مصاحبه با چوپان دروغگو و دهقان فداکار / طنز

مصاحبه با چوپان دروغگو و دهقان فداکار / طنز

نویسنده : sayedala-tagh

مصاحبه با چوپان دروغگو

+ لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.
نیازی به معرفی نیست. کتاب‌های درسی خودشان حسابی این جانب را معرفی کرده‌اند. همه فکر می‌کنند نامم چوپان است و فامیلم دروغگو.

+ این دستگاه چیست که توی بقچه پیچیده‌اید؟
دستگاه پخش صوت. در دوران پست‌مدرن، ما دیگر از نی‌لبک استفاده نمی‌کنیم. گوسفندها هم به سرودهای تند غربی عادت کرده‌اند و سر حال که باشند، حرکات موزون هم می‌کنند. مثل حالا. ببینید چه دنبه‌ای تکان می‌دهند. سگ‌مان هم گاهی اوقات می‌زند زیر ‌آواز و ما را از خماری درمی‌آورد. تصمیم داریم در صورت امکان، دستگاه «اکو» هم بیاوریم تا گوسفندانی که در دور دست مشغول چرا هستند، از موسیقی بی‌نصیب نمانند.

+ می‌بینم موبایل هم دارید. لابد کسانی که گوسفند زنده می‌خواهند، با این تلفن همراه تماس می‌گیرند؟
خیر در دوران پیشامدرن ما ناچار بودیم برویم سر کوه، دست‌مان را دور دهان‌مان لوله کنیم و فریاد بزنیم آی گرگ... آی گرگ. این کار، هم وقت‌مان را می‌گرفت و هم نیرومان را. حالا با این تلفن همراه شماره‌های مختلفی را می‌گیریم و داد می‌زنیم آی گرگ… دیگر لزومی ندارد بالای کوه برویم.

+ حالا واقعا گرگی هم وجود دارد یا مردم را سر کار گذاشته‌اید؟
از این کار لذت می‌بریم و خوش‌خوشان‌مان می‌شود. نمی‌دانید چه کیفی دارید وقتی مردم به کمک می‌آیند و می‌بینند از گرگ خبری نیست.

+ پس بی‌خود نیست که به شما می‌گویند چوپان دروغگو. لابد آب هم قاطی شیرتان می‌کنید؟
اشتباه به عرض‌تان رسانده‌اند، ما شیر قاطی آب‌مان می‌کنیم.

+ وقتی الکی داد می‌زنید «آی گرگ»، سگ‌تان چه عکس‌العملی نشان می‌دهد؟
اوایل مثل قرقی از جا می‌پرید و می‌دوید که پاچه‌ گرگ را بگیرد، اما دندان‌اش به هوا اصابت می‌کرد.

+ حالا چه کار می‌کنید؟
حالا وقتی داد می‌زنیم «آی گرگ»، سگ‌مان چانه‌اش را روی دست‌های‌اش می‌گذارد و می‌گوید: «بخواب، حال نداری.»

+ حالا اگر واقعا گرگ به گله بزند چه کار می‌کنید؟ مردم که دیگر حرف شما را باور ندارند.
یک کاریش می‌کنیم. شاید با آقا گرگه کنار آمدیم. کافی‌ست یک خرده سبیلش را چرب کنیم.

+ چه جوری؟
اینش دیگر به خودمان مربوط است.

===================

مصاحبه با دهقان فداکار

+ سلام، خسته نباشید، می‌خواهیم با شما مصاحبه کنیم.
علیک‌السلام. چون من فارسی بیلمیرم، اجازه وئرین بو اوغلان، حرف‌های مرا ترجمه کند. (با دست می‌زند به پشت پسری که در کنارش ایستاده است.)

+ پسر جان اسمت چیست؟ چند سال داری؟
اروجعلی، یازده سال.

+ کلاس چندمی؟
پنج ابتدایی (دهقان فداکار چیزی در گوش پسر می‌گوید)

+ پسر جان، دهقان فداکار چه می‌گوید؟
می‌گوید آمده‌ای با من مصاحبه کنی یا با من. البته این من دوم، من هستم.

+ البته ما آمده‌ایم با شما مصاحبه کنیم. لطفا خودتان را معرفی نکنید!
دهقان فداکار: نیه؟
پسر بچه: می‌گوید چرا؟

+ برای این‌که ما سرگذشت او را در کتاب‌های درسی خوانده‌ایم و می‌دانیم که یک شب کوه ریزش کرده بود و ریخته بود روی خط آهن و قطار مسافری داشته می‌آمده، دهقان فداکار با نفت فانوس، کتش را آتش زده، آن را تکان داده، راننده‌ قطار متوجه شده، قطار را نگاه داشته و مسافران از مرگ حتمی نجات پیدا کرده‌اند.
پسر بچه: دهقان فداکار می‌گوید وقتی این‌ها را می‌دانید، پس برای چه آمده‌اید؟ لابد آمده‌اید لوح تقدیر به ما بدهید؟

+ ما آمده‌ایم از شما چیزهای دیگری بپرسیم. اگر باز همان ماجرا اتفاق بیفتد، چه کار می‌کنید؟
پسر بچه: هیچی می‌نشینیم نگاه می‌کنیم و دعا می‌خوانیم.

+ چرا مثل آن وقت نمی‌روید قطار را نجات بدهید؟
پسر بچه: اولا ما خودمان آن زمان اندازه‌ همین بچه بودیم. همه‌ زورمان توی پاهای‌مان بود. حالا نا نداریم راه برویم. فشار خون‌مان بالا رفته، تپش قلب داریم، زانوی‌مان هم درد می‌کند.

+ فرض بفرمایید همین حالا اندازه‌ همین آقا پسر هستید. چه کار می‌کردید؟
پسر بچه: می‌گوید باز هم کاری نمی‌توانستیم بکنیم.

+ بپرس چرا؟
پسر بچه: دهقان فداکار می‌گوید دیگر مثل سابق نفت به راحتی گیر نمی‌آید. شنیده‌ام تازگی‌ها قیر هم گران شده. ما ته آفتابه‌مان سوراخ شده. می‌خواستیم با قیر آن سوراخ را ببندیم، دیدیم وسع‌مان نمی‌رسد. به همین علت ـ گلاب به روی‌تان ـ وقتی می‌رویم به مبال، خودمان را با آب آفتابه تنظیم می‌کنیم. چون نفت گیر نمی‌آید. فانوس هم به درد نمی‌خورد. برای همین، شب‌ها که می‌خواهیم به مزرعه برویم با خودمان چراغ قوه می‌بریم. با چراغ قوه هم نمی‌شود فداکاری کرد.

+ چرا؟
پسر بچه: اگر شما بودید می‌توانستید با چراغ قوه کت آتش بزنید؟ تازه کتی هم وجود ندارد.

+ چرا؟
پسر بچه: چون آن را کوچک کرده‌ایم داده‌ایم این آقا پسر بپوشد.

+ پس دیگر نمی‌توانید فداکاری کنید؟
چرا، مجبوریم این پسر را هل بدهیم طرف خط آهن، تا از طرف ما فداکاری کند!


برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
shiezadeh
shiezadeh
٩١/٠٩/٢٨
٠
٠
خیلی خووووووووووب بود . مرسی
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١٠/٠٣
١
٠
خيلي توپ بود ممنون! اگه يه گزارشيم از شنكول و منگول وحبه ي انگورم بگيريد خيلي ممنون ميشم!؟آخه خيلي وقته ازشون خبري نيست!
zendegitalabegi
zendegitalabegi
٩١/١٠/١٨
١
٠
یاد دبستان ،یادش بخر روزهای خیلی خوب بود
sssina
sssina
٩١/١٠/٢٣
٠
٠
با دهقان فداکار موافقم آخه الان اونقدر برای خود آدمها مشغله و گرفتاری درست شده و درست کردیم که دیگه به مشکلات مردم حتی فکر هم نمیکنیم چه برسه به رفع مشکلاتشون چوپان دروغگو هم راست میگه وقتی تقریبا هیچ تفریح درستی واسه مردم نداریم (البته پایتخت نشین ها و مردم شهرهای بزرگ وضعشون بهتره )همه به تفریحات نا سالم رو میارن
Em Ad
Em Ad
٩١/١٠/٢٦
١
٠
خیلی طولانی بود !!!! بعدا میخونمش !!!!!!!!!!!
m-v
m-v
٩١/١٠/٢٨
٠
٠
تووووووووووووووووووووووووووووووووووووپ بووووووووووووووووووووووود
maryam
maryam
٩١/١١/١٤
٠
٠
باحال بود
arwen
arwen
٩١/١١/٢١
٠
٠
باحال بود خدایی هم رسیدگی دولت به اون ادم شرم آوره اون ادم قهرمان خیلی از بچه های ایرانه که داره تو فقر دست و پا میزنه
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
خیلی جالب بود..........مرسی!!!!!!!!!!!!عالی بود:)))
Z_Yaghoobi
Z_Yaghoobi
٩٢/٠٩/٠٧
٠
٠
جالبیش این بود که با نسل الآن هماهنگ بود ، ممنون
radyab0
radyab0
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
خوب بود....مسوولان هم باید حرف های دهقان فداکار را بخوانند
M_famous
M_famous
٩٢/٠٩/١٥
٠
٠
خوب بود .خیلی خوب بود.بسیار خوب بود.عالی بود.خفن بود.توپ بود.هههههههههههههههههههه...خخخ
m_razmi
m_razmi
٩٢/٠٩/١٦
٠
٠
جالب برانگیز ناک بود.
sima_h
sima_h
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
خوب بود . ممنون ازتون .خاطرات بچگی رو زنده کرد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤