«آرزو»ی من فقط یک رویا بود
سر گیجه نوشت

«آرزو»ی من فقط یک رویا بود

نویسنده : میم

کنار پنجره نشسته بودم اما بیرون را نمی‌توانستم ببینم، چون شیشه را بخار گرفته بود. محض شیطنت یک جفت چشم روی شیشه کشیدم و از قاب آن دو چشم به بیرون خانه خیره شدم. آسمان هنوز ابری بود و هوا سردِ سرد اما باران تمام شده بود.

چقدر بیرون دلگیر بود. گربه‌ای یکی‌یکی بچه‌هایش را به دهان می‌گرفت و از روی دیوار حیاط‌مان می‌گذشت و در فضای سبز سر کوچه ناپدید می‌شد. ماشین‌های گلی و کثیف همچون اسبانی رم کرده خود را به درون گودال‌های آب می‌انداختند و می‌گذشتند. چتر های خاکستری و مشکی بر دلگیری آن روز ابری می‌آفزودند.

 

توی کوچه مادری، پیشاپیش پسرک‌اش راه می‌رفت و چهره‌اش معرف خستگی‌اش بود. پسرک پشت سر مادرش بخاطر چیزی که نمی‌دانم غر می‌زد و لج بازی می‌کرد. چند دقیقه همین‌طور گذشت. در پایان کوچه تاریک ما ناگهان مادر به طرف پسرک‌اش چرخید و سیلی آب نکشیده‌ای روی صورت پسرک جا خشک کرد.

آه... چقدر دلم می‌خواست جای او بودم، طعم درد آن سیلی را بچشم و در پی آن درد زار بزنم. شیشه را دوباره بخار گرفت اما من هنوز نگاهم را بیرون دوخته بودم. آرام و بی‌صدا، صدای خشمگین رعد و برق مرا برای یک لحظه از جا بلند کرد. پاهایم را که از سرما قرمز و خشک شده بود در آغوشم گرفتم. رعد و برق به طور ممتد می‌زد. هوای آسمان دقیقا مثل هوای دل من بود. ناگهان من و آسمان هر دو شروع به گریه کردیم، گریه و گریه گریه ...

 

نمی دانم چه شد اما یک لحظه که به خودم آمدم دیدم تلفنم را در دست گرفته‌ام و برای لمس دکمه تماس مردد هستم. دکمه را فشردم، بعد از چند بوق صدای آرزو را پشت خط تلفن  شنیدم.

- الو...الو ...مریم؟...چرا حرف نمی‌زنی ؟

ناگهان به خودم آمدم. چشمان نیمه بازم را کاملا باز و لب‌های نیمه بازم را هم روی هم فشردم، اشک‌هایم را پاک کردم، آب دهانم را قورت دادم و به سرعت بخار شیشه را پاک کردم و شروع به صحبت کردم.

بعد از این‌که توافق کردیم که بعد از ظهر باهم بیرون برویم، آرزو گفت: خب مریم جان دیگر کاری نداری؟

- نه....

- پس خداحافظ...

- نه... صبر کن... گوشی را قطع نکن..

- چی شده؟ چیزی می‌خ.ای بگی؟!

- آرزو قول بده تنهام نذاری.... هیچوقت... (این را گفتم و آب بینی‌ام را بالا کشدم) همه ازم متنفرن

- داری گریه می‌کنی؟ آخه چی شده؟ ناراحت نباش. من همیشه کنار تو می‌مونم حتی اگه تو بدترین آدم دنیا باشی! این‌قدر منفی فکر نکن، دیگه نشنوم که بگی بقیه ازم متنفرن‌ها...

 

در حالی‌که بغض گلویم را می‌فشارد می‌گویم: همه از من بدشون می‌آید. هرکاری که شروع کردم به خاطر کم استعدادیم  نتوانستم خوب انجام بدهم. نتوانستم چیزی را که در ذهنم است نشان بدهم. همه من را ضعیف می‌دانند. درحالی‌که نمی‌دانند ذهنم خوب کار می‌کند و این دست‌هایم هستند که کمکم نمی‌کنند

دیگر با گریه‌ام اجازه ندادم که آرزو حرفی بزند...

 

در باز شد، سرم را به طرفش چرخاندم و مادرم را با چهره‌ای برافروخته در چهارچوب در یافتم.

مادر: مریم تو چت شده؟ نیم ساعته دارم صدات می‌زنم، چرا جوا ب نمی‌دی ها؟! برای چی داری گریه می‌کنی؟ مریم تو چه مرگت شده؟!

به خودم که می‌آیم می‌بینم مادرم مرا از تخیلاتم بیرون کشید. هنوز هم لب پنجره هستم و تلفنم در دستم و کنار گوشم است در حالی‌که صفحه‌اش  خاموش و قفل است .

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم مادر چه سوال سختی پرسید. واقعا من چه مرگم است؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
چه روزایی......یه جوری نوشته ی سختی بود....جالب بود.....ناامیدانه هم بود.......به طور کلی دوسش داشتم.......ولی من عاشق هوای ابری و گرفته هستم:)
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
اسم ها عوض نشده بود ؟؟؟؟؟ یه خرده کارکترا سر جای خودشون نبودن !!!!!
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
چه ناامید...هعییییییییییییی
d_toktam
d_toktam
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
گریم گرف..
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
ها؟ (@_@)
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
چقد غمناک..!
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/٠١
١
٠
خیلی عالی بود...دوستان کجاش نا مفهوم بود؟؟؟...بابا این مطلب که اشک آدمو درمیاره :(((...خیلی قشنگ بود...پر از حس غم و نا امیدی...عالی و ممنون :)
S_14
S_14
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
خوب بود ممنون..............گرچه الان که کلی غصه دارم بیشتر غصه دار شدم......
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
من هم همینطور ...
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
آخی بیا خودم میشم برات آرزو اون هم از اون آرزو خوب خوب ها که تنها نمیذارنت هیچ وقت .... البته من برات مهلا میشم قبول .....خخخخخخخخ *:) چرا اینقدر ناامید مریم عزیزم ؟؟؟
آبان
آبان
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
آخی مریم جون خب بعضی اوقا آدم به یه بی هدفی میرسه گاهی حس میکنی فایده نداره استعداد نداره این عادیه من از این احساسات خیلی داشتم تنهایی و نگاه سنگین مردم رو خوب درک میکنم چه طوری هست ولی خب نمیدونم شاید بگی شعاریه ولی این مواقع که دلت میگیره فقط با خدا حرف بزن و خودتو خالی کن بعد که خوب با خدا سنگاتو واکندی بشین یه برنامه بریز کارایی که دوس داری انجام بدی،کاریی که نیمه تموم گذاشتی و کارایی که تا الان انجام دادی رو بنویس بعد بیا و یه کم تحیلیشون کن ببین دلیلش چی بوده همین اول بهت بگم بی استعدادی معنی نداره من خودم میگم درسته خدا به همه استعداد داده به خیلی ها بارزشو داده که ما میبینم بعد بهش میگیم خدایا پس من چی ولی خب من خودم رو مثال میزنم(این نه پزدادن هست و نه شعار خودم تجربه دارم) من به خدا گفتم من خودم واسه خودم توانایی میسازماون قدر میرم جلو تا به جایی که میخوام برسم الان هم در تلاشم به شخصه هیچ استعدادی در خودم نمیبینم پس تو هم به جای این حرفا عزیزم دلم برو یه برنامه خوب واسه وقتهای خالیت بذار و انجام یه کار رو شروع کن کاری که بهت آرامش میده و حس خوبی در تو ایجاد میکنه :) مریم جون خدا بهترینه دعا میکنم هممون بتونیم براش بنده خوبی باشیم و باعث افتخارش
faride
faride
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
اوه مای گاد...!!چه طولانی...اب قند لدفن...:))
Paeez
Paeez
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
من گآهی این قدر تو فکرم گاهی شده تو اتوبوس ده تا ایستگاه رد کرده من تازه یادم میاد باید پیاده می شدم!ما را چه می شود؟:(
faride
faride
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
عاشقی میشود گویا:)))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
! -_- !
mahshid
mahshid
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
اولش خیلی حس رو خوب توصیف کردی عالی بود.ولی اخراش میتونست بهتر باشه.....ولی مغسی از متن قشنگت
Vania
Vania
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
تو فکر و خیال که غرق میشی یه غریق نجات لازمه بِکِشتت بیرون... خوب بود.ولی همچین ناامیدانه بود.توصیفات اولش از آخراش بهتر بود.
sin germany
sin germany
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
هرکاری که شروع کردم به خاطر کم استعدادیم نتوانستم خوب انجام بدهم. نتوانستم چیزی را که در ذهنم است نشان بدهم. همه من را ضعیف می‌دانند. درحالی‌که نمی‌دانند ذهنم خوب کار می‌کند و این دست‌هایم هستند که کمکم نمی‌کنند....این تیکش خیلی قشنگ بود...چه حس بدیه...اینا از کمبود اعتماد بنفس میاد..منم یه زمانی یکم اینجوری بودم..ناراحت نباش همه چی درست میشه..فقط سعی کن خوب بمونی....
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
در پایان کوچه تاریک ما ناگهان مادر به طرف پسرک‌اش چرخید و سیلی آب نکشیده‌ای روی صورت پسرک جا خشک کرد. آه... چقدر دلم می‌خواست جای او بودم، طعم درد آن سیلی را بچشم و در پی آن درد زار بزنم. چرا اون وقت معمولا کسی نمیخواد جای دیگری باشه اونم تو این وقت نوشتت اگه دل نوشته بود حس غمت رو منتقل میکرد ممنون
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
آرزو قول بده تنهام نذاری.... هیچوقت... (این را گفتم و آب بینی‌ام را بالا کشدم) تو ایین لحظه آدم بدترین حس دنیا رو داره.یه دلشوره عمیق و حس تنهایی
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
آرزو؟؟؟؟
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
جالب و دردناك بود .................دستتون مرسييييييييييييييييييييي
maede
maede
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
خدا رحم کنه چه فضای دلگیر و غمگینی!!اینو که هستم..آدم گاهی واقعن از خودش میپرسه چه مرگته؟!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/٠٢
٠
٠
سلام هاهاها
Z_M
Z_M
٩٢/٠٧/٠٤
٠
٠
خوشحالم کردی فکر می کردم تنها کسی هستم که فکر می کنم همه از من بدشون میاد (مخصوصا هم کلاسی هام)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٤
٠
٠
مرسی ....یکم دگرگونی و سر درگمی بود توش ..جالب بود تشکر
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤