گم شده در هوای تو...
ای کاش یک نفر ببردمان دمِ درِ خانه

گم شده در هوای تو...

نویسنده : h-hidarpoor

* اول: سه نفر بودند. سه جوان بیست و چند ساله. روی یکی از این موتور پرّشی‌ها! نشسته بودند و داشتند می‌آمدند طرف بجنورد. من را که در آن حال و روز دیدند نگه داشتند. چند سوال پرسیدند و بعد هم سوارم کردند و رساندنَم بجنورد؛ دمِ درِ خانه.

چند سالم را بود و کلاس چندم بودم و این‌که اصلا به مدرسه می‌رفتم یا نه را یادم نمی‌آید. فقط اینش را یادم می‌آید کوچک بودم و ناآشنا به شهر و جاده. سیزده به در بود به گمانم. من را جا گذاشتند. برادرهایم را می‌گویم. با دوستان‌شان رفتند و من هم گم شدم. از باباامان- اسم یک تفریحگاه است- بیرون آمدم. جای این‌که سمت شهر بروم مستقیم کنار جاده را گرفتم و مخالف رفتم. یادم هست که از تونل هم گذشتم، پی یک خانواده را گرفتم و همین جور رفتم. بعد آن‌ها را هم گم کردم. بعد کم‌کم داشت شب می‌شد. بعد ترسیدم. بعد گریه ...

بعد سه جوان موتور سوار، از این موتور پرّشی‌ها! ... تو جاده مشهد بودم... این را خوب یادم می‌آید.

 

* دوم: سه نفر بودیم. سه جوان بیست و چند ساله. موتور هم نداشتیم. از این موتور پرّشی‌ها! نیم ساعت هم بیشتر وقت نداشتیم. یک حرم و کلاً نیم ساعت! بعدِ نماز بلند شدیم که برویم از نزدیک سلامی خدمت آقا بدهیم و خداحافظی ای...

چند سالش را بود و این‌که کلاس چندم بود و اصلا به مدرسه می‌رفت یا نه را نمی‌دانم! فقط اینش را می‌دانم که کوچک بود و«محمد مهدی» نام. از اصفهان آمده بودند. تا حتماً سلامی بدهند و خداحافظی ای ... گریه می‌کرد.

با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کرد و از بین جمعیت می‌رفت. در آن حال و روز که دیدیمش نگه داشتیم! چند سوال و بعد هم ... . تا کیوسک اطلاعاتی پیدا کنیم و آدرس دفتر گمشدگان را بپرسیم و از بین آن همه جمعیت به آن‌جا برویم نیم ساعت شد. «سلام» اما خدمت آقا دادیم... «خداحافظی»‌اش هم پی‌مان بود؛ حتماً ...

 

* آخر: پیرزن همان‌جور که زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد؛ لیوان یک بار مصرف را برداشت و آرام آرام زیر شیر گرفت. چشمِ –الکترونیک- دیدش و لیوان پر شد. آب را که خورد سلامی داد و بطری خالی آب معدنی را از کیف درآورد و شست. باز پروسه تکرار شد. شیر آب و چشم و پرشدن. همان جوری که ذکر زیر لبش قطع نمی‌شد، کمی آن طرف‌تر، بطری به دست سلامی داد و خاحافظی‌ای...

نمی‌دانم اما چیزی در چشمش دیدم  که می‌گفت: «آب اینجا شفاست»؛ که «می برم برای آقای مریضم!»  و آقا را چقدر با مکث و آرام گفت چشم‌هایش. ...  که شاید «می برم برای روی مزار...»؛ که «آب این‌جا برای هر گم شده‌ای شفاست». که گم شدن هم در هوای شما آقا چقدر زیباست...

========================

پی نوشت:  این روزها «گم شدن» خیلی آسان شده، خدا کند کسی باشد «پیدای‌مان» کند،که «آدرس» درست بده که ببردمان دمِ درِ «خانه» ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ar_gholizade
ar_gholizade
٩٢/٠٧/١٥
١
٠
نمیدونم چیزی نفهمیدیم ولی جالب بود
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٧/١٥
١
٠
عالی بود اقای حیدرپور...اکثر نوشته هاتون ادمو دیوونه میکنه که بازم بخون حیفه یه بار خوندی....پی نوشت هم عالی بود
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلا/ خیلی بزرگوارید... ممنون
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٧/١٥
١
٠
خیلی زیبا بود...واقعا خوشم اومد...برداشت اول و دوم و آخر به علاوه ی«آب اینجا شفاست»؛
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ لطف عالی مستدام
Paeez
Paeez
٩٢/٠٧/١٥
٢
٠
این روزها گم شدن چه آسان است خدا کنه کسی پیدامون کنه آدرس درست بدهد درست دم درخانه ...پی نوشت خیلی بهم جسبید
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ خوشحالیم که در این هوای پاییزی چسبمان کار کرد!!
t.m
t.m
٩٢/٠٧/١٥
٢
٠
خیلی قشنگ بود ... واقن عآلی بود پی نوشتش فوق العاده :)
fahime72
fahime72
٩٢/٠٧/١٥
٢
٠
ممنون زیبا نوشتین در سه قسمت که یه جورایی بهم ربط داشتن
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/١٥
٢
٠
قشنگ بود .دستتون مرسي..ولي چي شد آيا؟
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ مگر همیشه قرار چیزی شود آیا؟!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٥
١
٠
عالی :)) خداکند یکی باشد پیدایمان کند و دست مان را بگیرد...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون/ انشالله...
h.naderi
h.naderi
٩٢/٠٧/١٥
٤
٠
برای شمایی که دروتری خیلی حسش بیشتر است؛ اصلن عاشقی به دوری از معشوق مزه می دهد
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/١٥
٢
٠
سلام بزرگوار/ ما هم یه جورایی همسایه آقا هستیم دیگر و حق همسایگی بر هر دو طرق واجب!!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٥
٨
٢
سلام ... قصد جسارت ندارم ميخواهم از رويش براي خودم بنويسم /// يادم نيست چند ساله بودم مدرسه‌اي بودم يا نه را هم بياد ندارم. با برادرهايم سيزده به‌در رفته بوديم بابا امان. بابا امان از از تفرجگاه‌هاي بجنورد است كه در حاشيه جاده شمال قرار دارد . هنگام برگشت برادرهايم من را جا گذاشته بودند و خودشان به اتفاق دوستان بدون من برگشته بودند (يوسف شدم). از بس سر به هوا بودم نميدونستم از كدام طرف آمده بوديم .(عمراً گريه نكردم) كنار جاده را گرفتم و به طرف شهر حركت كردم. بيشتر حواسم به خانواده‌اي بود كه در جلوي من ميرفتند نميدانم باز سرم بند چه شده بود كه آنها را هم گم كردم . ترس داشت در من رخنه ميكرد تاريك شدن هوا هم وحشتم را زيادتر كرد . (خوب بچه پر رو عمرا بگم گريه كردم )
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٦
٠
٠
هر دو نوشته خیلی زیبا بود ممنون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٥
١
٠
خدا کند کسی باشد «پیدای‌مان» کند،که «آدرس» درست بده که ببردمان دمِ درِ «خانه» ... زیبا بود...ممنون :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٦
٠
٠
خیلی زیبا بود ودلمان برای پیرزن سوخت شفای همه مریضا انشالله
negin_z_sh
negin_z_sh
٩٢/٠٧/١٦
٠
٠
جالب زیبا قشنگ
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨