صدای پای امیدواری
داستان کوتاه برای مسابقه روز جهانی جوان

صدای پای امیدواری

نویسنده : اکرم انتصاری

جوانی شمع روزگار جوانی، اگر کار گیرم نیاید چه؟ ارشد قبول نشوم؟ مامان را چه کار کنم؟ هزار و یک فکر بی‌دلیل و با دلیل در ذهنش می‌چرخید و دستی به موهایش کشید، با ذهن پریشانش پیاده‌روهای کنار خیابان را با گام‌هایی مثل افکار نامساویش طی می‌کرد.

نمی‌دانست چه در پیش دارد. زندگی بیشترین فشار را روی او امتحان می‌کرد. به جلوی در خانه رسید، نمی‌دانست با پرسش مامان، نگار و پدرش چه برخوردی داشته باشد، در را بازکرد چهره مامان پیش رویش بود. 

- چی شد امیرعلی؟

 

هاج وواج بود. سرش را پایین انداخت. مامان تو که دعاهایت روی زمین نمی‌ماند، برای پسرت دعا کن. سریع خودش را به اتاق رساند، بی‌حوصله دراز کشید و هرلباسش را به گوشه‌ای انداخت، به سقف اتاق خیره شد، آرزوهایش را به ترتیب چید و سعی کرد یکی یکی آن‌ها را بر سقف ساختگی ذهنش نقاشی کند. این روزها شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌اش، نقاشی رویاهایش بر ذهن نخراشیده آجر و گچ سقف بود.

دلش به هزار و یک چیز میل می‌کرد، کتابی که از آن امید سر ریز می‌شد باز کرد، صدای مامان توی گوشش می‌پیچید، جوان که نباید از رحمت خدا ناامید شود. ته دلش روشن بود به روزهای خوب، شاید اگر کمی خجالتی‌تر نبود می‌توانست کنار مامان بنشیند و کلاف سردرگم ذهنش را به دستش بسپارد تا یکی یکی آرزوهای پسرش را به قامتش ببافد.

 

صدای نخراشیده دراتاقی که مدت‌ها روغن کاری نشده بود، امیر علی را به خودش آورد. نگاهی به سررسیدش انداخت، امروز 25مرداد، خدایا خیلی بی‌حوصله‌ام، اما به تو ایمان دارم، کمکم کن. دیگر قلم با انگشتان دست چپش یاری نکرد، هر روز که به اعلام نتایج نزدیک‌تر می‌شد، پارادوکس بودن و نبودن را بیشتر احساس می‌کرد.

یک روز قبل از اعلام نتایج انگار دنیا زیباتر شده بود، جوانه کوچکی روی درخت خشکیده انار بعد از سال‌ها شاید نوید روزهای خوب بود، امیر علی ناخودآگاه یاد سکانس‌های پایانی فیلم طلا و مس افتاد، جایی که  پرستار دارد به سید می‌گوید «خوشبختی یعنی دیدن چیزای کوچیک، اینو زهرا سادات بهم گفت». کادر پایانی در چشم‌های امیرعلی شکل می‌گیرد، فردا حتما روز خوبی است، امیر علی امروز به همه دنیا سلام می‌کند، حتی به امیدواری، حتی به رحمت خدا...

===========================

+ و لا تقنطوا من رحمه الله.... و از رحمت خداوند نا امید نشوید.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
خیلی خوبه جوانه زدن امید در دل یه جوان قشنگ بود! دلمشغولی های یک جوان
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
اینم یکی دیگه از حرفای دل من بود..از رحمت خدا نا امید نوشید....متن ادبی زیبایی بود چپ دست هم بود دوست عزیزمون:))متن امیدبخشی بود در کل:))
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
عه دقت نکرده بودم :)) قلم با دستان چپش :))
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
راست میگین...چپ دسته!!!!
باران
باران
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
و لا تقنطوا من رحمه الله . .... هوووم ممنون
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٦/٠٢
٣
٠
امروزم گفتم بهتون ؛ مضمونی از حدیثی از حضرت امیر است که می فرمایند: فرد ناامید از شیطان پست تر است، چون شیطان از رحمت خدا ناامید نشده و انسان ناامید ..../ استادِ استادِ بنده، حضرت آیت الله امجد نیز می فرمایند: انسان هیچ وقت نباید از رحمت خداوند نا امید شود، انسان اگر 124 هزار پیامبر را بکشد بهتر است از این که نا امید شود./ من خودم ذهنم خیلی درگیر آینده ی خودمه، اضلا همشه یک قسمت ذهنم به این موضوع درگیره، خیلی وقتا خسته میشم و نا امید..... ولی دوباره یادم میاد یکی رو اون بالا دارم که منو از خودمم بیشتر دوست داره !!!!
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
متشکر ادمین ماشا
mr.hamed
mr.hamed
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
از رحمت خدا نامید نشو ، ...... که بدترین گناهه
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
خوب بود پاییز...چرا میگفتی بده؟؟خیلی خوب بود.دستت طلا
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
هعییییی....ناامیدی از رحمت خدا رو تجربه کردم و واقعا پشیمونم از این کارم....:((((((((
وصال
وصال
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
منم حوندم ـآفرین پاییز :)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
انسان ناامید یه شکار ساده برای شیطانه . عالی بود .سپاس
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
دقیقا...:((((((((((
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
عاااااااااااااااالی نوشتی بودی ... آها من عاشق این جور نوشتن هام که توش ناامیدی شکست میخوره و لبخند و امید (پسر همسایه را عرض نمیکنم ،منظورم امیدواری ِ) پرچمش رو بالا میاره ... خیییییییییلی خییییییلی خیییییلی ممنونم پاییز عزییییییزم ... دستت درد نکنه ... دمت قییییییییییژ !!! دستت طلا و اینکه نوشتت رو باید با طلا بنویسن ...
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
هر چی بگم بازم کم گفتم علی الحال یه بار دیگه میگم : عاااااااااااااااااااالی تر از عاااااااااااالی تر از عااااااااااااالی بود ....
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
عالیه...و آیه ی آخر فوق العاده بود..:)
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
خوب بوووود :)))) خیلی قشنگ بودش داستانی نوشته بودی :)) مثل اینکه جوانی یعنی یه عالمه دغدغه :)))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
احسنت :)) امید به خدا و رحمتش بهترین چیز برای جوونه :)
sahar
sahar
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
عاااااااااااااااااااالی بود پاییز جان :)
ati200
ati200
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
خیلی خوب بود مرسی
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
سلام/ خوشبختی یعنی دیدن چیزای کوچیک... خیلی سکانس قشنگی بود... امید رحمتیه که تو دل جوونا اگر بیشتر باشه زنده بودن واقعی و جوونی واقعی معنا میشه.../ راستی اون سکانس سکانس پایانی نبود!! ...
Paeez
Paeez
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
گفتم که یکی از سکانس های پایانی..سکانس پایانیش اون وقتی ود که پشت در نشسته بود آقا سید و استادشون از کیمیای محبت می گفت
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنون عالی بود
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
عااالی بود...مخصوصا قشمت خیره شدن به سقف و ایناش :)
Paeez
Paeez
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
مرسی از نظر لطف همتنون
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
خوبه/ فقط همینو میگم
neyosha
neyosha
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
تشكر ميشود...........
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
قشنگ بود...
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٦/٠٦
٠
٠
ممنون
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٦/٠٦
٠
٠
ممنون
nasi
nasi
٩٢/٠٦/٠٩
٠
٠
زیبا بود. ولی گاهی ادم تشنه ی چیزیه که شایدبه صلاحش نیست.حتی خودت هم میدونی ولی دلت اشوبه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣