خلا این سال‌های من
دلم کمی خوشبختی می‌خواهد

خلا این سال‌های من

نویسنده : میم

«خوشبختی» واژه‌ای مهجور و غریب در فرهنگ لغت ذهن من. غریبگی‌ای که قبل‌ترها نبود اما چند سال است که به وضوح احساسش می‌کنم.

خوشبختی، چیزی که داشتمش اما سرنوشت آن را از من گرفت. نه؛ چرا سرنوشت؟ خودم آن را گرفتم، فقط خودِ خودم که لعنت بر خودم باد.

خوشبختی که می‌خواهم چیز زیادی نیست، لذت سوختن دهانم از خوردن چایی داغ در غروب یک روز گرم تابستانی در حیاط خانه مادربزرگ کنار همه بچه‌ها و نوه‌هاست. یا احساس مزه گس انجیرهای نرسیده باغ پدربزرگ.

 

چقدر دلم برای خوشبختی‌های کوچکم تنگ شده.

برای پوشیدن دامن پفی گل‌گلی و دویدن روی آسفالت و زخم برداشتن کف دست‌ها و سر زانوهایم.

برای دنبال کردن مسیر آمدو رفت مورچه‌ها تا رسیدن به سوراخ‌شان و خاک ریختن یا آب ریختن درون سوراخ و یا به هر نحو دیگری بستن آن. 

برای بالا بردن دستم تا جایی که می‌توانم، برای این‌که به پسرخاله امیرحسین نشان بدهم که چون قد من از تو بلندتر است، تو حتی اگر پسر هم باشی نمی‌توانی به من زور بگویی.

برای خوردن پنج تا آدامس موزی آن هم یک‌جا و ور رفتن با آن، آن‌قدر که از زرد رنگی به رنگ قهوه‌ای درآید و نهایتا به خورد موهایم برود.

برای تنهایی نشستن روی تراس و فکر کردن به شبحی که احتمالا از لابهلای درخت‌ها به من خیره شده است.

برای دزدیدن یواشکی شیر خشک‌های خواهر کوچکترم و یا گرفتن یک نیشگون آبدار از او وقتی مادر در خانه نباشد.

 

چقدر دلم برای بوی نفتی که قلم موهای رنگی‌ام را درونش می‌شستم و خوب تمیزشان نمی‌کردم و باعث هنرنمایی در تابلوی نقاشی‌ام می‌شد، تنگ شده. و یا برای نوشته‌هایی که با نوشتن چند جمله اولش دیگر نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و می‌نوشتم و می‌نوشتم و می‌نوشتم. دلم برای مهربانیم، خوش اخلاقی‌هایم و معصومیتم تنگ شده.

من همه این چیزها را داشتم، اما حالا چه دارم؟

 

هیچ. جز ذهنی همیشه مشغول و مغشوش، قلبی تنگ و تاریک و سیاه، روحی خسته و آزرده و جسمی بدتر از همه این‌ها. دیگر نمی‌توانم نزدیکی آسمان را به خودم زیر نور مهتاب حس کنم. نمی‌توانم درد کلیه‌ام را برای شرکت نکردن در بازی بچه‌ها در مدرسه بخاطر ترس از شکست بهانه کنم. یا برای حواس پرتی و گم کردن پاک کنم، اشک بریزم. هر وقت خواستم در مورد سوژه‌ای برای نوشتن فکر کنم و یا حتی به یک دوست قدیمی و خاطرات خوب با او بودن بیاندیشم، به محض تمرکز و بستن چشمانم یا خیره شدن به نقطه‌ای، تمام صداها، آواها، موسیقی‌ها و حتی دعاهایی که در آن روزهای سخت شنیده بودم به مغزم هجوم می‌آورند. تمام بدخلقی‌ها و نابه‌هنجاری‌هایی که همچون شاخه‌های هرس نشده درختی از وجودم بیرون زدند و به چشم و چال دیگران و خودم فرو رفتند.

تمام خوشبختی‌های کوچکم را طی سه سال از دست دادم، از وقتی که احساس کردم بزرگ شده‌ام درحالی‌که نشده بودم. حتی آن‌قدر ضعیف و ترسو شده بودم که آرزوی مرگ هم نمی‌توانستم بکنم.

دوباره داشتن آن خوشبختی‌ها سخت به نظر نمی‌رسد، اما دل خوش می‌خواهد که من ندارم.

تنها از خدا یک دل خوش می‌خواهم، دلی که بتوانم با آن زندگی کنم. نه؛ دل خوش هم نمی‌خواهم، مگر می‌شود گذشته‌ام را که مثل سایه به دنبالم می‌آید فراموش کنم و دلخوشی گیر بیاورم؟

نه؛ فقط می‌خواهم صورتم را درون بالشتم فرو ببرم و های‌های گریه کنم بدون این‌که مجبور باشم دلیل گریه‌هایم را به کسی توضیح بدهم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
neyosha
neyosha
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
اول اول اول:))))))))))
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخ....ایول
neyosha
neyosha
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
هيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي.................بسيارعالي نوشته بودي ..........
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/١٠
٠
٠
نیوشا جون آواتارت توحلقم منم بابا کره ای خیلی دوست دارم
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
نظر لطفتونه...
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
چه قدر حس افوسو داشت توش!چقدر دلم برای خوشبختی‌های کوچکم تنگ شده :)
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
قابل شوما رو نداشت
m_sana
m_sana
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
وای که دل منم واسه دنبال کردن مورچه ها تنگ شده بود.... منو بردی به خاطراتم ها چقدر قشنگ نوشته بودی چه دلخوشیهای قشنگی داشتیم
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
ممنون از لطفتون
mahdi_vals
mahdi_vals
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
قلمتون خیلی خوبه....لذت بردم....سپاس...مقایسه تون عالی بود....اما حالا چه دارم؟؟؟یه عبارت کلیدی.....افسوس....
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
ممنون از شما
T.y73
T.y73
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
خیلی زیبا نوشـــــــته بودی...منو برد به خاطراتم...افســــوس..بازم تشکر :)
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
خواهش میشه
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
برای خوردن پنج تا آدامس موزی آن هم یک‌جا ... واقعا یاد این خوشبختی های کوچیک بخیر ...
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
من هنوزم وقتی یه بسته آدامسو یکجا می خورم احساس میکنم تک تک مویرگ هامم دارن میخندن! ... :))))))))))
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
:)))
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
من الآن فقط بچگی میخوام...فقط تو بچگیم بود که با هرچیز کوچیکی خوشبخت میشدم...دلم برا بچگی هام تنگ شده....هـــــــــعــــــــــی....
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
واقعا هعیییییی.....ممنون که نظر دادی:)
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
قسمت چقدردلم برای بوی نفتی که........خیلی شباهت به منم داشت.منم واقعادلم برا این خوشبختیاتنگ شده.من خودم بادستای خودم خوشبختیوازخودم گرفتم و......عالی بود
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
نظر لطفتونه دلم خعلی برای نقاشی کشیدن تنگ شده ولی نه حسی برام مونده و نه وقتی!
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
تمام تلاشمو می کنم ک از اون روزها فاصله نگیرم ... اون کارهایی هم ک گفتی هنو 70 درصدشو انجام میدم خخخ :))))))))))))) خوش می گذره .... ب نظر من هرچقدر هم ک بزرگ شده باشی بازم می تونی بچگی کنی ... بزرگ شدن ک خلاصه نمیشه توی لذت نبردن از زندگی! :)) دلنوشته ی زیبایی بود
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
منم میتونستم هنوزم بچگی کنم اگر به روال عادی بزرگ میشدم و اشتباهاتم منو خیلی عوض کرد و فکر میکنم نمیتونم همون آدم سابق باشم به هرحال ممنون از اظهار نظر:)
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
عالی بود...قلمتون عالی بود...همیش ههمینجوری بنویسین..ممنون
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
خواهش میکنم ممنون از شما
Paeez
Paeez
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
خرده خوشبختیهاتو دوباره به دست بیار دوست عزیز!گاهی بچه شدن خیلی خوبه :)کودک درونتو بساز:)
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
سعیمو میکنم:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
از همون خوشبختی های کوچیک شروع کنید ، خوشبختی چیزیه که شمارو از خودتون راضی نگه میداره پس کاری که باعث نارضایتی از خودتون بشه رو انجام ندید در ضمن نوشتتونم خیلی قشنگ و مرتب بود، امیدوارم بتونید خوشبختی تون رو بدست بیارید:)
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
ممنون از اظهار نظرتون.من سعیمو میکنم که خوشبختیامو بدست بیارم اما یه دندون پر کرده هرچقدر هم که تمیز پر شده باشه بازم همون دندون سابق نمیشه:)
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
"کاش هیچوقت هیپوقت هیچوقت کودکی مونو از دست ندیم ... کاش بشه اون روزا دوباره برگرده.. چقد دلم میخوااااااد /" خوشبختی ینی دیدن چیزای کوچیک ":)))) مرسی میم
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
خوهش میکنم قضاله جونم:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
واقعا زیبا بود...چقدر اون خوشبختی های کوچکی که گفتین مشترک بود...واسه زخم شدن دست ها و سر زانوهایم...واقعا زیبا بود...راستش یه جاهایی اشک منو در آورد چون واقعا حس نوستالژیکش معرکه بود...ادامه بدین واقعا عالی مینویسین :)...ممنون :)
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
خواهش میکنم شما لطف دارین امید وارم همیشه نوشته هام همینجوری باشه
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/١٠
٠
٠
دوباره داشتن آن خوشبختی‌ها سخت به نظر نمی‌رسد، اما دل خوش می‌خواهد که من ندارم. چرا دل خوش نداری ؟ فقط می‌خواهم صورتم را درون بالشتم فرو ببرم و های‌های گریه کنم بدون این‌که مجبور باشم دلیل گریه‌هایم را به کسی توضیح بدهم. چرا نمیخوای دلیلت رو توضیح بدییییییی؟ : (
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
خخخخ یه لحظه فک کردم مامانم اینجاست!!!!!!!!خب مسلمه که یادآوری اشتباهاتم برام سخته اما نمیتونم اونا از خودم بکنم و بندازم بیرون اما شاید بتونم با مخفی نکه داشتنشون یه کم درد شو کم رنگ کنم
Vania
Vania
٩٢/٠٦/١٠
٠
٠
برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش شاید خوشبختی منتظر خنده توست. حسرت گذشته هارو خوردن که کاری رو درست نمیکنه.خودت باید بخوای.بخند حتی اگه یه کوه مشکل جلوت باشه.بخند و امیدوار باش به لطف و مهربوونی خدا. این خوشبختی ها هنوزم وجود دارن فقط شاید یه کم مدلش عوض شده باشه کافیه یه کم به دور و برت دقیق تر نگاه کنی.
میم
میم
٩٢/٠٦/١١
٠
٠
سعیمو میکنم:)
khan
khan
٩٢/٠٦/١٠
٠
٠
به خوشبختی نخواهی رسید تا اینکه خودت آن را بسازی و وارد آن شوی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥