خرمای شور
یک داستان کوتاه محشر

خرمای شور

نویسنده : a_vahidi

گردوهاي شکسته را درون خرما فرو مي‌برم. آن‌ها را کنار هم مي‌گذارم، رويش پودر نارگيل مي‌ريزم، کمي هم پسته، همان طوری که تو دوست داري. خرماها، به هم تکيه مي‌دهند.

گوش کن... صدای الرحمن (1)

« الرَّحْمَنُ  (1) عَلَّمَ الْقُرْآنَ (2) عَلَّمَ الْقُرْآنَ »

ياد کودکي‌ام مي افتم، ياد باغ، ده، روستا ... آن موقع که به من دهاتي مي‌گفتند. يادت هست، شاخه‌ي درختان را چگونه نگاه مي‌کردي... مي‌گفتي آن‌ها سجده مي‌کنند هنوز هم نمي‌فهمم. مي‌خنديدم و بازي مي‌کردم، آب پاي درختان را رويت مي‌ريختم، تو فقط لبخند مي‌زدي. بزرگتر شدم، ديگر به دانشگاه مي‌رفتم. باغ را فروختي، يادگار پدرت، خاطره‌ات، زندگي‌ات، همه را فروختي. شهريه‌ها به موقع پرداخت شد. اما...

قطره اشکي که مي‌خواهد کنار خرما بنشيند را با دستانم پاک مي‌کنم. چه نوازشي...

گفتم که مي‌روم، آينده‌ام جاي ديگريست... دنيا ام، آرزويم، زندگيم، همه جايي ديگر خوابيده اند. گفتم بزرگ شدم ديگر از پس کارهايم بر مي‌آيم. تو فقط به من لبخند زدي.  گاو هايت، گوسفند هايت، همه را فروختي. راستي، بزغاله‌ام ... آن که در جشن تکليف مدرسه به من هديه دادی ... يادت هست؟ خيلي دلم برايش تنگ شده است.

ديگر چيزي در ذهنم خودنمايي نمي‌کند. گوش‌هايم بوق ممتد مي‌زند و صدايش مي‌کند.(2)

« فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (21) يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ»

مدتي مشغول آرزوهايم بودم، غرب، درسش، زندگيش، ازدواجش، نشد. برگشتم. صورتت چروکيده‌تر شده بود. زخم دستانت بيشتر، باز هم زير ناخن‌هايت کبودی ديده مي‌شد. کبودی، کبودی‌ای که فقط در قنوت خودنمايي مي‌کرد. نمي‌دانم چه ميخواستي ولي سلام ات طولانی

السلام عليک يا ابا عبد الله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک.... (3)

آرزويت بود ... چشمت به دار قالي مادر... خوابت حرم شش گوشه ...کمکش کردي ، قالي تمام شد. گفتم خسته شدم، بيلت را بر زمين کوبيدي. گفتم تنهايم پشتوانه‌اي ندارم ... به آسمان نگاه کردي... خواستم بگويم سرمايه‌اي ندارم... پول قاليچه ات را به من هديه دادی!

خیلی طول نکشید، هميشه دعايت زود برآورده مي‌شد. همسر، پول، سرمايه، آن چه مي‌خواستم داشتم... من، من هيچي نداشتم. به شهر آمدي، ديگر صدايت را نشنيدم. صورت و دست هايت چروکيده‌تر از هميشه شده بود.

اين قانون من است، درست وقتي که به دست مي‌آورم از دست مي‌دهم. صداي لا اله الا الله ...

سلام پدرم به خانه ات خوش آمدي...

1-خداوند رحمانند (1) قرآن را تعليم فرمود، (2) انسان را آفريد، (3)

2- پس كدامين نعمت‌ها پروردگارتان را انكار مي‏كنيد! (21) از آن دو، لؤلؤ و مرجان خارج مي‏سازيم! (22)

3- سلام بر تو اي ابا عبد الله و سلام بر آن ارواحي که گرداگرد تو فرود آمدند...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
ممنون...زیبا بود:)
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
متشکر....عالی بود:))
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
بسیار زیبا.ممنون
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٢٠
١
٠
خیلی هم خوب بود دلم خرما با مغز گردو خواست :)
S_14
S_14
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
زیبا بود ممنونم
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
تشکر.....ب دل نشست
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
سپاس:)
s_a
s_a
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
واقعا "یک داستان کوتاه محشر".......... متشکر
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود :)....ممنون از شما :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
خیلی بده که قدر نعمت رو نمیدونیم... خیلی بده که وقتی قدر میدونیم که نعمت رو از دست دادیم... خدایا ببخش برای همه ناشکری ها... خدایا ببخش...
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
سلام ... متشکرم و موفق باشید
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
يه چيزايي فهميدم ولي كا مل نه/ تشكر زيبا بود
s_v66
s_v66
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
زیبا بود فقط نفهمیدیم و.اقعی بود یا داستان..البته نوشته بودید داستان کوتاه!!!!!!!11
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
سلام:خیلی جالب بود متشکرم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩