خدا نترسانِ مردم ترس!
یاد یک خاطره از ماه رمضان افتادم

خدا نترسانِ مردم ترس!

نویسنده : ahkiani

هرسال با بعضی از دوستان خادم حرم، سفره افطاری برای ایتام پهن می‌کنیم و یکی دوشب خدمت‌شان هستیم. پارسال نزدیک‌های افطار خرما کم آوردیم؛ من و یکی دیگر از دوستان برای تهیه خرما رفتیم سوپر مارکت سر کوچه!

که یکی از بچه‌های محل ما آن‌جا داخل سوپر مارکت داشت روزه خوری می‌کرد!

با شناختی که از من داشت تا من را دید هول شد و دست و پایش را گم کرد و آمد شیشه نوشابه را پنهان کند، از دستش افتاد و شکست!

بهش لبخند زدم و گفتم تو از خدا نمی‌ترسی از بنده خدا می‌ترسی؟

 

خریدمان را کردیم و رفتیم پی کارمان. امسال برای خرید چیزی باز به همان سوپر مارکت رفتم و آن آقا را در حال خوردن روزه دیدم!

البته امسال دیگر نه هول شد، نه دست و پایش را گم کرد و نه شیشه نوشابه از دستش افتاد و شکست!

ولی منتظر بود چیزی بهش بگویم که نگفتم!

با خودم گفتم کسی که از خدا نترسد بهتر است از بنده خدا هم نترسد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
واقعا حرفتون درسته مطلبتون هم جالب بود ممنون
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٦
٢
٠
بله ...نباید بذاریم قبح یک گناه برای ما از بین بره...درسته حرفتون. انسان نمیخواد خیلی در مورد دین افراط و تفریط کنه...به نظرم فقط یه نماز آدمو از هزار تا کار حرام دور میکنه...فقط نماز!!!واقعا تاثیرش عجیبه!!!مخصوصا اگه انسان وسواس اول وقت داشته باشه که دیگه واقعا خوبه...البته نکه بگم نماز بخون خلاف هم بکن..نهههه به نظرم نمازی که دلی باشه تو رو بالا میبره و یک روح بزرگ بهت میده و ما رو از سطحی نگری در میاره
S_14
S_14
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
درسته حرفتون... ممنونم از متنتون
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
مرسی/دقیقا همینطوره که شما میفرمایید...
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
واقا متاسفم ما ازین آدما الان خیلی زیاد داریم یادمه یه بار رفته بودیم زیست خاور با خانواده ازان که گفتن یکی یکی جوونا از مغازه ها شون بیرون میومدن به مسخره میگفتن به هم: سیگار دارییییی؟؟؟آخ من که مردم سیگار نکشیدم بدشم قش قش میخندیدن
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
... چی بگم ...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
حرفتون کاملا درسته...متاسفم :(....ممنون :)
admincheh
admincheh
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
قابل تامل بود..:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/٠٨
٠
١
سلام ... چه جالب امسال به او چیزی نگفتی ولی پشت سرش جار زدی. خدا شما را ببخشد. اگر پاسخی دادید به ایمیلم ارسال نماید تا بتوانم حرکت دتر از بد را درک نمایم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات