آیا می‌دانید آلبرت انیشتن از چه روزی می‌ترسيد؟!

آیا می‌دانید آلبرت انیشتن از چه روزی می‌ترسيد؟!

نویسنده : mahshid2

روزی که آلبرت انیشتن از آن می ترسید احتمالاً بالاخره رسید:

 

* دور هم در کافی شاپ در حال خوردن قهوه

 

 * هواداری تیم محبوب

 

 * یک شام دلچسب در یک رستوران با همراهی دوستان

 

 * یک قرار دو نفره برای آشنایی بیشتر با روحیات یکدیگر

 

 * لذت بردن از یک همراهی دوستانه

 

* درس خواندن دستجمعی

 

 * دو دوست قدیمی در پارک در کنار هم

 

 * من از روزی میترسم که تکنولوژی از تعامل انسانی پیشی بگیرد. چنین روزی ، جهان نسلی از احمقها خواهد داشت.

 
 
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/٠٩/١٣
٢
٠
بله...وای از روزی که تو یک چیزی شورش دربیاد...!!بیچاره ادیسون
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/١٤
١
٠
دقیقا!
bye
bye
٩١/١٠/١١
٢
٠
بله فرمایشتون کاملا صحیح می باشد دوست عزیز
h-nafahm
h-nafahm
٩١/٠٩/١٥
٠
٢
به همین سادگی احمق خطاب شدیم رفت..
h_khabazi
h_khabazi
٩١/٠٩/١٧
١
٢
خوب اگه احمق نبودیم که آلبرت انیشتین همچین حرفی نمی زد.... می زد؟؟؟؟؟.... نمی زد دیگه....
bye
bye
٩١/٠٩/٢٤
٢
٢
خوب آخه آلبرت جون که هیچی باباشم کاره ای نبود !!! حالا همه شدن احمق !!! شیطونه میگه یک لباس درست کنم همه بتونن غیب شن تا فک این آلبرتو بزنم زمین باز میگم بی خیال بچگی کرده!!! عجبا
bye
bye
٩١/١٠/١٠
٢
٠
البته اون روزی که این نظر رو دادم عصبانی بودم شما زیاد جدی نگیرین D:
radmehr
radmehr
٩٢/٠١/٢٦
١
٠
واقعا آفرین و ازت ممنونم
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
آره رسید
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
ترس نداره که البرت جون:-)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠