باقي مانده حساب شما...

باقي مانده حساب شما...

نویسنده : gharibeh
پیرمرد جایش را به دو نفر ِ بعدی داد …
می گفت من کارَم طول می کشد …
فهمید َم چرا … ، من هم کارَم طول می کشید …
به بهانه ی ِ تلفن رفت َم چند قدم آن سوتر ایستاد َم …
جوری ایستاد که همه ی ِ باجه را بگیرد …
سعی می کرد دریچه ی ِ تحویل دیده نشود …
یک اسکناس ِ پنج هزار تومانی گرفت و سریع رفت …
رسید را یاد َش رفت … ، باقی مانده ی ِ موجودی ِ شما هشت هزار ریال …
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/١٦
٢
٠
چی بگم...!خیلی ها اینجورین...شاید برای خود ماهم اتفاق افتاده باشه....دنیا همیشه به کام آدما نیست
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/٠٩/١٦
٠
٠
و ما چه ادم هایی شده ایم که مجبوریم دستمان را جلوی خودپرداز های آهنی دراز کنیم...
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/١٩
٠
٠
وای یک جوری شدم خیلی غم انگیز بود دلم سوخت
gharibeh
gharibeh
٩١/٠٩/٢٢
٠
٠
آره ولی بعضیا همیشه اینطورین...
bye
bye
٩١/١٠/٠٣
٢
٠
خوب این به نظرم اصلا هم جالب نبود !!! آخه مگه چیه آدم بره 5هزارتومان از حسابش برداشت کنه و توی حسابش هم هیچی نداشته باشه ؟؟؟ شاید اون 20 کارت دیگه داشته باشه توی این یکی خالی باشه !!! چه مسخره !اصلا حال نکردم
saeed_p
saeed_p
٩٢/٠١/٠٣
٠
٠
دستتو جلوي خودپرداز{ دل آهني} واسه 5000تومن دراز كني*اماجلوي هيچ آدم{دل سنگي} واسه500تومن رونندازي...( آمين )
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨