شکستن دانه شلیل با کاسه!
ماجراهای من و آبجی کوچکه...

شکستن دانه شلیل با کاسه!

نویسنده : Mahnaz

چند شب پیش بود؛ خانوادگی دور هم نشسته بودیم داشتیم تلویزیون می‌دیدیم و میوه می‌خوردیم. (جاتون خالی حسابی)

مامان همان‌طور که در حال تماشای فیلم بودند، دو شلیل را تکه‌تکه کردند روی بشقاب گذاشتند جلوی خواهر کوچکم تا بخورد... (خواهرم 4 سالش بیشتر نیست)

همه حواس‌ها روی فیلم؛ دقیقا در قسمت حساس آن بود که صدای نه گفتن بلند خواهر بزرگم و صدای ترق شکستن چیزی با هم بلند شد و همه نگاه‌های‌مان به سمت خواهر کوچکم که با رنگی پریده دسته هاون به آن سنگینی در دستش بود و در کنار مامان نشسته بود کشیده شد.

 

خواهر بزرگم که صحنه را به طور کامل دیده بود، همین طوری داشت با بهت خواهر کوچکم را نگاه می‌کرد و من و مامان و بابا داشتیم خورده شیشه‌های جلوی خواهر کوچکم و هسته شلیلی که وسط آن‌ها قرار داشت را آنالیز می‌کردیم...

خلاصه بگویم من که به شخصه نمی‌توانستم این وسایل را به هم ربط بدهم!

همه این اتفاقات شاید در کل 40 تا 50 ثانیه بیشتر طول نکشیده بود که همه به خودمان آمدیم و بابا از خواهر بزرگم پرسید چی شد. در همان حال من داشتم بلند می‌شدم که خورده شیشه‌ها را از جلوی خواهر کوچکه جمع کنم تا توی دست و پای کسی نرود...

خواهر بزرگم در همان حالتی که به زور داشت خودش را کنترل می‌کرد نزند زیر خنده گفت: آخه بچه...کی رو دیدی هسته شلیل رو بزاره توی کاسه شکستنی و با دسته هاون بکوبه روش؟

 

تازه دوهزاریم افتاد ک بعله چه دسته گلی به آب داده خواهر کوچکه...

خواهر کوچکم هم که حالش جا آمده بود، دیگر از رنگ پریده‌اش خبری نبود، برای این‌که کم نیاورد گفت: اِاِاِ...بابا... من می‌خواستم هسته رو بشکونم مغزشو بخورم از همونایی که خانم جون اون موقع بهم دادن ... شما برام شکستین‌شون... اونقده خوشمزه بود... من خوردمشون... قوی شدم...

و همین جوری داشت برای بابا دلیل و برهان می‌آورد که کار خوبی کرده است.

حالا مگر کسی می‌توانست بهش حالی کند که بچه جان آن هسته زردآلو بود که خانم جون شور کرده بود، دادند بهت بخوری؛ این هسته شلیل است. حالا گیریم می‌خواستی هسته را بشکنی، باید با هاون بکوبی روی کاسه مورد علاقه مامان؛ که کاسه پودر شود آیا؟

 

من که نتوانستم خودم را کنترل کنم، زدم زیر خنده. بعد هم همان طوری با خنده به مامان دل‌داری می‌دادم که طوری نشده و...

خواهر کوچکه پرید وسط حرفم و رو به مامان گفت: مامان جونم... ببینین... براتون می‌چسبونم‌شون... خب؟ چی شده حالا مگه... آخه شما که هنوز یک عالمه کاسه دیگه دارین...

شما دیگر خودتان قیافه مامان من را در آن لحظه تصور کنید. یعنی دل‌داری دادند به این می‌گویند ها...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_shekofte
m_shekofte
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خاطره خیلی خنده داری بود خخخخخخخخخخخخخ
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
مرسی از نظرتون...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خخخخخخخخ ... یعنی این خواهر کوچیکه شما از دختر خاله کوچیکه من شرتره ... اصن یه وضعی
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خواهر کوچکه ی من برا خودش یک استثناست...با اینکه12سال ازش بزرگترم ولی منو رو انگشت کوچیکش میچرخونه...والا
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خاطره ی جالب و خنده داری بود که با یکم مبالغه و استفاده از ادوات طنز جالب ترم می شد:))
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
راستش من زیاد تو نویسندگی وارد نیستم...همین جوری نوشتمش...مرسی از نظرتون
Eli-soltani
Eli-soltani
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
:))) من کوچیک که بودم ازین بدتراشو انجام دادم خخخخ
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
موافقم البته الان هم دست کمی ندارم هاااااااا ....
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خدا ب ماماناتون صبر بده....
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خاطره جالبی بود. مرسی خوشمان آمد
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خواهش...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی خاطره جالبی بود ممنون
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خواهش...مرسی از نظرتون.
fahime72
fahime72
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
ای جان عجب خواهری داری:) خیلی خاطره شیرینی بود
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
بعـــــــــــله...عجب خواهری دارم...
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
اینجاس که میگن به وسایل خونه نباید دلبستگی داشت :))
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
اگه جرئت داری همین حرف رو به مامان مهناز بگو ....خخخخ
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
والا...منم همینو میگم...ولی مامانم...نوچ نوچ نوچ...(^_^)
Z_M
Z_M
٩٢/٠٦/٢١
١
٠
خدا وکیلی چهره مادرتون دیدن داشته اگه مامان من بود کافی بود بخندم حالمو می گرفت بعد می گفت تقصیر توی دیگه چرا مواظب بچه نبودی
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٢١
١
٠
اره دقیقا!توخونه هر اتفاقی میفته اخره اخرش تقصیرکارمنم!نکه بچه بزرگ خانوادم همه کاسه کوزه ها سر من میشکنه!
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
واقعا دیدن داشت...خصوصا وقتی شنید آبجیم گفت هنوز ی عالمه کاسه دیه دارین ک...
Z_M
Z_M
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
حالا شما بچه بزرگی من بچه کوچیکم اما باز هم هر اتفاقی بیوفته یا هر کسی چه بچه های کوچیک فامیل که میان خونمون چه خواهرای بزرگم یا مادرم کاری کنه مکن مقصرم
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
باحال بود ممنونم
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خواهش...مرسی از نظرتون
sanjaghak
sanjaghak
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
قربون همچین خواهری... منکه ازین بدتراش رو انجام دادم ولی کیف کردم با دلیل چیدن و دلداری دادنش...خخخخخخخخخ
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
آره واقعا دلیل چید عالی...کلا بدجور مامانمو قانع کرد ک طوری نشده...
maede
maede
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
بچه ها خرابکاریا و توجیحاشونم باحاله!
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
موافقم...
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
ببخشیدشما چندنفریدمگه؟؟خاطره جالبی بود.مرسی
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
3خواهریم...من وسطیم...خواهش...مرسی از حضورتون...
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
وااااااای حالا اینکه خوبه من هنوز که هنوزه مدیر مدرسه مون بهم لقب " سر گروه فتنه ها " رو داده شما دیگه فک کنین ... ولی ای جان خواهرت خییلی باحال بود ... بعدش هم این هم یه روشی ِ برای خودش ...
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
روش خواهر منه دیه...کلا همه چیزش جدیده...
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خدا به مامانتون صبر بده ... خخخخ
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
راستی دمت گرم خییییلی خندیدم ... خیلی خییییلی خییییییلی جالبناک ِ جالبناک بود ...
م-نص
م-نص
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
?????lممنون قشنگ بود
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خواهش...مرسی از حضورتون..
sahar
sahar
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
بچه ها دنیای شیرینی و ساده ای دارن...دنیایی که ما درکش نمیکنیم .......
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
اوهوم...همینجوریه...
faeze
faeze
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
:))))))))))))))))))))))
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
مرسی از حضورتون...
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
یادش بخیر آکواریم ماهی رو با ماهیاش فرستادم اون دنیا ! ... اینا که چیزی نیست :خخخخخخخخخخخخخخ
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
بیچاره ماهی ها....نوچ نوچ نوچ...
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
مرسی از حضورتون...
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خب من چیزی نگم که چی کارا کردم الان کودکیم میاد جلو چشمام از این جور کارها زیاد انجام دادم :)
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
بله خاطره های شمارو خوندم...(o_0)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخ..امان از دست این بچه های کوچیک...عالمی دارن اصن...ممنون :)
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٦/٢٢
٠
٠
واقعا اماااااااااااااااااااااااااااااااان از دستشون...
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
(^_^)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/٢٦
٠
٠
ایول چه باحال :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤