برای رفیقم، آقا مهدی
بدون شرح...

برای رفیقم، آقا مهدی

نویسنده : حامد نادری راد

راهنمایی را تمام کرده بودم، در فکر دبیرستان و انتخاب مدرسه بودم، از چند نفر از معلم‌ها تعریف «حکمت» را شنیده بودم. البته تا وقتی برای ثبت نام رفتم نمی‌دانستم مدرسه شاهد است و اسمش به خاطر یک شهید اینطوری است.

***

گذر روزگار پایم را به انجمن اسلامی باز کرد، بیشتر به خاطر رفیق‌بازی دوستش داشتم. محیط خوبی بود و بچه‌های خوب‌تر. تا آن بالا بالای انجمن هم رفتم ولی زمان کم بود و در چشم به هم‌زدنی وارد سال پیش‌دانشگاهی و کنکور شدم و از انجمن بیرون آمدم. در تمام این مدت به او کاری نداشتم

***

سال کنکور سخت بود، فشاری که گاهی اوقات آدم را وادار می‌کرد بشیند و همینطوری زار زار گریه کند. البته ترس از رفتن به سربازی و قبول نشدن در دانشگاه خوب مثل یک چماغ بالای سرم بود. روز قبل از کنکور مثل خیلی دیگر از کنکوری‌ها رفتم حرم. بعد از زیارت با اینکه سر ظهر بود و گشته بودم، نمی دانم چه شد گذرم افتاد و رفتم پیشش.

***

بعد از چهار سال اولین باری بود که خیلی راحت نشستم و حدود یک ساعتی حرف‌هایم را با گریه گفتم. خیلی درد دل داشتم. وقتی برگشتم سبک شده بودم و فردایش کنکور را خیلی خوب دادم...

***

رفاقتمان قرص‌تر شده بود ولی من راه دیگری را در دانشگاه انتخاب کردم، هم دوست داشتم مذهبی باشم هم بدم می آمد مثل بچه حزب اللهی ها مقید باشم. دوره بدی بود. البته هر از چند گاهی با هم حرف می‌زدیم ولی داستان همان بود که بود. من مصر بودم که همین وسط بمانم.

***

آخر‌های سال 87 بود، یک روز سرد زمستانی، بعد از نصیحت‌هایی مادرم به خاطر یک گناه بزرگ، بار دیگر پیشش رفتم. این‌بار حس و حالم خیلی خراب تر از موقع کنکور بود. رویم هم نمی‌شد حرفی بزنم. رفتم گریه کردم و برگشتم...

***

ورق برای من برگشته بود. حداقل می‌دانستم راهم را باید عوض کنم، دوستانم را هم همچنین! او مثل قبل کنارم بود. خیلی نزدیک‌تر و رفیق‌تر. بیشتر از گذشته می‌شناختمش و دیدارهایمان هم خیلی بیشتر شده بود. تقریباً هر هفته هم دیگر را می‌دیدیم.

***

چند ماهی بود موضوع ازدواج را با خانواده در میان گذاشته بودم. ولی هر چه بیشتر می‌گشتم، بیشتر ناامید می‌شدم. احساس می‌کردم به در بسته خوردم. یک روز پاییزی بود. آخر‌های پاییز که باز هم رفتم پیشش. این‌بار حالت گلایه داشتم. گفتم درست که خودت داماد نشدی ولی دلیل نمی‌شود امثال من داماد نشویم. جان من یک کاری بکن ...

***

خیلی طول نکشید، چند ماه بعد با همسرم رفتیم پیشش...

هنوز هم هم دیگر را زیاد می‌بینیم... دوست خوب بهترین نعمت است... مخصوصا دوستی که هرگز ندیده باشی....

راستی یادم شد بگویم اسم دوستم «آقا مهدی حکمت» است. 

 

پی نوشت: شهید مهدی حکمت، متولد 1344 است که در 12 شهریور 1361 در رودخانه کرخه در سن 17 سالگی به شهادت رسید. بدن مطهر او 18 شهریور 1361 در بهشت ثامن الائمه در صحن آزادی حرم رضوی برای همیشه آرمید.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آبان
آبان
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
چه قدر جالب بود :) من شهیدان رو خیلی دوس دارم :) 32 سال پیش همچین روزی :)
bahareh22
bahareh22
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
چه جالب انگیزناک
Paeez
Paeez
٩٢/٠٦/١٨
١٠
٢
من وقتی بابا فوت شد خیلی دوست داشتم خوابشونو ببینم دلتنگشون بودم نزدیک مزارشون یه شهید جوونه رفتم ،باورم نمی شد شب خواب پدرمو دیدم..واقعا شهدا زنده اند و نزد خداوند روزی می گیرند...
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٦/١٨
١
٠
الان کی سادیسم داشته به پاییز منفی داده؟
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
جالب بود
م-نص
م-نص
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
جدا راسته که شهدا زنده هستند....................بهترین دوست ما می تونن باشن
seyedhossein_hashemi
seyedhossein_hashemi
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
داغ دلم تازه شد
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
فوق العاده بود :)
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
من این حس خوب رو کنار مزار شهدا دانشگاه خیام توی بهشت ثامن حرم دارم :))
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
ایشون هم بهشت ثامن دفن شدن؟! .... :| چرا من ندیدم؟! :| :|
sahar
sahar
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
چه دوست خوبی :)...چه رفاقت عمیقی :)...دوست خوب نعمت است.مخصوصا دوستی که هرگز ندیده باشی......و ندیدین اما باعث شد به واسطه این دوست خیلی چیزها رو ببینین.....ممنون.عالی بود
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
فوق العاده بود :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
جه خوبه اگر آدم سنگ صبورش یک شهید باشه همیشه حرف دلش رو ببره پیش اون... به قول ما پارتیش باشه پیش خدا ... خوش به حالتون چه سعادتی...
elham_m
elham_m
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
دلم گرفت با خوندن حرفاتون
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
خیلی زیبا نوشته بودید اقای نادری.. واقعا حرفتون حقه .. خدا دوستیتون رو پایدارتر کنه و انشالله که شرمنده شهدا نشیم..:(((
یه آدم
یه آدم
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
چه جالبناک خیلی زیبا بود ممنونم
farzaneh_h
farzaneh_h
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
متن قشنگی بود :).
faride
faride
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
خدا کنه شرمنده شهدا نشیم....ممنون....
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
خیلی هم خوب همیشه از دوستان باید یاد کرد
m-mousavi
m-mousavi
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
یادش بخیر مدرسه و انجمن شهید مهدی حکمت/من خیلی وقت ها با خودم فکر می کنم اگر وارد مدرسه و انجمن حکمت نمی شدم مسیر زندگیم جور دیگری می شد و همیشه خودم را مدیون مهدی حکمت میدانم و من هم خیلی وقت ها برای گرفتن حاجت هام بر سر قبراو و دیگر شهیدان رفتم و آنها را واسطه قرار دادم و همیشه هم جواب گرفتم...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/١٨
١
٠
خیلی قشنگ بود :((...دلم خیلی گرفت...ممنون :(
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
چقدرزيبا..راستشو بگم به شما حسوديم شد كه اينطورتونستين با يك شهيدارتباط برقراركنيدو دوست باشيد..
par!sa
par!sa
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
ممنون...عالی بود...چ دوستی خوبی
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠٦/١٨
٠
٠
فوق العاده زیبا.......
باران
باران
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خیلی جالب بود رفاقت با یه شهید هووووم
fahime72
fahime72
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
وااای چقدر خوب کاش لیاقت پیدا کنم منم برم پیششون خیلی حرف واسه گفتن دارم
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
ما که همین لیاقت دوست بودن با یه شهیدم نداریم .. خوشا ب سعادتتون /// مرسی قشنگ بود :))
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خدا بیامرزشون؛ نمی دونم چرا داشتم می خوندم این متنو هوای وبلاگت زد به کام :) چرا دیگه نمی نویسی !؟؟!!؟ البته منم وبلاگم رو تخته کردم هاع !!! ولی ابشالا........... // از هر چی بگذریم وبلاگ یه چیزه دیگس !!!!!!!
maede
maede
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
واقعن ایول که تو سن 17سالگی همچین ظرفیت و لیاقتی داشتن...اصلن قبر شهدا مخصوصن شهدای گمنام آرامش و حال و هوای خاصی داره..وقتی میری حال دلت عوض میشه...
mahdi_vals
mahdi_vals
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
اقا معرکه بود....سپاس....تهشم که یه غافل گیری به جا بود....افرین
blue girl
blue girl
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
ایول
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
هعییییییی.....کاش ما هم یه دوست مثل شهید حکمت داشتیم...هعیییییییییی....ممنون ادمین پدر.عالی عالی عالی:((((((((((
غ-مريم
غ-مريم
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
ممنون آقاي نادري واقعا جالب بود برام اينكه با يه شهيد نا ديده و ناشنيده با 20 سال اختلاف سني يه همچين رابطه ي عميق قلبي دارين البته شخصيت شما خاص هست اينو از تو رفتار و برخورداتون كاملا ميشه فهميد براتون آرزوي خوشبختي وسعادت دارم همراه با حاج خانوم و ايشالله در معيت جوجه جوجگاني
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
واقعا متن زیبایی بود ... دم شما گرم
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خیلی خوب بود...ممنونم
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
چه قدر زیبا و روان بود و آدم رو به فکر وا می داشت.....ممنونم:)
faeze
faeze
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
ممنون زیبا بود:)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خییییلی عالی.واقعا کیف کردم و به دلم نشست.خوش بحالشون.
Vania
Vania
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
خوش به حالتون.ازین دوستا کم پیدا میشه.باید قدر دونست
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات