و عشق تنها عشق
حکایت پیر مرد و سالک

و عشق تنها عشق

نویسنده : arghanoun

پیرمردی برقاطری نشسته بود و از بیابانی می‌گذشت. سالکی را دید که پیاده می‌رود. پرسید:

- ای مرد به کجا رهسپاری؟

+ به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می‌ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌کنند.

- به خوب جایی می‌روی.

+ چرا؟

- من از مردم آن دیارم. دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند.

+ پس آن‌چه گویند راست باشد؟

- تا راست چه باشد.

+ آن کلام که بر واقعیتی صدق کند.

- در آن دیار کسی را شناسی که در آن‌جا منزل کنی؟

+ نه.

- مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند؟

+ ندانم.

- چندی مهمان ما باش. باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می‌گذرانم.

+ خداوند تو را عزت دهد، اما نیک آن است که به میان مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم.

- ای کوکب هدایت، شبی در منزل ما بی‌توته کن تا خودت را بازیابی و دیگران را هم بازسازی.

+ برای رسیدن شتاب دارم.

- نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند، آنان را ترکه می‌زد تا هدایت شوند. ترسم که تو نیز با مردم کج کردار آن کنی که شیخ کرد.

+ ندانم که مردم با ترکه به جنت روند یا نه.

- پس تامل کن. خلایق با خدای خود سر انجام به راه آیند.

 

پیرمرد سالک به باغ رسیدند و از دروازه باغ گذر کردند. سالک گفت:

+ حقا که این‌جا جنت زمین است. آن چشمه وان پرندگان به غایت مسرت بخش است.

- بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد.

 

دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آن‌جا بیتوته کرد و سحرگاهان به قصد گزاردن نماز برخاست. پیرمرد گفت:

- با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز رهسپاری.

+ اگر مجالی باشد امروز را مهمان تو خواهم بود.

- تامل در احوال ادمیان راه نجات خلایق است. این‌گونه کن.

 

سالک درباغ قدمی زد وکنار چشمه برفت. پرنده‌ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامی لذیذ بد و داد و گاهی با او هم‌کلام شد.

سالک روزی دگر بماند. پیرمرد گفت:

- لابد امروز خواهی رفت.

+ ندانم خواهم رفت یا نه. اما عقل به سرانجام رسیده است. ای پیرمرد من دلباخته و خواستگار دخترت هستم.

- با این‌که این هم فرمان دل است، اما بخردانه پاسخ گویم.

+ برشنیدن بی‌تابم.

- دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی.

+ هر چه باشدگردن نهم.

- به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود شود.

+ این کار بسی دشوار باشد.

- اول بار که تو را دیدم این کار سهل می‌نمود

+ آن زمان من رسالت خود را انجام می‌دادم. اگر خلایق به راه راست هدایت می‌شدند و نمی‌شدند، من کار خویشتن را تمام کرده بودم.

- پس تو را رسالتی نبوده و در پی کار خود بودی.

+ آری.

- اینک که با دل خود سخن گویی، فقط یک کج کردار را هدایت کن و بازگرد. آن‌گاه دخترم از آن تو.

+ آن یک نفر را من برگزینم یا تو؟

- پیرمردی است رباخوار که در گذر دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار شهره است.

+ پیرمردی که عمری بدین صفت بوده است و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟

- تو برای هدایت خلقی می‌رفتی .

+ آن زمان رسم عاشقی نبود!

- نیک گفتی. اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن. می‌خواهم بدانم چه دیده و چه شنیده‌ای.

+ همان کنم که تو گویی.

 

سالک رفت. به آن دیار که رسید از مردی سراغ آن پیرمرد را گرفت. مرد به او گفت:

- این سوال را از کس دیگر مپرس.

+ چرا؟

- دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده است. اکنون نیز با دخترش در باغی روزگار می‌گذراند.

+ شنیده‌ام که مردم این دیار کج کردارند.

- تازه به این دیار آمده‌ام. آن‌چه تو گویی ندانم. خود در احوال مردم نظاره کن.

 

سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد. هر آن کس که دید، خوب دید و هر آن‌چه دید، زیبابود. برگشت و پیرمرد را بوسید.

پیرمرد بپرسید: چه دیده‌ای؟

+ خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت. وقتی بادلی پرعشق در مردم بنگری، آنان را آن گونه می‌بینی که هستند نه آن‌گونه که خود خواهی.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
بلخره دخترشو بهش داد یا نه؟؟...آخرش خیلی جالب بود...ممنون :)
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
آره فک کنم!!
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
ممنان از شما...:)
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
همچنین ازشما
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
خیلی حکایت با مسمایی بود ممنون
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
ممنون از نظرتون
m_sana
m_sana
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
زیبا بود...
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
ممنون!
r_reihoon
r_reihoon
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
قشنگ بود...
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
مچکر!!
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
بسیار بسیار زیبا...خیلی ممنون..:)
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
بااینکه طولانی بودولی ارزش خوندن داشت!جالب ناک بود.ممنونم)6
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
اتفاقابخاطرهمین طولانی بودنش فک میکردم منتشرنشه!ممنون
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
خیلی خوشم اومد ینییی خیلییی خوشم اومدااااا
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
حسن سلیقه ی شماس!!
reyhane_s
reyhane_s
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
حکایت جالب و قشنگی بود...ممنون!
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
چ جالب بود ! آخرشو نمی تونستی حدس بزنی اصلن :)))) مرسی
سحر
سحر
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
حکایت قشنگی بود...ممنون از شما :)
neyosha
neyosha
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
ممنون خيلي قشنگ بود
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
خیلی جالب بود مرسیییییییییییی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٢٦
٠
٠
داستان جالبی بود :))) نکته هایی هم که داشت عالی بودن :))
Vania
Vania
٩٢/٠٦/٢٦
١
٠
خیلی خوب بود.هرچند قبلا خونده بودم . وقتی بادلی پرعشق در مردم بنگری، آنان را آن گونه می‌بینی که هستند نه آن‌گونه که خود خواهی.
shisa_75
shisa_75
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
وخییییییییییللللللللللیی باحال بود ممنونم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
سلام ... ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣