مدادت توی چشمم
ساخت مجسمه با هزاران مداد

مدادت توی چشمم

نویسنده : sm_shekofte

این آثار مربوط است به هنرمند کلمبیایی فدریکو یوریب که با استفاده از مدادهای رنگی و نوارهای پلاستیکی خلق کرده است. او علاوه بر ساخت مجسمه با استفاده از همین تکنیک ،تصویر سازی هم کرده است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٢/٠٧/١٠
٢
١
چه خلاق واقعا خیلی قشنگه به این میگن هنرمند.یک دنیا ممنون.
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٧/١٠
١
١
چه قدر مداد داشتن يني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ايول.مرسي
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١٠
١
١
فک کنم خیلی زیاااااااااااااااد !!! :)
ati200
ati200
٩٢/٠٧/١٠
٢
١
چه هنری
SE7EN
SE7EN
٩٢/٠٧/١٠
٢
١
دمش گرم
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
چه هنر و خلاقیتی .
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٠
١
٠
هنر وخلاقیتشون یه طرف این همه مداد اصراف کردن کاش با یه چیز دیگه هنر به خرج میدادن
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
شاید بعدش مداد هارو دادن به بچه های فقیر :) کسی چه میدونه از کارای اینا :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٠
١
٠
آخه همش تیکه تیکه کرده
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
خلاقیقتو.........:)
jalal
jalal
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
چه خلاقیت جالبی
r_reihoon
r_reihoon
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
خیلیییییییییییییییییییییی خووووووووووووووووب بود
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٧/١٠
٢
١
خيلــــــــــــي هم عالــــــــــــــــي (^_^) مدادها میشنوند... تمام رازهایت را می شنوند...کوچکترین و گاهی خصوصی ترینشان را... مدادها میبینند....صفحه های خالی را میشناسند...رنگها را میشناسند....میشود با مداد حرف زد...میشود با او قهر کرد...مداد را میشود ناراحت کرد...اگر با دستانت بازی نکند دلش میگیرد...او گاهی نقاش میشود و گاهی داستان نویس....گاهی سیاه است و گاهی رنگی...یادم می آید حروف جدید را همیشه "قرمز" مینوشت...در ذهنم....آنقدر تکرار میکرد که فراموشم نشود...مدادها میمیرند....تمام میشوند...نمیدانم تا کنون چند مداد را کشته ام ! اینکه سیاه بودند یا رنگی مهم نیست....هنوز هم مداد رنگی برایم عطر مدرسه دارد...مدادها احساس دارند...و این تنها تفاوت آنها با "کیبورد" است !!مدادها میفهمند که جایشان را حریف قًدری گرفته است....!میدانم آنقدر مهربان هستند که کیبورد را ببخشند...آنها میفهمند....مدادها میفهمند....
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١٠
١
١
ممنون از شما با این متن زیبا :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٠
١
١
:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٠
١
٠
عالی :)
سحر
سحر
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
چه خلاقیتی...مرسی جالب بود :)
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
چه باحال..............
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
خیلی قشنگ بود...کلی حال کردم...ممنون :)))
milad vilsoon
milad vilsoon
٩٢/٠٧/١٠
٢
٠
مررررررررررررررررررررررررررسی جالب بود
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١٠
٠
١
خواهش :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٠
١
٠
خیلی خلاقانه واقعا :))) خیلی ممنونم :))
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١٠
١
٠
:)
maede
maede
٩٢/٠٧/١٠
١
٠
واقعن ایول!چقدر خلاق و هنرمند.خوشبحالشون!
آبان
آبان
٩٢/٠٧/١٠
١
٠
عجب خلاقیتی و عجب حوصله ای واقعا فوق العاده بود
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١١
١
٠
بسیار هم عالی! اپپپپپپپپچچچچچییییییی! ( ببخشید عطسه ام گرفت)!!!
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١١
٠
٠
عافیت باشه!! :)
m_shekofte
m_shekofte
٩٢/٠٧/١١
١
٠
واقعأ معرکههههههههههههههههههههه بودن ،عجب حوصله داشته،ممنون عزیزم
Vania
Vania
٩٢/٠٧/١١
١
٠
خیلی جالب بود...ولی خب چرا شکسته مدادارو گناه دارن!
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١١
٠
٠
مدادارو قربانی خلاقیتش کرده!! :)))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١١
١
٠
سلام ... متشكرم بابت به اشتراك گذاشتن خلاقيت اين هنرمند
faeze
faeze
٩٢/٠٧/١١
١
٠
جالب بود:))ممنون:)
r_detective
r_detective
٩٢/٠٧/١١
١
٠
دمش قیییییییژژژژ
fahime72
fahime72
٩٢/٠٧/١١
١
٠
وای چه هنرمند...ولی چه همه مداد داشته ها:))
تکتم
تکتم
٩٢/٠٧/١١
١
٠
خیلی قشنگ بود ولی به قول دیگر دوستان مداد زیادی مصرف کرده!!!!!! ولی خلاقیتش خیلی زیاد بوده، آفرین
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١١
٠
٠
والا منم اگه خلاقیت داشتم از هرچیزی واسه بروزش استفاده میکردم :)))))
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٢/٠٧/١١
١
٠
چه جالبه...عجب وقتیم صرف کرده...از نظم چیدن مدادا تو عکس 5 خیلی خوشم اومد...با تشکر از شما
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١١
١
٠
بلی منم از اون عکسش خیلی خوشم میاد خیلی خلاقانه س :))
zahra
zahra
٩٢/٠٧/١١
١
٠
وای چی حوصله ای دارنا........قشنگ بود
t.m
t.m
٩٢/٠٧/١١
١
٠
عجب حوصله ای !
Paeez
Paeez
٩٢/٠٧/١١
١
٠
خیلی عالی و خلاقانه!واقعا حیف این دست ها:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

آیینه‌وار از دل و از جان شکسته‌ایم

٩٦/٠١/٣١
تبلیغات
تبلیغات