پله سیزدهم، پاگرد اول
یک داستان کوتاه نوشته خودم

پله سیزدهم، پاگرد اول

نویسنده : a_vahidi

همیشه از امروز می‌ترسیدم، پرونده آبی، شماره کلاسه‌اش را هم حفظم. طاها محروق 91099850500514، نرده‌ها را می‌گیرم. دستم سرد می‌شود. دست دیگرم را مشت می‌کنم. گردنم را محکم می‌کوبم. فکر می‌کنم دردم آرام‌تر می‌شود.

از انتها سالن صدایی بلند میشود.

- ول کن من رو سرکار ... یکی باید رو مخ این قضاوت کنه، واسه ما شده قاضی...

پله سوم و چهارم را هم پایین می‌روم، چشمانم سیاهی می‌رود، روی پله پنجم می‌نشینم. کیف دوربین عکاسی‌ام از روی دوشم به پایین پرت می‌شود، حتما تا پله سیزدهم می‌رود. گلدان پاگرد اول جلویش را می‌گیرد.

 

دوباره صدایش می‌آید .

- سرکار ... سرکار کجایی؟ یه کاری کن برم داخل، دخترم اونجاست... با یه مشت غریبه، با یه مشت غریبه آشغال... می‌فهمی؟  هنوز پدر نشدی... پدر نشدی بفهمی آتیش دختر چیه ... خونت رو زندگیت رو آبرو و غیرت رو می‌سوزونه ... می‌سوزونه عین مادرش که سوزوند ، زندگیم رو خاکستر کرد. هنوز هم دارم می‌سوزم.

بلند می‌شوم. گردنم را فشار می‌دهم، پله‌ها را یکی دو تا به پایین می‌روم؛ مادر، یاد مادرم می‌افتم. نمی‌دانم روی کدام صندلی نشسته است؟ با کدام چادرش صورتش را پوشانده؟ با چه صدایی گریه می‌کند که قاضی صدایش را نمی‌شوند، بیرونش نمی‌کند؟

 

چشمانم را می‌بندم، پله یازدهم باز همان صدا می‌آید .

- خوب یه چیزی بگو سرکار، چرا ولم نمی‌کنی؟ می‌دونی الان دخترم کجاست؟ می‌دونی طرف حسابش کیه؟  ... می‌دونی کجا پیداش کردن؟ ... می‌دونی پسره به دختر من ... چرا درکم نمی‌کنی؟

- دِرک ؟ واسم مِیدونی مِیدونی ردیف نِکن ... مِیدونی مِن کِیَم؟ مِیدونی این‌جا کجاست؟ اینا رو مِیدونی؟

مِن سِربازم . سِر ، باز ... الانم که خِدمتِتونم دارم اضافه خدمت دِلسوزی به جِماعتی مثِل تو رو پس می‌دم، پس بِیخیال شو ... فهمیدی؟ ها ... بِیخیال

 

گوشیم می‌لرزد. بیرونش می‌آورم، کارتم روی پله دوازدهم می‌فتد. محمود محروق... حالم بهم می‌خورد از خبر، خبرنگار، خبرگزار...

سیزدهمین میسکال روی صفحه نمایش گوشیم ظاهر می‌شود. پیامی می‌آید. بازش می‌کنم:

«آقای محروق. تماس گرفتم  جواب ندادید، همه صفحه‌ها رو بستم جز  13، جای تیتر خبر ص 1 به اندازه 3 کادر خالی است. باید صفحه‌ها رو ببندیم. سریع خبر حکم رو بده. عکس گرفتی؟ چرا میلشون نمی‌کنی؟ کجایی پسر؟»

گوشی از دستم می‌افتد. می‌رود کنار دوربین پاگرد اول پله سیزدهم.

از پله‌ها پایین می‌روم، دوربین را بر می‌دارم ... همان جاست. سر و صدا زیاد می‌شود. متهم را می‌آوردند. جلوی سرباز را می‌گیرم به متهم نگاه می‌کنم.

- دل مادرمون رو که شکستی. به حرمت روح پدر ...

پله‌ها را تا آخر پایین می‌روم.

گوشی‌ام هنوز زیر گلدان جا مانده است.

============

پ.ن:

آرمان وحیدی / چهارم شهریور ماه سال یک هزار و سیصد و نود و دو / ساعت سه بامداد

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
اجازه...من هیچی نفهمیدم...هر کی فهمید به منم بگه پیلیز...بازم ممنون.:)
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٤
١
٠
زحمت بکش دوباره بخون
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
بازم نفهمیدم...:|
ali007
ali007
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
منون جالب بود .
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
شما هم منون
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
من 90 فهمیدم..........ممنون
maede
maede
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
فضا رو خیلی خوب و قابل تصور توصیف کرده بودین..دیالوگاشونم خیلی خوب بود..فقط آخرشو متوجه نشدم"دل مادرمون رو که شکستی. به حرمت روح پدر ..."
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
آخرش رو بچه ها متوجه شدند ها بازم حق داری همیشه حق با خواننده است
maede
maede
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
نه بچه ها هم متوجه نشدن و شما در جواب اونا هم زحمت توضیح دادنو به خودتون ندادین!معما که نیست اینو میگین..بچه ها هم دو سه بار خوندن متوجه نشدن :|
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
من رو به داستانم منگنه نکردن که توضیح بدمش . هر چه برداشت کردید درسته مبارکتون باشه ولی این که برداشت نکنی یکم ناراحت کننده هستش.
maede
maede
٩٢/٠٧/١٦
٠
٠
خدا رحم کنه شما بخواین نویسنده بشین!حتمن هر نقدی و حرفیم بشنوین همینطوری برخورد میکنین!این داستانو واسه خودتون نوشتین ولی وقتی میذارینش یه جایی که چندین نفر بخوننش اگه از بین همه اونا حتی یک نفرم درست و حسابی داستانو متوجه نشه..این خیلی بده که به همشون بگی هرچی برداشت کردی همون خوبه و مبارکه!اینو گذاشتین که بقیه بخونن وقتی اون بقیه با داستان ارتباط برقرار نکنن پس معلوم نیس واسه چی داستانو میذارید!واسه اینکه کسی ازش چیزی متوجه نشه و ساده ازش رد شه؟!اینکه توضیح نمیدین مهم نیس..مسئله برخورد عالی و منطقی شماست!
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
داستان یه کششی داشت که اونم به نظر من به دلیل گنگ بودنش بود که ادم نتظر بود ببینه آخر داستان کی به کیه؟؟؟؟/فقط آخرش یه خرده شفاف سازی بیشتری لازم داشت اگه اشتباه نکنم، شخص اول داستان برادر قاتل بوده آره؟؟؟؟؟؟داستان واقعا خوبی بود ممنونم جناب وحیدی
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
بله درسته موفق باشید.
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
به روی چشم سعی در شفاف سازی خوام داشت ولی چرا نباید از خواننده کار بکشیم
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٤
١
٠
موافقم
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
برای این نباید نوشته گنگ باشه که مثل الان بعضی ها متوجه نمیشن...........البته این داستان اونقدرها هم گنگ نبودش چون که من متوجه شدم.....بعضی مطالب که قبلا در جیم منتشر می شدن رو من با یه عالمه تمرکر هم نمی فهمیدمشون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٤
١
٠
سلام ... كوتا بود و برايم نا مفهوم .
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٤
١
٠
خسته نباشی
سحر
سحر
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
خیلی قشنگ توصیف کرده بودید....عالی بود...ولی همین آخرش "دل مادرمون رو که شکستی. به حرمت روح پدر ..."یک کوچولو برام نامفهوم بود....ولی در کل قشنگ بود....مرسی آقا آرمان :)
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
جزييات جالبي داشت.دستتون مرسي
آبان
آبان
٩٢/٠٧/١٤
٠
١
خب یه چیزی الان مگه گوشیتون جای گلدون نبود بعد اون پیامک رو از کجا خوندین؟ بعد اون جمله دل مادرمون رو که شکستی. به حرمت روح پدر رو نفهمیدم دقیق یه کم شفاف سازی ممنوم میشم :/
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
دوست عزیزم اگه دوست داری یه بار دیگه داستان رو مطالعه کن . مرسی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
داستان جالبی بود و خیلی هم قشنگ نوشته شده بود و به نظر من چون با اینطور داستان ها آشنایی نداریم اکثرا با یک بار خوندن قشنگ 2هزاریه جا نمیفته ولی بعد از دفعه دوم قشنگ سر و ته داستان رو می فهمیم :) ممنونم
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
اینم خوب ی نظریه . شاید کلا مرسی که داستان رو خوندی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
خیلی خوب نوشته شده بود.ممنون.سابقه نویسندگی دارین؟
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
نویسنده که نه ولی از بچه های کارگاه داستانم .
jalal
jalal
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
پایان مبهمی داشت
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
هه!خیلی جالب ناک بودش!!من عاشق اینجورداستانام.ممنونم........
mahshid
mahshid
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
مبهم بود یک کم
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
آخرش یکم گنگ بود ولی خیلی زیبا نوشته بودی...واقعا خوشم اومد...ممنون :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٦
٠
٠
منم دوبار خوندمش تا بفهمم خبر نگاره با متهم فامیل بود یا با مقتول اینو نفهمیدم ....
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات