بابا؛ تو داری خواب می‌بینی!
خاطره تابستانی

بابا؛ تو داری خواب می‌بینی!

نویسنده : f_ghasemi

خاطره‌ام مربوط به زمانی می‌شود که تازه ما اینترنت را در خانه، توسط کامپیوتر داداشم کشف کردیم و معتاد چت شدیم.

آن موقع کامپیوتر دادشم تراکتوری بیش نبود و زمانی که روشن می‌شد، صدایش با صدای هلیکوپتر برابری می‌کرد.

صدای مودم اینترنت هم که بماند؛ وقتی که می‌خواستیم به اینترنت وصل بشویم پنج دقیقه طول می‌کشید و در این پنج دقیقه صدای جیغ و دادی بود که از مودم بلند می‌شد و بعد از آن همه زحمت، با برداشتن گوشی تلفن تمام زحمات‌مان به باد می‌رفت. 

و این‌طور بود که ما تصمیم گرفتیم شب‌ها که مامان و بابام خواب هستند (البته آقا پلیسه بیداره)  برویم پای اینترنت (و آقا پلیسه بره دنبال شکارش). منظورم از ما: من  و سه خواهر دیگرم.

 

یک شب تابستانی تصمیم گرفتیم برویم اینترنت و چون پنجره اتاق کامپیوتر به بهار خواب باز می‌شد و از قضا بابا ومامانم در بهار خواب خوابیده بودند، نمی‌خواستیم سر وصدا کنیم. به همین خاطر نقشه کش جمع‌مان، اونیی زهره گفت: موقع وصل شدن به اینترنت روی کیس کامپیوتر پتو بیاندازیم.

در این‌جا بود که مأموریت غیر ممکن‌مان شروع شد. وقتی خودمان را با یک پتو (که قطر زیادی داشت) به اتاق کامپیوتر رساندیم. خواهر زهره که پشت کامپیوتر بود را با پتو و چند تا بالشت پوشاندیم تا زهره عملیات وصل شدن به اینترنت را انجام بدهد. وسط عملیات زمانی که صدای جیغ و داد مودم بلند شد مأموریت را نصفه کاره رها کردیم چون صدای مودم بلندتر از این حرفا بود!

و دوباره شروع به کشیدن نقشه‌ای جدید کردیم و چون نقشه‌های خنده‌داری می‌کشیدیم خیلی می‌خندیدیم خواهر بزرگم (زهرا) هم با هر خنده ما یک سپند دود می‌کرد، طوری که خانه پر از دود شده بود، و ما کلی هم به دودها خندیدیم، فضای خانه رویایی شده بود.

 

این دفعه نوبت خواهرم ساره بود که یک نقشه بیست کشید و گفت: بهتر است که کامپیوتر را به اتاق عقبی ببریم که صدا به بهار خواب نرسد! خوب در این‌جا بود که مأموریت غیر ممکن 2 آغاز شد.

به دلیل این‌که کامپیوتر سیم کشی زیادی داشت، تصمیم گرفتیم میز کامپیوتر را هم با خود کامپیوتر جابه‌جا کنیم. یک سر میز را من و زهرا گرفتیم و سر دیگر میز را هم ساره و زهره گرفتند.

همین‌طور که میز دست‌مان بود از اتاق خارج شدیم، به وسط حال رسیده بودیم که در خانه باز شد و از میان آن همه دود بابایم آمد داخل خانه و ما مثل صاعقه زده‌ها همان وسط خشک‌مان زد (انگار برق 220 ولت از مان رد شده بود) بابا بدون هیچ حرفی سمت w.c رفت (خوب حتما اورژانسی بوده دیگر) و ما که نمی‌دانستیم که عقب نشینی کنیم یا به کارمان ادامه بدهیم به هم نگاه می‌کردیم.

بابا هم که خوب فکرهایش را کرده بود آمد بیرون و گفت: این‌جا چه خبره؟

خواهر زهره با اعتماد به نفس زیاد خودش را جمع و جور کرد و گفت: هیچی بابا جون. این‌ها همش خوابه برو بخواب.

 

هیچی دیگر بابا هم که قانع شده بود رفت که ادامه خوابش را ببیند و ما در کمال ناباوری کامپیوتر را به اتاق عقبی رساندیم و آن شب تا صبح در چت خودمان را خفه کردیم.

خوب مأموریت‌مان با موفقیت به پایان رسید. این چنین بود که ما هر شب با خیال راحت می‌رفتیم اینترنت و تا صبح به مسخره بازی می‌گذشت و صبح هم با جمعی از دوستان می‌رفتیم دور پارک می‌دویدیم، بعد می‌آمدیم تا ظهر تخت می‌خوابیدیم.

یکی از بهترین تابستان‌های عمرم بود. 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خخخخخ..چه بابای باحالی..:)..خدا حفظشون کنه...چه خوب که 4 تا خواهر بودین...:)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
بعله با 4 تا خواهرام چه آتیشایی که نسوزوندیم :))))
sahar
sahar
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خب چت خوب نیست اصلا :|.....نچ نچ نچ...خب وقتتون رو بهتر میگذروندین :)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
جونی و هزار جاهلیت خخخخخخخخ :)
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخ چه قدر جالب عجب بابای خوبی :) شما هم که واقعا عجب دخترایی :)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
قربون بابام بشم که انقدر ساده است
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
:|................. چت!نچ نچ نچ نچ
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
هیییییییییییییییی بچه بودیم دیگه بفهم :(
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
چه وروجکایی بودین هااا:)))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خواهر های دالتون بودیم دیگه
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
واییییییی خدا چی باحال.........خیلی خندیدم دستت مرسی:)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
قربونت :)
faeze
faeze
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخخخ امان از دست اینترنت:)))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
وقتی معتاد باشی مبفهمی :)
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخ یعنی این همه تلاش واسه چت ؟؟؟ باباتون هم که کلا خواب میدیده ...
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
قطعاً بابا رویا میدیده :) اون موقع چت باحال بود مثل الان که نبود؟؟؟؟/
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
طفلک باباهااااااااا........ بسی خندیدیم.. ممنون :)))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
چرا طفلک ؟؟؟؟ خوشحالم خوشت آمد
میلاد
میلاد
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخ...خیلی جالب بود....باباتونم خواسته گیر نده و گرنه آقایون تیز تراز این حرفان:)
wolf
wolf
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
دقیقا
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
بابا اون موقع خسته بود . صبح که صبحانشو خورد شروع کرد به نق زدن تازه وقتی فبض تلفن اومد قیافه بابام دیدن داشت .... بعله
wolf
wolf
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خیلی باحال بود
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
باحال بوده حتما. اما خونمون پزیرایی هم داشت :))))))
r_reihoon
r_reihoon
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
عالی بووووووووووووووووووووووود مخصوصا -> خواهر زهره با اعتماد به نفس زیاد خودش را جمع و جور کرد و گفت: هیچی بابا جون. این‌ها همش خوابه برو بخواب. :D یاد قدیما بخیر...... :)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
اهههههههه واقعاً شما هم از این خاطره ها داشتین ؟؟؟؟؟
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
واقعااا؟؟؟...خوش به حالت بابا!چقدم خواهرت اعتمادبه نفس داشته...هه
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
بعله 4 تا دختر خوب داشته که همش تو خونه بودن آفتاب مهتاب ندیدن و فقط تو اینترنت بودن :)
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
چه جالب
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
جالبیت از شماست. :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/٢٥
١
٠
بله من کاملا حضور داشتم خخخخخخخ
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
بعله اونیییییییی منو تو یه سر میزو گرفتیم :) هییییییییییی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خیلی باجال بود کلی خندیدم :))))) پدرتون بنده خدا با خودش میگفته عجب کابوسی بوده :خخخخخخخخخخخخخ
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
کابوس نبوده رویا بود بادود هایی که از سپند مونده بود:) خوشحالم که خوشت آمد
Vania
Vania
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخ خیلی باحال چه دخترای باحالی چه بابای باحال تری
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
باحالی از خودتونه قابلی نداشت :)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
خخخخخ...باحال بود...باباتون خیلی نخواسته گیر بده ولی فهمیده...ممنون :))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
بعله کاملا در جریان بود صبحش به حساب هممون رسید :))))
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
١
٠
اینا واسه شما خنده داره... واسه ما خاطره ست!!! والا
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
آره واقعا چقدر باحال بود :))) قدیمارو میگم ها :)
par!sa
par!sa
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
خخخ...ایول خعلی باحال بود...مث این فیلمای طنز..خخ
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
قربون دستت که خوندی
m_shekofte
m_shekofte
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
خیلی باحال بود ،من خیلی دوست دارم از این جور کارا بکنم
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
آره خیلی حال میده
fahime72
fahime72
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
چه جالب باباتون زود قانع شدن ها:)))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
آره خوابش میومد
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٧
١
٠
دلم تنگ شد واسه اون روزا!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
منم همینطور
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام ... بايد بجاي حرف زدن (چت) در اولين اقدام توي گوگل سرچ ميكرديد چطور ميشد صداي مودم را قطع كرد.
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
واقعا میشه
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
این خاطره مال 13 سال پیشه ها گوگل نمیدونستن چی هست
مجید
مجید
٩٢/١٠/٠٩
٠
٠
سلام چه سالی بود ننوشتین
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤