قدر 200 تومن لبخند بزن!
هنوز هم لبخند ارزشمند است

قدر 200 تومن لبخند بزن!

نویسنده : رویا خانوم

ايستاده‌ام توي صف ساندويچي که ناهار امروزم را سرپايي و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعي که خوردن، فقط براي سير شدن است و قرار نيست از آن چيزي که مي‌جوي و مي‌بلعي لذت ببري، بيزارم. به اعتقاد من حتي وقتي درب باک ماشين را باز مي‌کني تا معده‌اش را از بنزين پر کني، ماشين چنان لذتي مي‌برد و چنان کيفي مي‌کند که اگر مي‌توانست چيزي بگويد، حداقلش يک «آخيش!» يا «به به!» بود. حالا من ايستاده‌ام توي صف ساندويچي،‌ فقط براي اين‌که خودم را سير کنم و بدون آخيش و به به برگردم سر کارم.

 

نوبتم که مي‌شود فروشنده با لبخندي که صورتش را دوست داشتني کرده سفارش غذا را مي‌گيرد و بدون آن که قبضي دستم بدهد مي‌رود سراغ نفر بعدي.مي‌ايستم کنار، زير سايه يک درخت و به جمعيتي که جلوي اين اغذيه فروشي کوچک جمع شده‌اند نگاه مي‌کنم، که آيا اين‌ها هم مثل من فقط براي سير شدن آمده‌اند يا واقعا از خوردن يک ساندويچ معمولي لذت مي‌برند. آقاي فروشنده خندان صدايم مي‌کنم و غذايم را مي‌دهد، بدون آن‌که حرفي از پول بزند.

 

با عجله غذا را، سرپا و زير همان درخت، مي‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقيقه دير برسم کل پروژه‌هاي اين مملکت از خواب بيدار و بعدش به اغما مي‌روند.

مي‌روم روبروي آقاي فروشندهء خندان که در آن شلوغي فهرست غذا به همراه اضافاتي که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. مي‌شود 7200 تومان. يک 10 هزار توماني مي‌دهم و منتظر باقي پولم مي‌شوم. 3000 هزار تومان بر مي‌گرداند. مي‌گويم 200 توماني ندارم.

مي‌گويد اندازهء 200 تومان لبخند بزن! خنده‌ام مي‌گيرد.

خنده‌اش مي‌گيرد و مي‌گويد: «اين که بيشتر شد… حالا من 100 به شما بدهکارم!»

تشکر و خداحافظي مي‌کنم و موقع رفتن با او دست مي‌دهم.

انگار هنوز هم از اين آدم‌ها پيدا مي‌شوند، آدم‌هايي که هنوز معتقدند لبخند زدن زيبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.

لبخند زنان دستانم را مي‌کنم توي جيبم و آهسته به سمت شرکت بر مي‌گردم و توي راه بازگشت آرام زير لب مي‌گويم:  «آخيش! به به...»

==============
پ.ن: مطلب مال خودم نیست ولی خب خیلی خوب نوشته شده بود
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
javad agha
javad agha
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
به به چقدر زیبا بود مرسی
ati200
ati200
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
اره خیلی خوب نوشته...قبلا خونده بودم..بازم مرسی
T_babaei
T_babaei
٩٢/٠٦/٠٤
١
٠
چقدر خوب بود :) چقدر دوست داشتنی اند اینجور فروشنده ها یا راننده تاکسی هایی که صبح زود که سوار ماشینشون میشی جوری بهت صبح بخیر میگن که اگر اسلام دست آدم و نبسته بود باید فرق سرشون و میبوسیدی :) اینجور آدما ماچ کردنی اند بشدت.
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
خیلی خوشگل بود...واقعا زندگی ارزش غم و غصه نداره و آدم همش باید بخنده..:)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
موافق
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
چه قدر خوب اینقدر از این افراد خوش برخورد و شوخ خوشم میاد پر از انرژی هستن
میلاد
میلاد
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
چقدر خوبه که همیشه بخندیم و غم و غصه ها رو خیلی بهشون بها ندیم
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
خوب بود
سحر
سحر
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
زندگی 2روزه دنیا ارزش این همه غم و غصه رو نداره...کاش بشه همیشه شاد باشیم!!
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
کاش........
sorme
sorme
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
ایول فروشنده!داریم؟چنین چیزی هس؟
shanba
shanba
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
نایاب است
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٠٤
٢
٠
آره منم فروشندم...همیشه خوشبرخوردم ولی نه مثل این آقا...همیشه سعی کنین لبخندو داشته باشین...حتی به دروغ :)
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
اگه نمی گفتین مطلب مال خودم نبود ، اون قسمت دست داشتنش منکراتی می شد ... خیلی قشنگ نوشته شده بود در هر صورت ... ممنون
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخ...راس میگین!!!
neyosha
neyosha
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
ممنون ولي من هر وقت ساندويچ ميخورم ميگم به به چون عاشق ساندويچم اونم فقط ساندويج هاي سبزوار........
s_a
s_a
٩٢/٠٦/٠٤
١
٠
خیلی قشنگ بووووووووووووووووووووووود :))))))))) دوس دارم :)))))))))))) آخی............ لبخند :) حتی خوندنش هم روحیمو عوض کرد :)
Maryam banoo
Maryam banoo
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
خیلی قشنگه اگه بشه ازین آدما پیدا کرد،از دنیای فقط پول گاهی فاصله گرفت...
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
شما اول جنسیت دو طرف رو مشخص میکردین که مورد منکراتی نشه حالا اشکال نداره من نظرم مثبته فکر میکنم جفتتون زن بودین .
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
خب بنده خدا گفته مطلب مال من نیست ...
shanba
shanba
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
به نظر من مرد بودن
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
خیلی خوووووب بود! .... :))) با اینکه مال خودت نبود ولی سلیقه خودت بود .... پس مچکر!
sahar
sahar
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
آخی....چه کار قشنگی :).......کم پیدا میشن اینجور افراد.....
zahra
zahra
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
چقدر قشنگ ودوستاشتنی......ممنون)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
چه قشنگ .سپاس
هورام
هورام
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
خیلی عالی بود....:)
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
ممنون خیلی قشنگ بود
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٠٤
٠
٠
... به به :| جالب بود خیلی :) ممنونم
shanba
shanba
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
کاش ادرس این ساندویچی رو میدادید .ماهم یک سر میرفتیم
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
واقعا خوردن ساندویج به به چهچه داره اونم با همچین فروشنده ای ...متن قشنگی بود
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
خیییییییلی جالب بود.اگه اون ساندویچی فروشندش مرد باشه من میرم.همچین فروشنده هایی کم پیدا میشن/مرسی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
این داستان مال خودم نبود.ولی شبیه به همین اتفاق یه شب برفی زمستون تو تهران واسه خودم افتاد.رفته بودم خرید و یکم گرفته بودم.آقای فروشنده با اصرار یه لیوان چای مهمونم کرد و کلی برام از گذشته ها و جوونیاش گفت.اونقد که گره ابروهام باز شد به جاش لبخند اومد.حتی یادم رفت چی میخواستم بخرم ازش.موقع خداحافظی هم بهم گفت: تا وقتی بخندی جوونی.همیشه بخند. پ.ن : آقای فروشنده حدودا 70 سالش بود.گفتم که منکراتی نشه خخخخخخخخخ
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
خیلی هم عالی آفرین به شما که زود گره ابروت باز شد.....
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
:))))))))))))) خیلی خوب بود :))) داستان شیرینی بود :))) الان تاکسی ها سر صد تومنم چونه میزنن :)
mab3740
mab3740
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
حرف دل خیلیامون بود.خیلی سخته همچین کسی رو پیدا کرد
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٦/٠٥
٠
٠
ایول
khan
khan
٩٢/٠٦/٠٦
٠
٠
فوق العاده بود... نوشته اش نوشته ی معمولی بود و تقریبا ساده و روان نوشته بود اما حادثه ای را که روایت می کرد بی نظیر بود...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
سلام ... متشكرم . از هر جا آوردي عالي بود خنده برلب آورد
sr_talebi
sr_talebi
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
جالب نبود
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤