سن و سالش به 30 هم نمی‌رسد! اما قیافه‌اش را که نگاه کنی 40 به بالا نشان می‌دهد! با همان کفش و شلوار گلی و چادر و مانتوی گشادش- که تو تنش زار می‌زند!!- کنار پسرک وزنه‌ای ایستاده و هر کس رد می‌شود جلویش را می‌گیرد و چیزی می‌گوید. من هم که وارد می‌شوم درست مثل یک خود دریافتِ سیار دنبالم راه می‌افتد و چند قدمی می آید.«صورتم رو ببین! خدا رو خوش می آد واسه پونصد هزار تومن اینجوری آواره کوچه و خیابون ها بشم!» و بعد با همان لحن ملتمسانه‌اش مطابق معمول گداها، چند دعای خیر چاشنی‌اش می کند:« امام رضا پشت و پناهت پسرم! خیر از جوونیت ببینی!!»
 من که تا الان دنبال ملی کارتم همه جیب‌هایم را به هم ریخته‌ام، سرم را بلند می‌کنم! نگاهم به نگاهش می افتد. کبودی زیر چشمانش را نمی تواند پنهان کند. انگار که خجالت بکشد خودش را جمع و جور می‌کند و چادر را به صورتش نزدیک.
 ملی کارتم را بیرون می آورم. چند سکه هم همراهش بیرون می آید.! حالا، کارت من را نگاه می‌کند! سکه‌ها دستان زن را... یاد صحبت‌های حاج آقا می‌افتم:« هر مصیبتی که سر شما می آید تقصیر خودتان است؛ ما اصابتکم من مصیبته و بما کسبت ایدیکم...» نوبتم می‌شود. شعار تکراری روی دیوار توجهم را جلب می کند« هر جا سخن از اعتماد است...»  اعتمادش بدجوری کم رنگ شده...
دستگاه با تمام خلوص و تنها با یک کارت و رمزی ناقابل و بدون هیچ التماس درخواستی و با شتاب!! هر چه تمام‌تر پول درخواستی‌ام را می‌دهد؛ آن هم دُرُشت!. بدون اینکه رسید را بردارم می زنم بیرون! پسرک وزنه‌ای هنوز مشتری پیدا نکرده و در حالی که دست‌هایش را از سرما به هم می مالد داد می زند: « وزنه‌ای ... وزن!!» صحبت های حاج آقا می‌آید:« یبسط الرزق لمن یشا و یقدر؛ گشایش و تنگی روزی دست خداست؛ هرچی خودش مصلحت بدونه همون می شه!»  خودم را می کِشم. سنگین شده‌ام، خیلی! دو کیلو اضافه وزن کم نیست، اون هم با بار گناه!!
هنوز صدای ضجه و ناله‌های زن می‌آید. با همان سنگینی و البته درشتی!! به طرف ایستگاه می روم. خط هنوز نیامده. از همان دور زن را می پایم. مثل اینکه قصد بیرون آمدن از نقش پربار(!) خود دریافت را ندارد! یاد صحبت‌های حاج آقا می‌افتم دوباره:« هر کسی یک روزی ای داره! بعضی های عذر می خوام شلوار می کشن پایین!! و آمپول می زنن نون در می یارن؛ بعضی هام بواسیر درمان می کنند و بعضی هام مثل ما روزی شان از قرآن و حدیث در می یاد!!... آره سوراخ روزی آدم ها با هم فرق داره...» 
فکرم به اینجا که می‌رسد خط هم می آید. سوار می شوم. مقصد مطابق معمول همان فرودگاه است. مثل اینکه صحبت‌های حاجی ول کن نیست!  «شما را سوار اتوبوس کرده اند؛ می خوای خودت را از پنجره بنداز پایین؛ اتوبوس راه خودش را می ره؛ با تو کار نداره که؛ اون راه بخوای نخوای هست ...» راننده سازمان، آرامستان‌ها نگه می‌دارد. جسمم را می اندازم پایین. روحم اما می رود... به فردوگاه...
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
(D-mehraboon)
(D-mehraboon)
٩١/١٠/٢٩
٠
٠
نمی دانم چه میخواهم بگویم...
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠٣
٠
٠
خیلیییییییییییییییییی عالی
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
با نام خدا

مرا یاری کن

٩٥/١٠/٢٨
تبلیغات
تبلیغات