سیر کردن هیولاها
آبجی بزرگه خدا صبرت بده

سیر کردن هیولاها

نویسنده : f_ghasemi

خوب خاطره من برمی‌گرده به زمانی که خواهر بزرگم با همسر گرامیش و پدر و مادر بنده و چند تن از اعضای فامیل دسته جمعی رفتند مکه. خواهرم، 2 تا بچه‌اش (معصومه وعلی) را دست من و خواهرم ساره داد و گفت: مراقب بچه‌ها باشین. (بچه که نه هیولا والا!)

از آن جایی که 2 هفته نبودند، یه مقدار پول دستی به‌مان دادند و یک مقدار هم توی بانک بود. من و خواهرم هم که می‌خواستیم خاله‌های خوبی باشیم، تصمیم گرفتیم، غذاهایی که دوست دارند برای‌شان درست کنیم.

 

من فقط یک روزش را تعریف می‌کنم. صبح که از خواب بیدار شدیم، همه چیز آرام بود و ما در سلامتی کامل (ذهنی و عقلی و روحی و بدنی) به سر می‌بردیم. صبحانه را که خوردیم خواهرم گفت برای ناهار چه‌کار کنیم؟ چون روزهای اول بود، گفتم: پیتزا سفارش بدهیم و خیال‌مان از ناهار راحت شد. با خواهرم برای بعد از ظهر نقشه کشیدیم که این دو هیولا را از جلوی کامپیوتر جمع کنیم تا چشم‌های‌شان بابا غوری نشود. (البته بگویم این دو هیولا تا ظهر جلوی کامپیوتر چیپس و پفک خوردند) خواهرم تصمیم گرفت هیولاها را ببرد شهر بازی، خوب برنامه ریخته شده بود و فقط باید عملی می‌شد.

 

پیتزا را که خوردیم. من و خواهرم کمی استراحت کردیم و ساعت‌های 5 عصر بود که لباس پوشیدیم، رفتیم شهر بازی. از آن‌جایی که قرار بود خاله‌های خوبی باشیم هر چه هیولاها گفتند، انجام دادیم.

هیولای اعظم (علی) گفت: خاله می‌شه برامون بستی بخری؟

خواهرم (که البته بچه حلال‌زاده به دایش و یا خالش می‌رود، چون اونی ساره بدتر از این دو هیولا متخصص پول آتش زدن است) در یک چشم به هم زدن بود که دو تا آیس پک به این دو هیولا داد و گفت بیا علی جان نوش جان، تا شماره 5 که شمردم اثری از آیس پک که نبود هیچ با پلاستیکش داشتن دندان‌های‌شان را خلال می‌کردند! (اونی ساره هم که من و خودش را آدم حساب نکرده بود و برای‌مان آیس پک نگرفته بود، آخر ما فرشته‌ایم)

 

و سپس نوبت غول چی‌توز رسید (معصومه) گفت: خاله من چیپس می‌خوام.

اونی ساره هم که مسئول خرید بود، رفت و 2 تا چیپس و3 تا پفک گرفت (دستش درد نکند توانستم یک پفک بخورم) همین جور که ما (که آدم نبودیم و فرشته بودیم) ایستادیم و آن‌ها سوار بازی‌هایی که می‌خواستند شدن ساعت به 8 رسید و هیولای اعظم رو به مسئول خرید کرد و گفت: خاله من گشنمه!

خواهرم هم در به چشم به هم زدن 3 تا ساندویچ هات داگ گرفت، با مخلفات و شروع به خوردن کردیم. من و ساره که نصف ساندویچ خورده بودیم، رسیدیم خانه و گشنه‌مان بود و ساره تصمیم گرفت با ساندویچ‌ساز برای‌مان ساندویچ کالباس با پنیر موزارلا درست کند.

هیچی دیگر تا خواهرم شروع کرد به درست کردن ساندویچ‌ها سر و کله 2 هیولا پیدا شد، ساندویچ ساز هم 4 تایی درست می‌کرد و این چنین بود که، تا جایی که نان ساندویچی‌های‌مان تمام شد، ساندویچ درست کردیم، ریختیم توی شکم این دو هیولا.

 

وقتی این دو هیولا دیدند، غذایی برای خوردن نمانده تصمیم گرفتند، بخوابند. وقتی که دراز کشیدیم هیولای اعظم گفت: این اولین شبیه که من سیر شدم!

من وخواهرم اشک در چشم‌های‌مان حلقه زده بود و غول چی‌توز هم به محض این‌که سرش به بالشت رسیده بود، به خواب ابدی رفته بود! همان شب بود که خواهرم به من گفت که از فردا تو مسئول خرید هستی و آن‌جا بود که فهمیدم خواهرم یک 1000 تومانی هم ته کیفش ندارد و تمام پول‌ها را آتش زده.

شاید باورتان نشود ولی اولین شبی بود که من گشنه خوابیدم و اولین شبی بود که کابوس دیدم و تا صبح داشتم فکر می‌کردم از فردا صبح باید بروم دم حرم امام رضا(ع) به گدایی.

صبح روز بعد، من دیگر در سلامتی کامل روحی روانی و جسمانی نبودم.

============

پ.ن: خوب نتیجه گیری از این خاطره؛ فهمیدم که خواهر بزرگه و همسر گرامیش چه کار بزرگی را انجام می‌دهند (سیر کردن 2 هیولا ). آبجی بزرگه خدا صبرت بده.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
وای..چه بچه هایی بودن...خدا واقعا به مامان و باباشون صبر بده...:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
خدا بهمون صبر داده الان در رژیم هستن
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
الان خیلی خوب شدن!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
الن که مثلاٌ رژیم دارن......والااااا
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
خخخخخخخخ....بیچاره.خدا صبر بده به مامان و بابا!!
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
بیچاره خاله هاشون و تمام فامیلاشون!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
بعله مرسی از هم دردیتون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
خخخخخ...خدا نصیب نکنه...ایشالا صبرشون بده خدا...ممنون :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
واقعا میبینید یه 10 روز از بچه هام نگهداری کردن این همه مینالن
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
ده روز؟؟؟؟ نگو خواهر !!! داغونم داغون!!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
بچه؟؟؟؟؟؟ لبچه؟؟؟؟؟ دور از جون بچه .....
سحر
سحر
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
خخخخ.....چه بچه هایی....جالب بود مرسی....خدا بهشون صبر بده... :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
ای بابا بچه ان خوب مگه چیکار کردن همه هی میگین خدا صبر بده
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
چند دو روز هم فرستادیمشون خونه عمه جونشون... سر دو روز آمدن پسشون دادن!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
آره دیگه
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
خاله شدن این دردسر ها رو هم داره .... خدا صبر بده *:)
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
ما خاله های خوبی هستیم!! همه خاله ها مثل ما نیستن که!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
ما نخوایم خاله بشیم کی رو باید ببینیم ؟؟؟؟؟؟ تو اون و به من نشان بده :)))))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
بچه هام الان بزرگ شدن دیگه هر چند بعضی اوقات واقعا نمیدونم چطوری سیرشون کنم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
خواهر جون تلاش بیخود نکن!!! اونا که هیچوقت سیر نمیشن!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
چرا دیگه هیولای اعظم و یک بار منو تو سیر کردیم خاطرشم که مستند جلو روتونه
mahshid
mahshid
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
..همینه دیگه میخواستی خاله نشی
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
ای بابا !!! ما طفلکی ها از ده - یازده سالگی خاله بودیم!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٤
١
٠
هیییییییییییی از همون بچه گی خاله بازی هامونم راستکی بوده بعله
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
چه بچه هاي باحالي هستن.............
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
مرسی که درک میکنی ......
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
آره پزیرایی هم دارن ::::)))))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
:)))) خیلی خاطراتتون رو قشنگ تعریف میکنید :)))) اینا بچه بودن واقعا یا هیووولاااا :))))))))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
دست شمام درد نکنه بچه هام گلن این خواهرم غلو میکنه بابا میخواد خاطرش قشنگ جلوه کنه ولا
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
اگه دوست داری خاطرات بیشتر ازش بخونی برو سایتش .
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
اینا دقیقا" هیولا هستنو بچه نیستن!!! تازه اینا که چیزی نیست!! سه تا دیگه هم اخیرا" اضافه شدن!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
مرسی از نظرت علیرضا .شما قشنگ میخونین
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٣
١
٠
داغ دلم تازه شد!!! دیگه از این خاطره ها ننویس!!! اینا نه تنها به اقتصاد خانواده آسیب میرسونن بلکه دستی در مشکلات اقتصادی ایران و جهان هم دارند!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٤
١
٠
آره واقعاً ما که الات دقیقا رفتیم زیر خط فقر خواهر
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٤
١
٠
کی الان مثبت داده بیاد جلو باباشون داره خرجشون رو میده
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
هیولای اعظم !! خخخخخخخخخخخخخخ ...! یه وام بگیر ، شکمشونو سیر کن !!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٤
١
٠
وام گرفتیم اثر نکرد البته خدارو شکر 10 روز بود وگرنه میرفتیم نقشه دزدی از بانک رو میکشیدیم. والااااا
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٤
١
٠
کار از وام گرفتن گذشت رفتم براشون رژیم گرفتم مثلا خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠٧/٠٥
٠
٠
طفلیا ... ^_^ اون هیولاهارو میگما ....
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٤
١
٠
یه صحبت با ادمین داشتم خدایی این عکس مطلب رو از کجا گیریفتی بابا بچه ان هیولا نیستن این خواهرم خیلی شلوغش کرده
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٤
٠
٠
اتفاقا دقیقاً خواهرزاده هام اینجورین. بعلههههه به چشم شما که فرشته ان
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٤
٠
٠
اتفاقا" انتخاب عکس کاملا" به جا و هوشمندانه بوده. با تچکر!!!
Vania
Vania
٩٢/٠٧/٠٤
٠
٠
چه خاطره ی قشنگی!ممنون...حداقل فهمیدین مامان باباها چقد زحمت می کشن
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٤
١
٠
آفرین به شما ببینین به این میگن آدم فهمیده چه نتیجه گیری به به آفرین
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٤
٠
٠
بعله دست مامان بابا ها درد نکنه
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٤
٠
٠
:/ الان نتیجه اخلافی مطاب رو گفتی مثلا"؟
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٤
٠
٠
لازم به ذکره که رژیم اصلا" راه مناسبی نیست!!! یه وقت به جای وزن عقل آدم کم میشه خدای نکرده!!! والا!!! مثلا" همین فاطمه! چربی هاش همه آب شدن کم کم داره مغزش آب میشه!!! دوستان ببینید پند بگیرید!!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٥
٠
٠
مرسی مغزم دورش چربی گرفته بود آب شد حسودیت میشه؟؟؟؟؟
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٥
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ تازه میگه میخوام آدم شم ولاخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/٠٧
٠
١
سلام خيلي ... هستي خريد يك بستني و چيپس اينقدر برايت سخت بوده ، پيتزار رو هم كه آنها نخواسته بودند.
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٧
٠
٠
خیلی چی؟؟ دقیقا" بگو چی؟؟؟
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
خسیس ......خ س ی س منزور اوشون رو گفتم ها خودم نگفتم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤