لاک‌پشت‌ها هم دل به دریا می‌زنند

لاک‌پشت‌ها هم دل به دریا می‌زنند

نویسنده : h-hidarpoor

می گفت: «موقع تخم ریزی که می‌شه لاک پشت‌های ماده تو ساحل یک گودال می‌زنند و تخم‌هاشون رو همون جا می‌ریزند و بعد هم می‌رن سمت دریا...»

ملوانه می‌گفت: «بعدِ چند مدت، وقتی که موقعش بشه، بچه لاک پشت‌ها از زیر ماسه‌ها می‌زنند بیرون و هرجایی که باشند راه می‌افتند سمت دریا ... هرجایی که باشند» می‌گفت یک بار خودش این صحنه را دیده... می‌گفت قیامت کبرایی می‌شه... می‌گفت هزار تا دو هزار تا از این ورجک‌ها را می‌افتند سمت دریا...» و آخرش یک سکوت نسبتاً طولانی می‌کرد و بعد ادامه می داد: «می‌دونی چند تا از این بچه لاک پشت‌ها می‌رسن به دریا؟!» و وقتی با چشم‌های گرد شده و قیافه اندر عجایب ما نگاه می‌کرد و می‌فهمید که «نه نمی‌دانیم» خودش ادامه می‌داد که : «از این یکی دو هزار تا، فقط، فقط چند تاشون می‌تونن خودشان را به دریا برسونن» و اون «چند تاش» خیلی کم بود؛... خیلی کم...


می‌گفت: «هنوز که تر و تازه‌اند و راه رفتن رو خوب بلد نیستن و نمی‌تونند از خودشون دفاع کنند این پرنده مرنده‌ها می‌ریزند سرشان و خلاص!!» و بعد بلند بلند می‌خندید... این‌قدر که مجبور می‌شد خم شود و شکمش را با دو دستش بگیرد... بعد کم کم خودش را راست می‌کرد، بعد اشک‌هاش را پاک می‌کرد... و ... بعد یک دفع می‌زد زیر گریه...


گریه می‌کرد و ادامه می‌داد که «حکایت عجیبیه، نه؟!... حکایت این بچه لاک پشت‌ها و دریا شون ... حکایت مادراشون و راهی که رفتند، حکایت...»
می‌گفت حکایت‌شان هم «غریبه» و هم «قریب» از یک طرف دل آدم کباب می‌شه که آخه «دریا» مگه چی داره که همون اول کاری باید حتما بهش برسید تا بتونید زنده بمونید و «مادر» بشید... شما که دوزیست‌اید، خُب همون جا بمونید؛ یه چیزی بخورید و رشد کنید شاید مادراتون خودشون برگشتند... شاید...
بعد ملوانه همون جوری که با پشت دست اشکاش را پاک می‌کرد می‌گفت : «از یک طرف دیگه خوب که نگاه می‌کنی می‌بینی حکایت، حکایت خودته! تا به دریا نرسی زنده نمونی هرچند که زندگی هم کرده باشی ...
باید بری به سمت دریا...»

پ. ن : برداشت ایده از بخشی از داستان ِ «دوزیستان» در کتاب «من دانای کل هستم» مصطفی مستور

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_entesari
A_entesari
٩١/٠٩/١٢
٤
٠
زیبا بود خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
(D-mehraboon)
(D-mehraboon)
٩١/١٠/٢٩
٠
٠
مثل همیشه عالی بود بزرگوار ممنون
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠٣
٠
٠
خیلی عالی ممنون
پربازدیدتریـــن ها
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

شرمسار

٩٧/٠٣/٠٢
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
به نام...

آب در کوزه و ما تشنه لبان

٩٧/٠٢/٢٧
راهنمای دستیابی به فیلم های خوب

چطور فیلم خوب ببینیم؟

٩٧/٠٢/٢٧
خارج از شهر و خارج از مرز!

رانده شدن به حاشیه شهر

٩٧/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
گاهی دلتنگ می شوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست

٩٧/٠٢/٢٧
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

امید آخر شد افسانه

٩٧/٠٣/٠١
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١
استغفر اللهَ ربی و اتوب علیه

داروی بی موقع

٩٧/٠٢/٣١
عاشقی بی‌همتاترین حس زندگی‌ست

سر مشق عشق

٩٧/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠
آماده تر از همیشه

کار دل دلدادگی و کار او دل کندن است

٩٧/٠٣/٠٣
اصلا مهم نیست چه زمانی برگردی

جمله ات را تمام نکن! برو...

٩٧/٠٣/٠١