ببار ای بارون...

ببار ای بارون...

نویسنده : f_ghasemi91
باران‌های بهار را می‌شناسم
رفیقم با او...
بهارها، زیر بارانش شاعر می‌شوم...
بهار که می‌آید، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش، چشم‌هایم را می‌کنم ترادف قطره‌هایش و با هم می‌باریم.
بهار که می‌آید، می‌نشینم رو به روی اشک‌هایش و هی دلداری‌شان می‌دهم:
- چیزی شده بهار جان؟ دلت گرفته باز؟ گریه کن دختر کوچک آسمان... گریه کن عزیزکم...
پاییز اما، غریبه است با من، پاییز فصل دلسوخته‌هاست... با من و این جوانی پر از شور تناسبی ندارد...
هر اشک پاییز، سوز دارد... وقتی می‌نشیند روی دلت، ته دلت را سوراخ می‌کند، همدردش که باشی، قطره‌هایش جان می‌دهد برای همدلی.
پاییز عاشق است... عاشقی درد هجران کشیده... پاییز بهار است، وقتی عاشق شده است است... وقتی عشق، پیرش کرده است.
بهار اما دخترکی است با احساسات صورتی، با خنده‌های مستانه جوانی، با گریه‌های الکی، با اشک‌های آمیخته با لبخند.
شاعری زیر باران پاییز، کار دلسوخته‌هاست...
شاعری در پاییز یعنی بتوانی قافیه قطره قطره اشک‌های او بشوی و بگذاری‌اش رو به روی چشم‌های دیگران...
شاید ببارند...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
بگردم!
پربازدیدتریـــن ها