زباله‌دان سکوت
و خدا در همين نزديکيست

زباله‌دان سکوت

نویسنده : a_vahidi

از بين دخترها فقط مرضيه بود که دبيرستان مي‌آمد و بقيه دخترهاي روستا، خوب بودند براي الاغ سواري و کارگري در زمين‌هاي پدران‌شان.

خدا را هزار مرتبه شکر که در دبيرستان نمونه شهر قبول نشديم و صد هزار مرتبه شکر که سرانه خوابگاه‌هاي دانش‌آموزي صرف کيک و آبميوه جلسات‌شان شد و آن هم ته کشيد و من و اين مرغ عشق، نه؛ کفتر عاشق، نه؛ همان خانم متشخص راهي جاده شديم و چه عارفانه است، سوار شدن بر پشت نيستان آبي احمد آقا که به لطف چاله و چوله‌هاي جاده هي بالا و پايين مي‌پريم.

 

سياهي روستا که از بين مي‌رود و صحراي بي آب و علف جاده شروع مي‌شود، آن هنگام که مطمئن مي‌شوم صداي اتومبيل با صداي دکتر محمد اصفهاني خوب گوش‌هاي احمد آقا را بسته است. کلمات را در ذهنم مي‌چينم که چيزي بگويم آن موقع است که کتابي در دستانش سدي در مقابل چهره‌اش مي‌شود و ادبيات مي‌خواند، نا اميد نمي‌شوم، اطمينان دارم که از هر مَجازي، مُجاز است. از محليه و جنسيه، سببيه و لازميه، آليه و شباهت، همه و همه را مي‌خواند، خوانده است، زمزمه‌اش اين پشت هم شنيده مي‌شود.

 

انگار ملاقه‌اي بلعيده است که اينچنين راست نشسته و سرش را همچون گودي ملاقه، سايباني براي کتابش کرده است. خدا مي‌داند اگر ملخي از آسمان روي پاهايش بيفتد يا سوسکي کنار کفش‌هايش خودنمايي کند، آيا جيغي مي‌کشد تا سکوتش شکسته شود.

شايد اين سکوت را از زندگي اين فيلم‌هاي سينمايي ياد گرفته باشد که محرک زندگي‌شان باتري‌هاي قلمي است و خودشان جنس آن را نمي‌دانند و باز خدا را شکر اين‌ها هنوز به روستاي ما نيامده است .

نيامده است تا از بين ببرد عشق و علاقه هميشگي‌مان را، نيامده است چون هنوز هم بوي شيرين بيان بر روي بام‌هاي ما مي‌پيچد از کشک‌هاي برش خورده مادرم و هيچ‌گاه نمي‌آيد چون اين دستان مقدس پارچه‌هاي گل گلي مي‌بافند و مي‌شورند و مي‌سابند.

 

همه اين‌ها زباله‌هاي خيال در ذهن ما مي‌نشيند و سکوت خيال شکسته مي‌شود هنگامي که نام دبيرستانم را در مقابل خود مي‌بينم.

خدا حافظ

و خدا در همين نزديکيست 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٢٨
١
٠
یه چیزی بگم؟؟؟من چیزی نفهمیدم...:|...میخواید برید دبیرستان آیا؟؟؟
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
کمی تا اندکی نا مفهوم بود...
A_K
A_K
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
میشه با زبون خودمون بنویسین؟نفهمیدم.خخخخخخ!@
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
یه خرده گنگ بود......اولاش قابل فهم تر بود.........به هر حال ممنون:)
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
إمممممم..مطمئن نیستم چیزی که برداشت کردم درسته یا نه؟
fahime72
fahime72
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
چی شد؟؟؟!!!
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
چی شد؟؟؟نامفهوم بود....میشه یه کم توضیح بدین؟؟
متین
متین
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
راستش منظورشو درست متوجه نشدم...ببخشیداااا ولی یکمی سردرگم بود...در هر صورت خیلی ممنون از شما :)
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
متنتون سنگين بود..............به هر صورت دستتون مرسي
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
و ما هم مثل بقیه کنت آندرستند!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
سلام الهي گم نشي عمو جان !!!!!!
سحر
سحر
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
یه جاهاییشو فهمیدم ولی نه زیاد....یه خورده سنگین بود....در هر حال ممنون :)
faride
faride
٩٢/٠٦/٢٨
١
٠
بهله:)).منم فقط اینجاشو فهمیدم:خدا حافظ و خدا در همين نزديکيست .خخخخخخخخ
یلدا جون
یلدا جون
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
منم متوجه منظورتون نشدم اما به خاطر نوشتن مطلبتون ممنون
S_14
S_14
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
اگه از سر نو یه توضیح بدین ممنون میشم........
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
این متن برای سن من یکم سنگین میزدشاید بزرگتر شدم فهمیدم..ولی بیانش جالب بود..
ali007
ali007
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
خیلی گنگ بود ولی ممنون.
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
:| ها؟!
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٦/٢٨
٠
٠
سلام/ دو سه بند اول متن رو خیلی خوب فضاسازی کرده بودید و دساتانی توش معلوم بود ولی بقیه اش رو اینقدر رفته بودید تو احساسات که داستان رو به کل فراموش کردید.../
sin germany
sin germany
٩٢/٠٦/٢٩
٠
٠
خیلی زیبا بود ممنون
blue girl
blue girl
٩٢/٠٦/٣٠
٠
٠
منم نفهمیدم
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٣٠
٠
٠
وخدادرهمین نزدیکیست.....مرسی
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٦/٣١
٠
٠
سلام و درود خدمت تمامی شما جیمی های عزیز قبول دارم که یکم درکش سخته ولی قبول کنید که داستان اول شخص یکم باید بیشتر روش کلیک کردباید صد در صد حواسمون رو روش بزاریم . من هدفم فضا سازی پشت یک پیکان وانت بود انشاالله که یک بار دیگه بخونید و نقطه نظراتتون رو واسم میل کنید. با تشکر از وقتی که میزارید . آرمان وحیدی . بجنورد armanstory@gmail.com
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩