من، نگهبان سورمه ای پوش و انسان های خفته!

من، نگهبان سورمه ای پوش و انسان های خفته!

نویسنده : آرشام ایرانی
میخواستم همه دلبستگی‌های خودم را از زندگی ببرّم. بی اختیار رفتم در قبرستان... دم در، نگهبان آنجا خودش را در لباس سرمه‌ای پیچیده بود. 
سردی و خاموشی شگرفی در آنجا فرمانروایی می‌کرد.
من آهسته قدم میزدم.. به سنگ قبر‌ها، گل‌های مصنوعی‌، گلدان‌ها و سبزه‌های کنار یا روی گور‌ها، خیره نگاه میکردم... اسم برخی از مرده‌ها را می‌خواندم... بر این خاک‌ها هزاران انسان با هزاران قصه زندگی و آرزوها و روزهای تلخ و روشن ... چقدر زمان گذشت؟ نمی‌دانم. مات نگاه می‌کردم، سرمای هوا را حس نمی‌کردم، مثل این بود که مرده‌ها به من نزدیکتر از زندگان هستند، زبان آن‌ها را بهتر می‌فهمیدم. 
می‌خواستم از همه چیز و از همه کناره بگیرم... چه فکرهای مزخرفی به ذهنم می‌آمد... شاید پرت می‌گویم ... شاید ....
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/٠٩/٢٣
١
٠
من عاشق نگارشتم ، من عاشق نوشتن و حرف زدنتم ... ممنون که هستی و مینویسی
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/٠٩/٢٥
١
٠
مرسی دوست من شما لطف داری استاد
fanaz
fanaz
٩١/٠٩/٢٤
٠
٠
بله که اینطور!!
اسمانه
اسمانه
٩١/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام گاهی وقت ها لارمه که یاذ مرگ بیفتی...
parisa
parisa
٩١/١٠/١٧
٠
١
قبرستون به ادم یه ارامش خاصی میده......................خیلی خاص........
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٢٢
٠
٠
تو قبرستون یه حس عجیبی بهم دست میده ... بغض گلومو میگیره ... همیشه از خدا خواستم زودتر از عزیزام برم اون دنیا ... حس اینکه یه روزی من باشم و اونا نباشن من برم سر مزارشون ... وای نه دیوونه میشم...
ati200
ati200
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
زنده به گور اثر صادق هدایت..http://www.parsmarket.net/books/zendehbgour.html
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات