تدفین در کربلا
داستی عجیب و غریب و بسیار خواندنی

تدفین در کربلا

نویسنده : Mostafa

تدفین در کربلا

برگرفته از کتاب یاران ناب

ابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است. ایشان می‏گفت: در سالهای جنگ عراق علیه ایران فرزند من به اجبار به سربازی رفته بود. بعد از یکی از عملیاتهای ایران از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در جنگ کشته شده است.

خیلی ناراحت بودم. با اتومبیل خودم از بغداد برای تحویل جسد راهی جنوب شدم. به محل تحویل اجساد رفتم. کارت و پلاک پسرم را تحویل دادند. کارت متعلق به خودش بود. اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسرم نیست! چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود. محاسن داشت. بسیار نورانی بود!

با مسئول مربوطه صحبت کردم. گفتم: این جنازه پسر من نیست. اما او می‏گفت: مدارک کاملاً صحیح است. این جنازه را بردار و ببر!

هر چه با او بحث کردم بی‏فایده بود. کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم. طبق رسم شیعیان عراق پیکر او را بالای ماشین خودم بستم و به سمت بغداد حرکت کردم.

در راه به این موضوع فکر می‏کردم که این جنازه کیست. چرا مدارک پسر من همراه این پیکر بوده! هر چه بیشتر فکر می‏کردم کمتر نتیجه می‏گرفتم.

تا اینکه در طی مسیر به کربلا رسیدم. پس از زیارت به سمت قبرستان کربلا رفتم. نمی‏دانستم با این پیکر نورانی چه کنم. به خانواده چه بگویم؟! لذا او را در کربلا به خاک سپردم. بعد هم فاتحه‏ای برایش خواندم و راهی بغداد شدم.

مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد. اعلام شد که پسر من زنده است و در اسارت ایرانی‏ها به سر می‏‏برد. بعد از پایان جنگ اسرای ایرانی و عراقی تبادل شدند و پسر من هم برگشت.

اولین سوال من از او در مورد مدارکش بود. اینکه آن جوان خوش‏سیما چه کسی بوده. اما جواب پسر من عجیب‏تر بود.

او گرفت: وقتی من به اسارت نیروهای ایرانی درآمدم، جوانی به سمت من آمد و گفت: کارت و پلاکت را بده! من هم آنها را به او تحویل دادم.

جوان به من گفت: قرار است من در کربلا و در جوار امام حسین (علیه السلام) به خاک سپرده شوم! اما برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم!

از من حلالیت طلبید! بعد خداحافظی کرد. من را به دیگر نیروهای ایرانی تحویل داد و به سمت جلو حرکت کرد. من دیگر از او خبری ندارم!

واقعاً عجیب بود. یعنی او که بود. چه کسی به او گفته بود این کار را انجام دهد. چه کسی به دل ابوریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک بسپارد؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/٢٠
١
٠
:)! خوب ازین اتفاق ها زیاد میوفته! کلید اسرار رو از رو همین روایت ها ساختن!
s_v66
s_v66
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
موافقم....
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٨/٢٢
٠
٠
کلید اسرار که همش این بود که یه یارو بدی می کرد بعد سرش یه بلایی میومد....
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
ما کجا و اونا کجا.....هعی خداااااااااااا))):
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
کلید اسرار و قطره ای عبرت و...:) بلـــه..سپاس از مطلبتون:)
maede
maede
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
چقدر جالب!واقعن خیلی عجیب بود...
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
ممنون...زیبا بود:)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
چقدر اینا بزرگند ای خداااا.. ما رو به مقام شناخت و معرفت شهدای اسلام برسان
s_a
s_a
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عجب اتفاقی بوده هااااااااااااااااااا...... خیلی عجیبه....... هوممممممممم
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
عجیب....خوش به حالش...از مرگش میدونسته....
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
قدرت خدا...چه اتفاقای عجیبی می افته......ممنون :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
هییی... کربلا...
A_K
A_K
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
هعععععععععععععععی..ممنون جالب بود
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
واقعا ... ممنون خیلی جالب بود
s_v66
s_v66
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
خونه قبل قبلیمون مادر صاحبخونمون بنده خدا خیلی مریض بود و خیلی پیر ....آخرین آرزوش ای نبود بره کربلا...دخترش ایشون وبردند و همون کربلا فوت کرده بود و به خاک سرده بودنشون همیشه میگم خوش به حالش ...خیلی هم منو دوس داشت ...همیشه براش قران میخونم...یاد اون خانوم افتادم.... ------------------------------ نظرم خودش یه پست شد!
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٨/٢٢
٠
٠
چقدر داستان تأمل برانگیزی بود
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات