تابستان در حال رفتن...
یک درد و دل ساده

تابستان در حال رفتن...

نویسنده : S_Alami

سلام. این دفعه سلامی به گرمای تابستان در حال رفتن. این دفعه سلامی از جنس احساس. این دفعه سلامی در اول سخنم.

این نوشته من جدا از طنز و شوخی است. جدا از بی‌خیالی است. سرشار از حس، یک حس غریب. یک حسی که شاید همه ما یک وقتی، یک جاهایی داشتیم و تجربه‌اش کردیم.

دلم می‌خواهد تمام آن احساسم را بریزم روی صفحه کیبوردم و برای‌تان بنویسم. اما نشد. اما اگر راستش را بخواهید شد. فقط باید بخواهید حسش کنید. آن وقت است که می‌فهمید من چه می‌گویم.

 

 

می‌دانی الان دلم چه می‌خواهد؟ دلم یک برف می‌خواهد. یک برفی که همه جا را مثل روی اکثرا آدم‌ها سفید کند. یک برفی که وقتی تویش قدم می‌زنی، یک نگاه کنی بالای سرت بگویی دمت گرم.

دلم یک باران می‌خواهد. یک باران طولانی و بی‌وقفه. یک باران که تند بیاید. یه باران که کاری کند همه آدم‌ها بروند زیر چترهای‌شان. بروند در ایستگاه اتوبوس. بروند یک جایی که از این باران دور باشند.

اما من نه، تک و تنها زیر باران قدم بزنم. باز هم یک نگاه کنم بالای سرم بگویم: دمت گرم!

 

گفتم قدم زدن زیر بارون تک نفره.یاد آن روزها افتادم که قدم زدن‌هایم تک نفره نبود. یاد آن وقت‌ها که روی برف به جای 2 قدم، 4 قدم می‌دیدم. ولش کن، فراموشش کن، اصلا نمی‌خواستم بیایم این سمت.

 

یادم است وقتی می‌نشستم کنار نفس گرم پدر بزرگم، پر بود از خاطره‌های قشنگ و رنگی. از آن خاطره‌هایی که چقدر مردم شاد بودند، خوشحال بودند، چه قدر با خدا بودند. یک وقت فکر نکنید من خشک مذهبم. نه نه؛ به خدا نیستم. این حرف من را ممکن است مسیحی بخواند، ممکن است مسلمون بخواند. می‌خواستم همه‌تان بخوانید. هر چه قدر هم که از خدا دور باشیم، هر چه‌قدر بی‌خبر باشیم از او. اما یک جاهایی، یک پیچ‌هایی در زندگی تلنگری به آدم می‌زند؛ می‌گوید: نگاه کن؛ حواست هست کجایی؟

هیچ‌کس هواسش نیست، هم من خدا دارم هم یک یهودی خدا دارد هم یک مسیحی. اما باز هم هیچ‌کدام‌مان نمی‌فهمیم.

 

تو این بالا پایین‌های زندگی‌های ماشینی امروزی، یک موقع می‌افتی توی چاه. تازه آن موقع است که می‌بینی و یادت می‌آید خدایی هم هست.

اما بعد این همه بی‌وفایی ما آدم‌ها، خدا دوست‌مان دارد. از توی بدترین شرایط سالم درمان می‌آود. من نه املم، نه خشک مذهب، شاید خیلی از دستورات دینم را هم انجام ندهم. اما چه من، چه تو، همه‌مان یک خدایی داریم. یک خدایی که عاشق من و تو است اما ما به عشقش خیانت می‌کنیم.

نمی‌دانم چرا من این را نوشتم. فقط چون خیلی دلم گرفته بود. شاید این تنها مطلب خارج از طنز من باشد. اما امیدوارم یک تلنگر به چندتایی‌مان زده باشم.

شب و روزتان لیمویی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ستوده
ستوده
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
براستی خدا را باید حس کرد تا به وجود وقدرتش پی برد واین گذشت زمان می خواهد ............درک خدا برای جوان ونوجوانی که این همه لذت های دنیایی را می بیند کمی سخت است .پا روی تمایلاتش گذاشتن کمی برایش سخت است .با شعار نمی توان اورا خدایی کرد .باید در عمل ببیند واگر الگویی نداشته باشد بدا به حالش که واقعا گذشت زمان می خواهد .
faride
faride
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
واااااای چه طولانی:))
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
طولانی بودنش باعث شد بد باشه؟
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
خیلی خوب بود...بعضی ازکلماتو صفاتش مثله شب وروزتان لیمویی.....
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
به غیر از شب و روزتان لیمویی...کدوم اصطلاحاتشو دوس داشتی؟
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
سلامی ازجنس احساس...وخداعاشق ماست به عشقش خیانت نکنیم...
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
دمت گرم دلم گرفت دو تا تابستون پیش یکی رو که خیلی دوست داشتم از دست دادم متنو که خوندم اشک تو چشام جمع شد...
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
بیخیالش دادا...
m_sana
m_sana
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
وای که این تیکش چقدر قشنگ بود خدا عاشق ماست پس به عشقش خیانت نکنیم...
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
به عشقش خیانت نکنیم نه...به عشقش خیانت می کنیم ;)
ati200
ati200
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
اخییی..یادپدربزرگام به خیر...منم دلم برف میخواد
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
پایه ای بریم برف بازی؟
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
هعییییییییییی تابستون بعد از کنکورم هم تموم شد ..
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
مال ما که قبل کنکور بود
par!sa
par!sa
٩٢/٠٦/٢٧
٠
٠
واقعن...چ برنامه هایی داشتیم واسش... هیچکدوم عملی نشد..:|
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
این تابستون هم رفت :(...دلم واسه آفتاب داغش تنگ میشه تا سال بعد...شب و روزتان لیمویی :)...ممنون :)
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
بابا این امضا منه...خزش نکن... :دی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
دل من هم برف میخواهد ، از همان برفهایی که گفتید ... ممنونم عالی بود.
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
منم دلم میخواد تابستون زودتر تموم شه تا پائیز بیاد...اصن یه حس خاصی نسبت به پائیز دارم..:)
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
چه حسی؟؟؟
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
حقیقتا نظری ندارم!!!! الان به نظر شما من مشکلی دارم اگه دارم به من بگین من طاقتش و دارم :0
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
نمیدونم والا...:دی
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
تابستان در حال رفتن نگووووووووو!!!هعیییییییییی...نمیخوام اصن:|
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
منم دلم نمیخواد...
s-zahra
s-zahra
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
همچنین.
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٦/٢٣
٠
٠
:)
S_Alami
S_Alami
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
چرا؟
Vania
Vania
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
آره واقعا خدایی که همین نزدیکیه اما ما نمی بینیمش فقط وقتی یادمون میاد که مشکل داریم "و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب،أُجیب دعوه الداع اذا دعان" :و هنگامی که بندگانم از من پزسیدند،پش من نزدیکم .اجابت میکنم هنگامی که مرا بخوانن
mahshid
mahshid
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
همه ی ما خدایی داریم برای خودمون
m_shekofte
m_shekofte
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
خیلی زیبا بود،حالا چرا لیمویی.....
fahime72
fahime72
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
خدایا منو ببخش اگه گاهی وقتا فراموشت کردم...خدایا دستمو بگیر و به حال خودم رهام نکن.
faeze
faeze
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
ممنون از شما:)
s-zahra
s-zahra
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
خداحسی است در میان چشم های نیمه باز نماز صبحگاهی من و تو .زیبا بودممنون.
s-zahra
s-zahra
٩٢/٠٦/٢٤
٠
٠
خدا را در کویر می توان یافت .آسمان پر ستاره را که ببینی نمی توانی خدارا کتمان کنی.
par!sa
par!sa
٩٢/٠٦/٢٧
٠
٠
دلم یک باران می‌خواهد. یک باران طولانی و بی‌وقفه. یک باران که تند بیاید. یه باران که کاری کند همه آدم‌ها بروند زیر چترهای‌شان. بروند در ایستگاه اتوبوس. بروند یک جایی که از این باران دور باشند.... خعلی اینجاشو دوس داشتم...:)) ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢٠
٠
٠
سلام: یادش بخیرکه کوچه ها از برف زیاد بسته میشد.برفها را وسط کوچه جمع میکردند.ازروی برفها داخل خانه ها دیده میشد.یادش بخیر
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات