من هم در آسمان راه رفته‌ام و راه یافته‌ام

من هم در آسمان راه رفته‌ام و راه یافته‌ام

نویسنده : h-hidarpoor

* اول: دخترکوچولو با همان موهای طلایی و تِل سرِ رنگ و وارنگش، خودش را برای مامان و بابا لوس می‌کند و می‌گوید: «پس کی می‌رسیم خونه؟ من می ترسم!» بابا و مامان هم کمی او را آرام می‌کنند و به او خوراکی می‌دهند! چند لحظه بعد رفته بغل بابایی و احتمالا بابا هم هی نازش را می‌کشد و قربان صدقه‌اش می‌رود تا وقتی که برسند!

البته بر خلاف دفعات قبل این بار نه در تاکسی هستم و نه اتوبوس! این‌جا هواپیماست. اگر مثل بنده برای اولین بار است سوار این وسیله می‌شوید بد نیست بدانید هواپیما وسیله‌ای است غول پیکر که مسافران را از طریق خطوط هوایی جابه‌جا می‌کند! البته در ایران از مدتی قبل تغییر کاربری داده و وسیله‌ای شده که مسافران را به سرای آخرت جابه‌جا می‌کند! بله این‌جا آسمان است؛ صدای ما را از توپولوف می‌شنوید...

** دوم: از این بالا که نگاه می‌کنی همه چیز کوچک می‌شود، دقت کنید که نگفتم همه چیز کوچک است، چرا که کوچک شدن با کوچک بودن کلی فرق دارد، از این بالاها بزرگترین درختان هم کوچک می‌شوند، اندازه میخ! از این بالاها بزرگترین و لوکس‌ترین ماشین‌های شهر هم کوچک می‌شوند، اندازه مورچه! از این بالا بالاها بلندترین کوه‌ها هم کوچک می‌شوند و زیر پایت قرار می‌گیرند چه برسد به سر ستون‌های تخت جمشید و پاسارگاد! از این بالاها و در این بالاها حتی آدم‌ها هم کوچک می‌شوند... اندازه آدم!

اصلا شاید خاصیت بالا رفتن این باشد؛ همین که همه چیز در مقابل نگاهت کوچک می‌شود؛ همین که همه در زیر نگاه تو قرار می‌گیرند... اما یک چیز دیگر هم هست، از این‌جا، هرچند همه چیز کوچک می‌شود اما دنیا در نگاهت بزرگ دیده می‌شود.

 مزرعه‌های سرسبز را می‌بینی، هر کدامشان یک جورند؛ آن طرف مربعی سرسبز با چند راه که حالا خط‌هایی شده‌اند دیده می‌شود؛ چند قدم آن طرف‌تر پنج ضلعی‌ای می‌بینی سبزِ کمرنگ و چند نگاه! آن طرف‌تر مثلثی سبز! و راهی که از کنار همین سبزها می‌گذرد؛ هرچند خاکی و سخت به نظر می‌رسد اما مسیرش به سمت مشهد است.

*** سوم: به این‌جا که می‌رسیم ابری جلوی چشمانمان را می‌گیرد، دلش پر است، این را از چهره کبود و سیاهش می‌شود فهمید، نزدیک است بغضش بترکد و باران بباراند! اما زود نگاه‌مان را ترک می‌کند. چه می‌دانی... شاید الان جایی در همین حوالی باریده و سفید شده است...

دیگری می‌آید، سفیدِ سفید است؛ کُلِ دیدمان را که چه عرض کنم، صفحه آبی آسمان را سپید می‌کند و گویی تو در دلِ او قرار می‌گیری ... چه می‌دانی ... شاید تو هم سفیدِ سفید شده باشی!

سایه‌های‌شان را نگاه می‌اندازی؛ تیره‌اند و ظلمانی و البته سرد! چه می‌دانی ... شاید چون هبوط کرده‌اند به زمین، تیره شده‌اند و سرد...

ابرهای آن طرف‌تر اما هیچ حرکتی ندارند، شاید چون ما از آن‌ها دوریم حرکت نمی‌کنند. یا شایدم جای‌شان در دل آسمان گرم و نرم است! و کنج عزلت گزیده‌اند... چه می‌دانی تو!

بلند می‌شوی و در راهروی هواپیما قدم می‌زنی. شاید می‌خواهی بعدا تعریف کنی که من هم در آسمان راه رفته‌ام و راه یافته‌ام؛ درست مثل آسمانی‌ها، مثل بابایی‌ها...

خلاصه از این بالا همه چیز کوچک می‌شود، حتی نگاهامان به زمین و زمینیان... حتی خودمان هم کوچک می‌شویم؛ آن وقت که دنیا را بزرگ می‌بینیم و آدم‌هایش را کوچک!

بیایید از بالا هم بزرگ ببینیم... حتی آدم‌های کوچک را!

----------------

پ.ن1: پرواز اندازه آدم رو برملا می‌کنه هرچی بالاتر می‌ری، بالا و بالاتر می‌ری دنیا از دید تو بزرگ میشه و تو از دید دنیا کوچیکتر . شهاب حسینی(شهید بابایی) / شوق پرواز

پ.ن2: اگر قدر آسمان را بدانیم و هم قدِ آسمان شویم؛ قدِ فهم‌مان هم بالا می‌رود و آسمانی می‌شویم ... درست مثل بابایی و بابایی‌ها!

پ.ن3: از مشهد که می‌آمدیم شب بود، به مشهد که برمی‌گشتیم مثل روز روشن... راه را می‌گویم!


برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
(D-mehraboon)
(D-mehraboon)
٩١/١٠/٢٩
٠
٠
مثل همیشه بیست بود ممنون
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات