روزنامه زندگی
یادداشت‌های یک دیوانه

روزنامه زندگی

نویسنده : M_jimi

روزمرگی در زندگی اکثر ما ایرانی‌ها به وفور دیده می‌شود و شاید هم اکثر ما آن را تجربه کردیم. واقعا ملال‌آور است که هر روزصبح سر یک ساعت مشخص بیدار می‌شویم (واکثرا با اکراه!) نماز و صبحانه و اگر حالش بود ورزش و بعد هم وارد شدن به سیل خروشان مردمی که مثل ببخشیدا موش که از زیر دست وپا این‌ور و آن‌ور می‌رود! از لابه‌لای ماشین‌ها و ساختمان‌ها این طرف و آن طرف می‌روند!

و خدا نکند زیر پای ماشین‌ها له بشویم.

 

به نظر من روزمرگی مساوی است با مرگ. شاید هم خوشبینانه‌تر مساوی با افسردگی، جنون و...

حالا می‌فهمم که چرا ما آدم‌ها این‌قدر داغان هستیم. چون زیر چرخ دنده‌های زمان له شدیم. زندگی (البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت) مثل یک ماشین کوکی می‌ماند که ما آدم‌ها نمی‌توانیم کوک ماشین را تا آخر بپی‌چانیم و هر بار نصفه کوک می‌کنیم (یا بهتر است بگویم هر روز)

و این می‌شود دلیل روز مرگی‌مان.

اگر ما یاد بگیریم که ماشین زندگی‌مان را تا آخر کوک کنیم، شاید روز بعد طور دیگری باشیم و کار ناتمام و مانده نداشته باشیم.

 

زندگی مثل یک روزنامه می‌ماند. آدم‌ها از صفحه اول شروع به خواندن می‌کنند. چه تیترهای جالبی، چه عکس‌های جالبی، چقدر خوش شانسم که دارم این روزنامه را می‌خوانم. این مال زمانی است که بزرگترها به ما می‌گویند: خوش به حالش غمی در زندگی‌اش ندارد؛ توی عالم بچگی خودش سیر می‌کند!

روزنامه را ورق می‌زنیم، ورق می‌زنیم، ورق می‌زنیم تا می‌رسیم به آخرش. توی این صفحات که ورق زدیم خبرهای خوب بود، خبرهای بد بود

خندان شدیم، گریان شدیم، تا رسیدیم به صفحه آخر. یکهو به خودمان می‌گوییم: ای بابا دیدی چه زود تمام شد!

و این زندگی ماست که از هر صفحه آن تجربه‌ها کسب می‌کنیم.

خوش به حال کسی که یک دفترچه کنار دستش است و تجربه‌هایش را یادداشت می‌کند؛ تا وقتی که به آخرین صفحه روزنامه می‌رسد و روحش پرواز می‌کند و شاید هم غافلگیرانه ب‌میرد و تجربه‌هایش برای کسانی‌که بعد او می‌خواهند روزنامه بخوانند به یادگار بماند.

 

البته همه صبر و حوصله ندارند. بعضی‌ها فقط حوادث را دوست دارند. بعضیا هم توی بند دنیا نیستند و صفحه اندیشه را می‌پسندند. ولی مهمتر از همه این‌ها این است که تا ما هستیم، روزنامه‌ای هم هست.

شاید هم بعضی‌های‌مان از صفحه‌های اول خسته بشوند و روزنامه را بگذارند کنار و بروند.

به امید این‌که روزنامه زندگی‌تان پر بار باشد و پایان خوشی داشته باشد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٢/٠٧/١٣
١
٠
بعله ممنون جالب بود.
maryam_doleh
maryam_doleh
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
دوستای عزیز ممنونم از توجه تون... متاسفانه نمیتونستم با اکانت قبلیم وارد بشم یکی دیگه ساختم:)
ati200
ati200
٩٢/٠٧/١٣
٢
٠
به امید این‌که روزنامه زندگی‌تان پر بار باشد و پایان خوشی داشته باشد.
khan
khan
٩٢/٠٧/١٣
١
٠
اوه اوه... تیپ جدیدو.... مرسی...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٣
١
٠
به نظر من روزمرگی مساوی است با مرگ. شاید هم خوشبینانه‌تر مساوی با افسردگی، جنون و...واقعا هم همینطوره...ممنون :)
maryam_doleh
maryam_doleh
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
ممنونم از نگاهتون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
١
٠
سلام ... حدود دو ماه است روزم را با روزمرگي شروع مي‌كنم ديگر دانشگاه هم برايم تفريح ندارد
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/١٣
١
٠
نُچ نُچ نُچ آدم به این زودی ها ناامید نمیشه .... بخند *:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
سلام ... نا اميد نيستم نياز به استراحت دارم
jalal
jalal
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
روزنامه زندگی من تنها یک صفحه دارد
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
داداش جلال ؟؟؟ نُچ نُچ نُچ چرا اینقدر غمگین آخه ؟
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/١٣
١
٠
آره من هم موافقم ولی کلا زندگی قشنگ و دوست داشتنی ِ *:) با تشکر
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
روزنامه زندگي منم كه مشخصه.........................
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
روزنامه زندگیمن ضمیمیه خخخ کمدیه کلا آخراش خوندنی تره درست مثل جیم:-)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
پایان خوش خیلی خوبه ... امیدوارم همینطور باشه :)) ممنونم.
آبان
آبان
٩٢/٠٧/١٣
١
٠
چه تمثیل زیبایی زندگی رو مثل خوندن روزنامه تصور کردین من که دوست دارم همیشه بخش کودکیش رو حفظ کنم :)
maryam_doleh
maryam_doleh
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
اینا نوشته های نیمه شب منه!برا همین نوشتم یادداشت های یک دیوانه اخه ... نیمه شب ها ذهن ادم باز تره !موافقین؟
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
:(((..بچگی میخوام...روزنامه بچگیم کاش هنوز هم نوشته میشد...حیف شد که خیلی وقته از آخرین انتشارش گذشته..:((
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
بچگی دیدن زیبایی های دنیا و لذت بردن بدون کار و تلاشه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦