مدرسه‌های 20 سال قبل
یادش به خیر...

مدرسه‌های 20 سال قبل

نویسنده : h-hidarpoor

یادش به خیر؛ آن روزهایی که همیشه خدا زود تمام می‌شدند و روزهای کوتاه‌تر که یعنی تابستان دارد تمام می‌شود. یادش به خیر مغازه به مغازه دنبال پدر و مادر رفتن که کیف و کفش و لباس و دفترِ نو بخریم. یک جور سال تحویل بود برای‌مان انگار. یک سال تحویل که تلخی‌اش را بعداً می‌فهمیدیم!

 

یادش به خیر جلدهای کتاب‌های فارسی با آن کتاب و مدادی که شکفته شده و گل داده بود! یک گل قرمز پنج پَر! یادش به خیر دفترهای تعاونی با آرم‌های بزرگ روی‌شان و 40 برگ یا 100 برگ و این‌که «تعلیم و تعلم عبادت است» . یادش به خیر پاکن‌های که دو سر بودند و هیچ موقع خدا نمی‌شد که دفتر را سیاه نکنند یا حداقل پاره نکنند! عوضش پاکن‌های میلان با حیوانات فانتزی روی‌شان که تا روی کاغذ می‌کشیدی تکه تکه می‌شدند و هیچ هم دفتر را سیاه یا پاره نمی‌کردند!

یادِ مدادتراش‌های‌مان به خیر، همان مداد تراش‌های شمشیر نشان که وقت و بی‌وقت با آن‌ها با جان مدادهای‌مان می‌افتادیم و تیغ‌شان هم گاهی (فقط گاهی!) برای کنده کاری روی نیمکت‌های چوبی استفاده می‌شد! یاد مدادهای‌مان هم به خیر، از شمشیر نشان و سوسمار نشان که معروف‌ترین‌شان بود گرفته تا مدادهای سفید ژاپنی که سرشان پاکن داشت.

 

یادش به خیر، لیوان‌های پلاستیکی آب خوردَن‌مان. همان‌هایی که شبیه دوربین عکاسی بودند و بیشترمان داشتیم، اما خداییش کی حال داشت با لیوان آب بخورد! آخرای زنگ تفریح که می‌شد جلوی آب خوری سرها کج بود رو به هوا و شیرها در دهان ها رها!

 

یادش به خیر، اولین تجربه سیاسی زندگی‌مان مبصر شدن بود که می‌شدیم چشم و گوشِ معلم و ناظم در سرِ کلاس و ضربدر ردیف می‌کردیم جلوی اسم خوب‌ها و بدها! فهرست رفقا و دشمنان مبصر این‌جا بود که معلوم می‌شد و البته پای رشوه‌هایی چون سهیم شدن در ساندویچ و میوه دیگران هم در میان بود گاهی (فقط گاهی!)

 

یادش به خیر مدرسه‌های چند شیفته و کلاس‌های شلوغ و نیمکت‌هایی که گاهی تا 4 نفر هم می‌نشستیم و بدبختی زمانی بود که یکی از این 4 نفر یک بچه چاق و خپل و بوگندو! بود.

یادش به خیر امتحان‌های قوه‌ای و ثلث‌های سه گانه! موقع امتحان‌ها یکی از 4 نفر، می‌رفت بیرون روی تاقچه کلاس! و نفر وسطی نیمکت هم می‌رفت پایین، برگه را روی نشیمن گاه نیمکت می‌گذاشت و روی زمین می‌نشست و ما هم کیف‌های‌مان را می‌گذاشتیم روی میز برای به حساب جلوگیری از تقلب...

 

خاطرات مدرسه‌های‌مان یادش به خیر، از همین تقلب‌ها به عنوان نخستین «کارگروهی» زندگی‌مان گرفته تا نمره‌هایی که 2 طرفه‌شان خط فاصله داشت تا کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه درس! تا مشق خط زدن‌های معلم و نشان دادن مشق‌های تکراری‌مان ... یادش به خیر تمرین سفت کردن مچ‌ها! با دیکته نوشتن و فریاد و ضجه‌های آشنایی چون «خانم یه بار دیگه» یا «آقا ما جاموندیم» ... یادش به خیر امتحان‌های دست گرمی به نام «قوه‌ای» و کارت‌های آفرین روحیه آفرین! یادش به خیر، از جلو نظام‌ها و کوبیدن دست به شانه نفر جلویی. یادش به خیر، کچلی و با نمره 4 زدن موها! یادش به خیر «زنگ آخر دم در» گفتن‌ها ... «آقا اجازه و خانم اجازه» گفتن‌ها... «برپا و برجا» گفتن‌ها...

یادش به خیر...

راستی بچه‌های الان اگر 20 سال دیگه بخواهند از «یادش به خیر»های مدرسه‌های‌شان بگویند چه دارند؟!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
javad agha
javad agha
٩٢/٠٧/٠٢
١
٠
عجی خیلی جالب بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
سلام هيچ گاه مبصر نبودم. هيچ وقت در گروه خوبها نبودم. هيچ گاه در گروه بدها هم نبودم . ميزان رشوه روي همه اينها تاثير داشت . انگار سر كلاس روشناوندي وجود دنداشت.
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش بخیر تخته وایت برد و تخته هوشمند!یادش بخیر امتحان مستمر و امتحان نهایی ها...امتحان های اداره.یادش بخیر کارگروهی های بی نقص و نمره هایی که دو تا خط کنارشون نداشتن.یادش بخیر گریه هایی که واسه 0.5نمره کم آوردنمون کردیم.یاد خودکارهای رنگی بخیر....یاد دفتر های کلاسوری و مدرسه ای که هوشمند بود.....ما هم حرف داریم واسه گفتن.
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
هیییییییی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
خخخخخخ....خاطرات خواهرم زنده شد..........ما هم همونایی که فافا گفت رو داریم
s_v66
s_v66
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
احتمالا خواهند گفت یادش بخیر یواشکی موبایل می بردیم مدرسه ..یادش بخیر ششم و هفتم دبستان وجود داشت ...یادش بخیر سر کلاس مسخره بازی میکردیم و فیلم میگرفتیم و بعدش بلوتوثش میکردیم..یادش بخیر سیستم نمره دهی نبود وبد و خوب بسیارخوب وعالی بود : )
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش بخیر ...
Vania
Vania
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
هییییییییییی واقعا یادش بخیر.... تراشامون حتما باید شمشیر نشان می بود..مدادای توسن هم یادشون بخیر ممنون از شما
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
:)))...خیلی قشنگ و نوستالژیک بود....ممنون :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٧/٠٢
١
٠
مبصري :))))) مامور سالن :)))))) اوف اوف كليد اتاق كامپيوتر :)))))))))))))))))))))))))))))
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
خیلی زیبا بود مستر حیدرپور.. دمت گرم
ati200
ati200
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
هیی یادش به خیر چه دوران شیرینی بود..زمان ما شیرین تر ازازدوره الان بود...
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
یادم میاد سال سوم ابتدایی(سال 1370) زنگهای ریاضی معلم تکلیف نوشتن اعداد از یک تا 1000 میداد. هر کس هم زودتر تکلیف رو انجام میداد جایزه رفتن به حیاط مدرسه و بازی فوتبال رو داشت.. (وقتی بچه ها یکی یکی اضافه میشدن فوتبال حسابی میچسبید مخصوصا که آقا معلم (آقا رضا فامیلشون یادم نیست!) خودش هم میومدم پا به توپ میشد) ..همه اینارو گفتم واسه این نکته: من همیشه نفر اول میشدم.. حتی یه سری به اصرار بچه های کلاس آقای معلم خودش شروع کرد به نوشتن اعداد.. اما بازم من اول شدم.. ( من جا میزدم !!!)
سحر
سحر
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
خیلی نوستالژیک بود....خعلی مرسی :)
mahshid
mahshid
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
یادش به خیر واقعا
آبان
آبان
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
واقعا یادش به خیر چه قدر حس نوستالژیک هوووووووووووووووووم و آره واقعا چی میگن!؟ این نسل آینده!
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٢
١
٠
به نوک مداد گلی هامون تف میزدیم پر رنگ تر بنویسه وقتی نوشتن با خودکار رو شروع کردیم تما م انگشتامون خودکاری بود خخخخخخ یادش بخیر
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
يادش بخير واقعا..............
S_14
S_14
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
واقعا یادش بخیر یادم میاد دوس داشتم از اون مداد قرمز ها داشته باشم که بدستم رنگ میداد کلی حال میکردم................یاد گل های رو کتابمونم بخیر که هر سال که بالاتر میرفتیم یه گل بهش اضافه میشد من یکی که ذوق مرگ میشدم ، یا اینکه باید از تو روزنامه ملمات و حروفی که یاد گرفته بودیم رو پیدا کنیم وای ی ییییییییییییییییی......واقعا یادش بخیر ...ممنونم که باعث شدین خاطرات خوبمون رو مرور کنیم و دوباره ذوق کنیم....
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
من اینکه مربی بهداشت بودمو دوس داشتم :)))) همش ناخن میدیدم :)))
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
آنکه شب های مرا مهتاب داد... روز اول گفت بابا آب داد.../ ممنون از قدم ها و قلم های مجازی هم دوستان!!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٠٢
١
٠
یاد همشون بخیر :)))) دوران خوبی بود مخصوصا دبستان :))) الان که فکنم تا چند وقت دیگه به این گوشی های هوشمن آپشن سرکن و اینا هم اضافه میکنن! واقعا چه حالی میکردیم با تیغ های این سرکن ها :)))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٧/٠٣
٠
٠
احساسا میکنم بچه های الان هیچوقت به اندازه ما از دوران کودکیشون لذت نمیبرن.اینا اسیر دنیای تکنولوژی هستن و ما غرق در کودکی های ساده بودیم.ما از کمترین امکانات بیشترین لذتو میبردیم و هیچوقت اعتراض نداشتیم.اینا بهترین امکانات هم راضیشون نمیکنه.بعلهههههههههههه.یاد باد آن روزگاران یاد باد.... :(
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٧/٠٨
٠
٠
من از رمان ها می گویم که بیشتر از خواب دوستشان داشتم.
احسان
احسان
٩٣/١١/١٣
١
٠
خاطرات مدرسه ای که من بیست سال پیش میرفتم همیشه پر بوده از تنبیه کفدستیو چوب و فلک
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦