آقا موسی!
روایت‌هایی کوتاه از زندگی امام موسی صدر به بهانه سال‌روز ربوده شدن ایشان

آقا موسی!

نویسنده : h-hidarpoor

- آبان سال 1338 وقتی سید موسی تصمیم گرفت به لبنان برود بسیاری از علمای قم خواستند منصرفش کنند، زیرا آینده بلندی برای او دیده بودند. آیت الله سیید صالح شریف الدین، رهبر شیعیان لبنان او را وصی خود قرار داده بود. و حالا وقتش بود که آقا موسی سرزمین مادری‌اش را به مقصد صور در لبنان ترک کنند.

 

- سید موسی صدر 14 خرداد 1307 در قم (همین قم خودمان!) به دنیا آمد. در کنار درس و مشق و مدرسه پیش پدر و برادرش سیدرضا صرف و نحو خواند. گواهینامه تحصیلی‌اش را که گرفت، لباس روحانیت پوشید. بعد وارد دانشگاه شد و مدرک حقوق اقتصادی‌اش را از دانشگاه تهران خودمان! گرفت. این کار بدعتی بود که جز او و آیت‌الله بهشتی فرد دیگری جرات انجامش را نداشت.

 

- 25 ساله بود که در نجف پای درس خارج آیات عظام، خویی، حکیم و خمینی(ره) می‌نشست. شاگرد متفاوتی بود. در درس آیت‌الله خویی کسی اجازه اشکال نداشت جز موسی.

 

- وقتی که داشت به قم بر می‌گشت. آیت الله خویی گفته بود: «کاش هرگز او را نمی‌دیدم و به او دل نمی‌سپردم.»

در قم هم بیکار ننشست. با بعضی از همفکرانش از جمله آیت الله مکارم شیرازی، نوری همدانی، جعفر سبحانی، موسوی اردبیلی و ... مجله «مکتب اسلام» را راه انداخت. بنا را بر این گذاشتند که به زبان مردم، جوان‌ها و تحصیلکرده‌ها مطلب بنویسند. اولین شماره که چاپ شد 30 نامه اعتراض به دست آیت‌الله بروجردی رسید که «آقا، شما جلوی این روشنفکری بازی‌ها را بگیرید.» اما او محکم ایستاد. سلسله مقالات «اقتصاد در مکتب اسلام» سید صدر تحسین برانگیز بود. شهید مطهری بر آن‌ها حاشیه می‌نوشت و با خوشحالی می‌گفت چقدر جای این حرف‌ها تا امروز خالی بود.

 

- 40 درصد مردم لبنان شیعه بودند که آن روز وضع خوبی نداشتند؛ فقر بود و تهی. پست‌ترین کارها را شیعیان انجام می‌دادند. زیاد کار می‌کردند. گاهی بیشتر از 18 ساعت. اما به نان شب‌شان هم محتاج بودند، چه برسد به این‌که بخواهند به اسلام و مسائل دینی‌شان فکر کنند. سید موسی چند مدتی در لبنان زندگی کرد تا مشکلات‌‌شان را بشناسد. به روستاها سرک می‌کشید. سراغ روحانی روستا را می‌گرفت و از مشکلات مذهبی مردم آن‌جا می‌پرسید. پیش کدخدا می‌رفت و از مسائل اقتصادی و جمعیت آن‌جا پرس‌وجو می‌کرد. خلاصه شهر و روستایی نبود که از چشمش دور بماند. همه این‌ها را هم با فولوکس واگنش می‌رفت. راننده می‌گفت: «این ماشین برای شما کوچک است، شما با این قد و این ماشین به این کوتاهی.» سید می‌خندید.

 

- در مدرسه جعفریه درس دینی می‌داد. به دخترهایی که حجاب دوست داشتند، می‌گفت از ابومحمد قشنگ‌ترین روسری را بگیرید. آن وقت خودش با ابومحمد حساب می‌کرد. در این دو سال خود فهمیده بود مشکل شیعه چیست؛ فقر فرهنگی و اقتصادی.

 

- چند وقت بعد رفت به مرکز کشور، بیروت. جمعیت خیریه البر و الاحسان را که میراث سید شریف‌الدین بود، زنده کرد. اما این‌بار نه تنها شیعه‌ها، بلکه همه می‌توانستند از کمک‌های این صندوق استفاده کنند. این کار باعث شد موج کمک‌های نقدی و غیرنقدی مسیحیان به سوی جمعیت سرازیر شود.

 

- دیگر وارد مجامع مسیحیان هم می‌شد. خیلی زود آن‌ها هم جذبش شدند. دیگر شیعیان به او می‌گفتند «امام» و مسیحیان هم لقب «مسیح» را به او داده بودند. جرق جرداق – نویسنده مشهور مسیحی- به او گفته بود: «فرهنگ شیعه‌ای که شما مطرح می‌کنید، اگر همه مثل شما آن را ارائه می‌دادند، الان دیگر اثری از مذهب تسنن و دین مسیحیت در این کشور نبود.»

 

- روزی که وارد بعلبک شد، 70 هزار نفر به استقبالش آمده بودند. او را روی هودجی نشاندند و برای بلند کردنش از هم سبقت می‌گرفتند و می‌گفتند اگر مسیح را ندیدیم سید موسی را که دیدیم! عکسش را می‌بوسیدند و به چشم می‌کشیدند.

 

- 9شهریور 1357 بود که به دعوت قذافی- که یکی دوسالی می‌شد که با کودتا پادشاه لیبی شده بود- برای رفع اوضاع آشفته لبنان به آن‌جا رفت. و اکنون 35 سال است که ما منتظر  «آقا موسی» مانده‌ایم. کمی بعد از اولین سالگرد این اتفاق وقتی آمریکایی‌ها برای حل ماجرای گروگان‌های‌شان پیغام پسغام می‌فرستاند، امام گفته بودند: «آقا موسی را بدهید، همه این‌ها را بگیرید.» 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ahkiani
ahkiani
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
انشالله هر چه زودتر بشود جمالشان هویدا! صحیص و سالم انشالله!
firuze
firuze
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
با توجه به سالهایی که گذشته بعیده ولی دعا میکنیم
mab3740
mab3740
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
انشاءالله
firuze
firuze
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
انسان فوقاعاده ای هستن کاش زنده بودن
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
زنده هستند !!!!!
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
الگوی اندیشیدن های سیاسی و اجتماعی بنده هستند ایشون !!!!
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
کاش بشه ایشون رو دید عجب آدمی بودن :)
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
تعريفشونو زياد شنيدم كاش زنده باشن/ جالب بود
m-ziya
m-ziya
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
کاش زنده باشن!
T.y73
T.y73
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
الگــــوی خوبی برای هممون هستن!!!ممنون از مطلب... :))
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
چه انسان فوق العاده ای...امیدوارم که زنده و سلامت باشن...
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
جالب بود.الگوی خوبین برامون.تشکر...
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
اسمشون رو زیاد شنیدم و مطالب زیادی درمورد محسناتشون خوندم ولی یه اعتراف : ... من نمی دونستم این آقا ایرانی هستن! ... :| :| امیدوارم سالم باشن
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
ممنون مستر حیدرپور....مثل همیشه عالی.
Paeez
Paeez
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
با سرنگون شدن معمر قذافی این امید به پیدا شدنشون کمی پررنگ شده بود هرچند اوایل اصلا ایشونو نمی شناختم اما پدرم توضیح دادن یه بار واسم،امیدوارم این آدمایی که این جور شاخص موندن حتی پس از سالیان طولانی هیچ وقت این جوری از دست ندیمشون!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
منم تازگی ها با شخصیت بزرگ ایشون آشنا شدم و این مطلب دیگه کاملترش کرد، امیدوارم که ایشون زنده باشند و هرچه زودتر به جامعه خودشون برگردن ..../ممنونم.
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
نمی دونستم راجع به ایشون .. خیلی ممنون ... مثکه آدم همه چی تمومی بودن ..امیدوارم بتونیم ایشونو ببینیم .. مرسی آقای حیدر پور / فقط من نفهمیدم ایشونو گروگان گرفتن یا یه دفه غیب شدن یا چی ؟ / خیلی مطلب کاملی بود ممنون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
راستشاسمشونو شنیدم ولی نمیشناختمشون...امیدوارم سالم و زنده باشن...ممنون از شما :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/١٠
٠
٠
منم فقط در حد یه اسم میشناسمشون ممنون بابت مطلب خوبتون انشالله که سالم وزنده برگردند
Vania
Vania
٩٢/٠٦/١٠
٠
٠
حیف کسایی ازین دست که از دستشون بدیم.
khan
khan
٩٢/٠٦/١٠
٠
٠
آموزنده بوت
سینا
سینا
٩٢/٠٦/١٠
٠
٠
ایشون سعی داشتند اسلام را به شکل واقعی به مردم دنیا نشان دهند
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨