نامه هایی از خوابگاه
روزمره نویسی های من

نامه هایی از خوابگاه

نویسنده : m_miri

ساعت هفت و نیم صبح

علی و رضا داخل اتاقم هستند. نمی دانم توی کمد دنبال چی میگردند.

رضا به من میگوید: پا نمی شی؟

کله‌ام را زیر پتو کرده‌ام که نور از پنجره به چشم هایم نخورد.

چرا باید این موقع صبح پاشم؟

- پاشو کاراتو بکن. پایان نامت مونده بد بخت.

- هنوز دو ساعت نمیشه که خوابیدم. شما دو تا چرا اومدین اینجا. ندیدین خوابم؟

- گفتیم شاید تو فلاکست چایی داری

سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم. علی رو موکت نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده. خنده ام می‌گیرد.

- علی تو هم تا صبح بیدار بودی نه؟

-  هاااا. خیلی خوابم میاد.

- خب تو نرو. واستا نیم ساعت بخواب با سرویس هشت و نیم میری.

- نه باید برم. هفته قبلم نرفتم کلاس.

اینها را همانجوری می گوید که چشم هایش بسته است.

 

ساعت چند دقیقه مانده به ده صبح

سرم زیز پتو است و یکی صدایم می کند.

- محمود، محمود

- بله از همان زیر پتو

- فلشمو کجا گذاشتی

مجتبی است.  همکلاسی یزدی. دیروز فلشش را گرفته بودم که چیزی ببرم پیرینت بگیرم. خودم تا الان 3 تا فلش گم کرده‌ام تهران.

سرم را از زیر پتو بیرون می آورم.

- حالا چرا یواش حرف میزنی؟

- علی خوابیده

با تعجب به علی نگاه می کنم که از همان موقع تا حالا خوابیده. با همن لباس های بیرونش.

این هفته هم از کلاس جا ماند.

- مجتبی، فلش تو جیب شلوارمه. خودت برش دار.....اون شلوار نه. شلوار لی

مجتبی فلش را بر می دارد و می خواهد برود بیرون.

- مجتبی، راستی کجا داری میری؟

- با سرویس ده می خوام برم دانشگاه استاد و ببینم.

- حاجی نبودی سرویسا ساعتاش عوض شده. الان شده ده و نیم

نچ بلندی می‌کند و پایش را به زمین می کوبد

- ای بابا، کاش می خوابیدم حداقل. لپ تاپمو هم جمع کردم حوصله ندارم بازش کنم دوباره. یک کم می خوابم همین جا.

- بگیر بخواب نیم ساعت. فقط سر جدت موبایلتو کوک نکن. زنگ میزنه باز بیدار میشم. از صبح نذاشتین درست حسابی بخوابم.

- کوک نکنم می ترسم خواب بمونم.

- پس دم دستت باشه زود خفش کنی

- باشه

 

ساعت از دو بعد از ظهر گذشته

آفتاب صاف توی اتاق می‌زند. همه بیداریم ولی کسی حوصله پا شدن از سر جایش را ندارد. علی باز غیبت خورد آن هم برای هفته ی دوم:

- هفته ی دیگه استاد رام نمی ده. همین جوریشم کلی بم گیر میداد. بد بخت شدم رفت

 

مجتبی که یک هفته دنبال استاد بود هم باید یک هفته دیگر دنبالش باشد.

-  ای بابا می خواستم برم یزد پس فردا. الان باید واستم تا پنج شنبه

منم هیچی نمی‌گویم و خمیازه می‌کشم و به پایان نامه فکر می‌کنم که دست نخورده سر جاش مانده.

 

قانونی کلی در خوابگاه هست که اگر کسی تا بعد از ساعت یک خواب بماند آن روز از نهار سلف دانشگاه خبری نیست. ما هم بی برو برگرد مشمول این قانون بودیم.  قانون دیگری هم هست که وقتی سه نفر با هم خواب بمانند معمولا هر سه تایشان تنبل‌تر از آن هستند که بخواهند حتی یک نیمرو درست کنند. مخصوصا وقتی که تخم مرغی هم در یخچال نباشد.

من همش خمیازه می کشم و به پایان نامه فکر می کنم و به شکم گرسنه ام:

-شماره این پیتزا تلفنیه پشت در نگهبانی چند بود؟ بگیم 2 تا بیاره سه نفری می خوریم تا موقع شام بسه دیگه نه؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
بازم خوبه زحمت کشیدین به پیتزایی زنگ زدین وگرنه احتمالا از گشنگی فوت میشدین اونوقت جسدتونو پیدا میکردن!!
م-نص
م-نص
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
قوانین کلی خوابگاه خیلی باحال بودن!!!دم کسی که اینارو وضع کرده گرم!!!ممنون
a_soltan
a_soltan
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
اقا دمت گرم واقا که حال و هوای خوابگاه رو خوب توصیف کردی بازم از این کارا بکن.
blue girl
blue girl
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
هااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟
m_shekofte
m_shekofte
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
من از خدا می خواهم که هم خوابگاهی هایم ادم های خوبی باشند ،راستش می ترسم ،برام دعا کنید گیر ادم خوب بیفتم
م-نص
م-نص
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
ترس نداره...............اگر ادمای بدی هم باشند شما خوبشون کنید:)
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خخخخخخخخ ... قانون خوابگاهه دیگه ... ما هم مثل شما بودیم ...
آبان
آبان
٩٢/٠٦/١٩
١
٠
از دست این پسرا فکر و برنامه ندارن فقط تنبلی نچ نچ! :)
م-نص
م-نص
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
نه که شماها خیلی با برنامه این:))
آبان
آبان
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
هستیم باز شما بدون فکر حرف زدین! نچ نچ!
farzaneh_h
farzaneh_h
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
:))). خیلی باحال بود.
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
جالب بود....دوست داشتم درباره زندگي خوابگاهي بدونم ..خخخخ
م-نص
م-نص
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خیلی زندگی خیطیه من سه روز تجربشو دارم:)
m_sana
m_sana
٩٢/٠٦/١٩
٢
٠
آخ منم دوبار سر یک کلاس به خاطر خوابیدن غیبت کردم چقدر خوابگاه باحال بود و خوش میگذشت یادش بخیر...
م-نص
م-نص
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
کلا عمریه که تند تند داره میره و ما هی تند تند می گیم یادش بخیر
wolf
wolf
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
توصیف عالی بود ممنون
م-نص
م-نص
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
کمر ما نسل دانشجوها داره میشکنه وجدانی، بسکه پویا و فعالیم:))ممنون قشنگ بود
Z_M
Z_M
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خیلییییییییییی خسته نباشین
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خدا رو شکر که من از خوابگاه اومدم بیرون والا
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/١٩
١
٠
خوشبحال ما که اصلا خوابگاه نرفتیم
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
هم خوشبحال شمایی که از خوابگاه اومدی بیرون... هم شمایی که اصن خوابگاه نرفتی!
par!sa
par!sa
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خخخ..چ باحاله زندگی خوابگاهی...همش میخابی... خخخ
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خوابیدن که باحال نیست ولی زندگی خوابگاهی باحاله!!!
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خیلی قشنگ ولذت بخش بود داستان یاخاطرتون...خیلی ممنون
sahar
sahar
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
روزمره های یک دانشجو اینه ؟؟ :)......ینی منم قراره مشمولش بشم؟؟؟ :)
Vania
Vania
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
نه بابا سحر جون،اینا پسرن اینجورین
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
دلم سوخت براتون..!!!!خخخخخخخخ!!
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/١٩
١
٠
خوابگاه هم حالی داره ها :))...خیلی خوب بود قوانینش و اینا :))..ممنون از شما :)
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
ای گفتی / دست گذاشتی روی غم های دلم/ من بدبخت باید دو سال دیگه همین وضعو تحمل کنم/
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٦/١٩
٢
٠
یعنی این کلاسای ساعت 8 مرگ ادمه:((
سحر
سحر
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
چه باحال و خوبه زندگی خوابگاهی..... خیلی دوس دارم تجربه کنم.....
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
دست خط زیبایی داشتی رفیق،من با این جور نوشته ها حال می کنم،ساده ولی پر محتوا! ادامش رو بزا من بنویسم بعدی که فارق شدم از تحصیل... دنبال کار می گشتم... یک سال بعد: هنو دنبال کارم!
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
خییلی باحال بود....ممنونم:)
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
ممنون همه چیزش واقعی بود...
A_K
A_K
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
باحال بود. منم همیشه بره فیلما خواب میمونم.
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
شمایه موقع فرار مغزها نشین:)))) خیلی جالب بود.خندیدم.مرسی:)
Vania
Vania
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
جالب نوشته بودین/ولی خب پسرسن دیگه تنبل!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٢٠
٠
٠
خیلی جالب نوشتید ! چقدر میخوابید شما :خخ ! آقا دانشجو میمیرد دانش نمی پذیرد که میگن همینه ها :))))) ولی طریقه نوشتار و توصیفتون عالی بود :))) آدم تا تهش دنبال میکرد نوشته رو :))) منم یک ترم خوابگاهی بودم ولی خوشبختانه همچین مشکلی نداشتیم ما بیشتر وقتی از کلاس برمیگشتیم بعد از ظهرها می خوابیدیم و بعدش شب ها تا 1-2 بامداد بیدار بودیم :)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤