كار به توان عشق ...
گزارشی از یک شغل در ارتفاع 50 متری

كار به توان عشق ...

نویسنده : مریم غلامزاده

هر بار كه از كنار برج‌هاي بلند شهر عبور مي‌كنم اول چيزي كه ذهنم را مشغول مي‌كند، جگر اوستاي نماكار برج است! چرا كه گاهي خيلي از ما روي زمين صاف نمي‌توانيم كار كنيم و بعضا پاي راست‌مان به چپ‌مان مي‌گوييد بروگمشو و هر آن احتمال كله آمدن‌مان کف آسفالت بسيار است، آن وقت كار كردن در آن ارتفاع با قطعات بزرگ سراميك يا ورق‌هاي كامپوزيت آن هم روي يك تخته چهار متر در سي سانتي‌متر، براي ما كار حضرت فيل محسوب مي‌شود.

و اين شد كه تصميم به تهيه يك گزارش و مصاحبه با يكي از اين حضرات فيل گرفتم. اما از آن‌جا كه تهيه چنين گزارشي و ورود به محيط يك پروژه بلند منوط بر بدو بدوي بسيار و گرفتن نامه و اجازه كتبي بود، سعي كرديم قاچاقي وارد شويم و شوي (جیمی‌ها شو یعنی همسر) گرامي موجبات اين حركت به غايت غير فرهنگي را مهيا نمود.

 

** ورود قاچاقي 

در ورودي پروژه با هزار ترس و لرز برگه ورود پر كرديم و كلاه ايمني تحويل گرفتيم و وارد محيط كاملا مردانه برج شديم. هيبت و عظمت بنا به محض ورود به فضاي داخلي پروژه، بيشتر به چشم مي‌آمد. حضرات فيل كه پيشتر ذكر خيرشان رفت، از پايين به قد و قامت مور و داربست‌ها به سازه‌هاي ماكاروني شباهت داشت. 

بعد از عبور از بين نگاه‌هاي سوال انگيزناكانه آقايان كه انگار آدم فضايي ديده‌اند و پس از گذشتن از طبقه همكف و منفي يك، به دفتر كار شوي مربوطه رسيديم و براي طبيعي جلوه دادن داستان پشت كامپيوتر خزيديم و منتظر ورود حضرت فيل شديم.

 

** سوژه وارد مي‌شود

كمي جا خوردم، يك حضرت فيل جوان و كم سن با شلوار كردي و سر و روي پرخاك وارد شد، سلام كرد و روي صندلي نشست.

بيست و هشت سال و ديپلم فني داشت، از لرستان آمده بود؛ دقيقا آن‌طرف ايران. انگار خيلي كار درست بود وگرنه پيمانكار عاشق چشم و ابروي كارگر نمي‌شود كه دعوت به كارش كند. 

دوري راه و خانواده برايش كمي سخت مي‌آيد ولي می‌گوید كار، كار است و با علاقه به اين حرفه وارد شده؛ پس هر جا ندايش بدهند مي‌رود. البته به قول خودش چون مجرد است و سر و همسري ندارد دست و پايش بسته نيست و زياد اذيت نمي‌شود اما چون بي‌مايه فطير است، باید کار کرد و پول خوبي هم نصيبش مي‌شود. روزانه چيزي حدود 40 هزار تومان و گرنه كارگر هم عاشق چشم و ابروي پيمانكار نمي‌شود تا برايش مفتي و به صرف علاقه كار كند. در جواب سوال ما كه حاضر است در قبال حقوق كمتر يك كار ثابت و كم خطرتر داشته باشد مي‌گوييد نه و پول كار را با هيجانش مي‌خواهد. هر چند براي من اصلا قابل هضم نبود كه اگر پايش بلغزد و از آن بالا با كله پخش زمين شود دقيقا كجايش هيجان دارد. 

 

** ارتفاع در حد لاليگا

در مورد ترس از ارتفاع پرسيدم و اين‌كه چطور به اين ترس غلبه مي‌كند. با صدايي آهسته و بدون هیجان گفت: خوب اولش كه وارد دار بست مي‌شوي كمي ترس داري ولي بعدا كم‌كم خوب مي‌شود، چاره‌اش يك بسم الله است و خواندن يكي دو تا سوره. و گرنه عمر دست خداست و چه روي زمين باشم چه توي هوا تا خدا نخواهد اتفاقي نمي‌افتد و اگر بخواهي بترسي كه ديگر نمي‌تواني كار كني.

از اين‌جاي صحبت ديگر گوش‌مان بكس و باد مي‌كرد كم مانده بود گوشم را به انضمام تمام صندوق صماخش بكنم و بچسبانم در دهان حضرت فيل چون هر بار از ايشان تقاضاي ولوم بيشتر مي‌كردم تدريجا به زير آستانه شنوايي نزول مي‌كرد.

خلاصه كه داشتن يك دست دل و جگر تميز و رديف به ايشان اين توانايي را مي‌داد كه در هر ارتفاعي چه 17طبقه چه 100 طبقه همان كارايي را داشته باشد. البته خودش به صد طبقه راضي‌تر بود، چون به قول خودش در 100 طبقه ديگر خبري از داربست‌هاي چوبي نيست و يك بالا بر كه روي نماي بيروني برج تعبيه شده نماكار و تمام وسايلش را راحت‌تر و ايمن‌تر حمل مي‌كند.

 

** وقتي اوستا قاط مي‌زند

كمي صميمي‌تر شد، خجالتش هم ريخت و شروع كرد به توضيحات تخصصي كه من هيچ از آن سرم به در نمي‌آمد. در مورد كار در ساختمان‌هاي 4 يا 5 طبقه پرسيدم كه بادي به قب قب انداخت و گفت راسته كار ما نيست و كار در ساختمان‌هاي كم طبقه با دوغ آب است كه بسي از تعجب شاخ‌مان بدر آمد كه آبدوغ را چه به نما كاري و كمي كه گذشت تازه دوزاري‌مان افتاد كه ملات اين آبدوغ به‌جاي ماست ترش‌، سيمان تر و تازه و ماسه است. می‌گفت كار ما در برج‌هاي بلند است كه نماي آن خشك است و با پيچ سنگ‌هاي سراميك يا ورق‌هاي كامپوزيت را به نما وصل مي‌كنيم.

جالب انگيز ناك‌تر همه آن‌جا بود كه هر قطعه سنگ سراميك به وزن 14 يا 15 كيلو را، روي داربست،  دست تنها پيچ مي‌كرد و تمام وسايل مورد نياز مثل سنگ فرز و آچارها و ابزار مربوط و دريل كه بنده در سن بيست و هشت سالگي تازه فهميدم «دريل» است نه «دلر» را روي عرض كم تخته داربست نگه می‌دارد.

 

** ايمني روي هوا

از ايمني در حين كار پرسيدم و اين‌كه چطور امنيت خودتان را چك مي‌كنيد، كمي جابه‌جا شد و گفت: البته كه براي اين‌جور پروژه‌ها از كساني كه كارشان درست است استفاده مي‌شود و داربست‌ها كاملا قابل اعتماد است اما چون آدميزاد است و جايي ممكن است بستي شل بسته شده باشد، هر بار كه پايم را روي داربست مي‌گذارم بعد از بستن كمر بند اول كاري كه مي‌كنم دانه دانه بست‌ها را چك مي‌كنم و الان 174 روز است كه اين‌جا هيچ حادثه‌اي اتفاق نيفتاده البته غير از موارد بسيار سطحي.

فقط پارسال يك بنده خدايي از طبقه دو به منفي دو افتاد و مرد. كه بيشتر به خاطر سهل انگاري خودش بود و در اين شغل حرف اول را احتياط مي‌زند و بس.

 

** نما؛ بلي يا خير

به عنوان آخرين سوال پرسيدم اگر كسي براي ورود به اين شغل از او نظر بخواهد چه مي‌كند و حضرت فيل با طمانينه فرمودند: بله كه تشويقش مي‌كنم، خيلي هم شغل خوبي است، من كه خيلي دوستش دارم و با روحياتم سازگار است. و ما همچنان ته دلمان گفتيم: «وخه يره؛ روحيات و علاقه در آن ارتفاع كيلويي چند؟» و اگر من باشم به شخصه از سر صبح تا دم شب محكم تخته زير پايم را آن هم بصورت چهار دست و پا مي‌چسبم كه فقط زمين نخورم، كار پيشكش!

ولي خوب مثل بقيه پدر و مادرها اصلا حاضر نبود پسر آينده‌اش در اين شغل پرخطر وارد شده و به كمتر از دكتر و مهندس هم راضي نمي‌شد.

 

** نتيجه فرهنگي ماجرا

داستان حضرت فيل ما چند نقطه طلايي داشت كه براي جوان‌هاي امروز كمي ناملموس است. اول اين‌كه كار را راحت و آماده نمي‌شود بدست آورد و به قولي براي اوستا شدن در هر شغل و حرفه‌اي غير از خواندن تئوري دروس، انجام عملي آن نيز واجب است و براي خبره شده بايد دنبال كار دويد. حالا چه از لرستان به مشهد چه از مشهد به لرستان.

ديگر اين‌كه هر كار سختي به مدد عشق آسان مي‌شود و حتي مي‌شود در اين ارتفاع از آن لذت هم برد و ديگر آن‌كه به خاطر كارهاي روزانه‌مان كمتر غر بزنيم و افه خستگي و بي‌حالي بياييم و مثل حضرت فيل داستان با يك خدا را شكر درست و درمان راه را براي پيشرفت و مدد از او باز كنيم.

---
---
---
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٦/٢٠
١
٠
دست شما و حضرت فیل جمــــــــعا درد نکنه! ... :) مچکر + شغل وحشتناکیه! ... از ارتفاع متنفرم!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
خواهش دارم عزيزم
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
وای چه شغلی....من از ارتفاع بدم میاد....وووووووووووووووی///ممنون خانوم غلامزاده:))
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
خواهش دارم عزيزم قابولي نداشت
aaasaeid
aaasaeid
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
اون تیکه دوغ آب مردم از خنده.
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخ عکسو خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
مگه چشه خيلي هم خوبه !فقط حالا كه فهميدين كچل چه شكلي ميشه ديگه بزارين موتون بلند بشه !!!باريكلا
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
:)))))) آقا خیلی چاکرم :))))))))
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
آقا سعيد موهات كو برادر من نكنه ميخواي بري سربازي آخه ماه رمضوني مو داشتي
aaasaeid
aaasaeid
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
کچلی زودرس گرفتم .نه که سربازی معافم(آیکون دل هرکی میخونه بسوزه) گفتم لااقل یه بار کچل کنم
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
دست هاي پشت پرده عايا؟
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خخخخخخخ :)))
mr.hamed
mr.hamed
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
بعله موقعی که شکم خود و خانوادت گشنه باشه و یک کوچولویی هم اراده داشته باشی و مرد باشی به هر کار درستی دست می زنی......
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
خودا رو شکر که ما کلا مسیر زندگی مون رو عوض کردیم !!!!! :) دستتون مرسی، خیلی خوب بود :)
aaasaeid
aaasaeid
٩٢/٠٦/٢٠
٠
١
از صراط مستقیم خارج شدی داداش
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
قابل نداشت آقاي شركت
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
خداییش شغل وحشتناکیه ......
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
منم از ارتفاع میترسم ... خدا بهشون صبر بده!
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
:)))) منم از ارتفاع لذت می برم!کلا نظرم اینه که مهندس ناظری که از ارتفاع به ترسه،به درد لای دیوارم نمی خوره!:)
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
اينكه بعله هر كسي بايد كم كم با كاري كه ميكنه هماهنگ بشه منم اولش با خون و مريض مشكل داشتم اما الان خون ميبينم جيگرم حال مياد خخخخخخخخخخخخخخ
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
خیلی ترسناکه و صد البته خطرناک
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی جالب بود/ مردم از چه راها پول در میارن
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
تازه این یه نمونه شه
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
بعله تریپ کاری ما هم تو همین مایه هاست :| ولی بدکم نیست اونجا هوا بیتره :)))))) البته ما با برق و اینا هم علاوه بر ارتفاع سر کار داریم که میشه بدتر :| ولی خوب در هر صورت کاره دیگه باید یک نفر انجامش بده ..../ممنونم خانوم غلام زاده گزارش جالبی بود :))))))
Vania
Vania
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خداییش شغل خطرناکیه.ممنون از شما
maede
maede
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
اتفاقن تو ایستگاه اتوبوس وایساده بودم روبه روم یکی از همین ساختمونا بود.به ارتفاعش و کارگرا که اون بالا بودن نگاه میکردم با خودم فکر کردم خداییش باید واسه این کار روحیه خاصی داشته باشی!تو عکس سومی تصور میکنم اون بالا در حال کار باشی بعد یه دقیقه نگاهتو بندازی پایین.......وااااای آدم سرش گیج میره!ممنون..گزارش و عکسا خوب بود:)
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
لطف داری شوما
m_shekofte
m_shekofte
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
هم شغل جالبیه و هم این که خطرناکه
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خدایی کار سختیه یه اشتباه یعنی از اون بالا افتادی کتلت شدی
fahime72
fahime72
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
فقط میتونم بگم خدا قوت
s_rezaeimoghaddam
s_rezaeimoghaddam
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
جالب بودوالبته خطرناک.چه دلی دارن اونا.
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
ممنون
mab3740
mab3740
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خدا قوت برادر
باران
باران
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
اووووووف چه ارتفاعی ! ممنون
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
واو چی باحااااله :) ارفا خیلی حال میده ها ! اصن یه وضعی :)) من تو کار کردن تو اون ارتفاع نشکلی ندارم ولی با اون تخته های سنگین مشکلی دارم خخخ :))) خیلی سخته ها ! خو اون همه باااااااااالاااااااااو اون همه سنگیییییییییییییین ! حقوووقشونم چندان نباید زیاد بشه ! مرسی ازگزارش غیرقانیتون :))))) جالب بود :))
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخ به کسی نگی غیر قانونی بوده
m_sana
m_sana
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
واقعا دلر اشتباهه اااااا جدی منم تا به همین الان فکر میکردم دلر درسته خخخخخخ مرسی از مطلبتون خیلی جالب بود ولی واقعا این همه ارتفاع وحشتناکه ووووووووووووی
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
هنو دلر یکیش بود
mhv
mhv
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
اصن یک کاری میکنم، میرم بالا 50 متری بعد میشینم مینویسم! هم کلاس داره هم خطر ! خخخخ
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخ من شک دارم اون بالا نوشتنتون بیاد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨