نزدیک به آسمان دور
یک داستان کوتاه نوشته خودم

نزدیک به آسمان دور

نویسنده : naeeme-chakeri

دوستان قبل از این‌که این داستان را بخونید چند نکته را باید بگویم:

1. این داستان نوشته خودم است

2. داستان یک مقداری طولانی است، ولی فکر کنم به خواندنش بیارزد.

 

مادر باز صدایم می‌کند. حتما باز هم می‌خواهد سرزنشم کند. به سمت آشپزخانه می‌روم. می‌گوید: «برو آماده شو که برویم کوه». به اتاقم برمی‌گردم و آماده می‌شوم. ساعت 6:30  بعد از ظهر، همه به بیرون از شهر می‌رویم.

چیزی به تاریک شدن هوا نمانده اما من تصمیم می‌گیرم از بلندترین کوه آن‌جا بالا بروم. احساس می‌کنم آسمان خیلی دورتر از ماست؛ خیلی دورتر. به هیچ‌کس چیزی نمی‌گویم. فقط از کوه بالا می‌روم. مسیر سخت‌تر از آنی است که فکر می‌کردم. گهگاهی برمی‌گردم و به بقیه نگاهی می‌اندازم و برای استراحت، کمی روی تخته سنگ‌ها می‌نشینم. مادرم دست تکان می‌دهد و من نیز در جواب او دست راستم را تکان می‌دهم. سعی می‌کنم به پایین رفتن فکر نکنم. حالا فقط باید به اوج فکر کنم؛ به آن بالاها، به آن‌جا که به آسمان نزدیک‌تر است.

 

 خورشید کم‌کم بساطش را از روی زمین جمع می‌کند و آسمان رو به سیاهی می‌رود. ولی من هم چنان از کوه بالا می‌روم. حالا شهرم، خانواده‌ام و همه و همه چیز خیلی کوچک دیده می‌شود. آن‌قدر کوچک که به راحتی در دستم جا می‌گیرند. صدایی می‌شنوم. گویی صدای خواهرم است. خوب نمی‌شنوم، اما حدس می‌زنم که می‌گوید برگرد. می‌دانم که دارم دیوانگی می‌کنم؛ ولی من می‌خواهم این قله را فتح کنم. بالاتر می‌روم و همه چیز ریزتر می‌شود، کمی می‌ترسم. ولی ترس چیزی نیست که مرا از تصمیمم منصرف کند. بالاتر می‌روم. به بالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم فقط چند قدم دیگر مانده. چند قدم که برسم به اوج. انگار همین چند قدم از بقیه کوه سخت‌تر است.

 

هوا خیلی تاریک شده. زهره و چند ستاره دیگر در آسمان خودنمایی می‌کنند و من در اوج هستم. بعد از چند دقیقه‌ای استراحت و لذت از هوای خنک شب، بالاخره تصمیم می‌گیرم به پایین برگردم. می‌دانم که وقتی برگردم آن پایین، باز هم مثل قبل کوچک می‌شوم؛ مثل خانواده‌ام. آرام پایین می‌روم. سخت است ولی راهی جز این ندارم. نور ماه آن‌قدرها هم کم نیست.

حالامی‌توانم چراغ‌های روشن ماشین‌مان و چند نور متحرک که به گمانم نور موبایل‌های اعضای خانواده‌ام هستند را ببینم. من باز هم پایین‌تر می‌روم. می‌دانم که کوچک‌ترین اشتباهی مرا به دره مرگ می‌فرستد. سعی می‌کنم بهترین راه را برای پایین رفتن انتخاب کنم؛ اما بهترین راه‌ها هیچ وقت در تاریکی دیده نمی‌شوند. کمی که پایین‌تر می‌روم، صدای فریاد چند نفر را می‌شنوم.

 

حسی از درون می‌گوید آخرین قدمی است که می‌توانم بردارم. شیب این قسمت از کوه خیلی بیشتر است. آرام پایم را روی سنگ بزرگی می‌گذارم. سنگ بزرگی است اما محکم نیست. اشتباه؛ شاید این آخرین اشتباه زندگی‌ام باشد. سنگ از زیر پایم می‌غلتد و من فریاد نمی‌کشم چون اصلا توان انجام چنین کاری را ندارم. آه، نه. دردناک است. من از آن ارتفاع سقوط کرده‌ام. همان طور که گویی به طرف زمین پرواز می‌کنم، به خانواده‌ام فکر می‌کنم. تمام زندگی‌ام مثل یک فیلم از جلوی چشمم رژه می‌رود. هر لحظه از آسمان دورتر و به زمین نزدیکتر می‌شوم.

 

 اصلا فکر نمی‌کردم فاصله این‌قدر زیاد باشد. ولی می‌دانم که به محض این‌که به زمین برسم، متلاشی خواهم شد. حالا می‌بینم که خیلی به زمین نزدیک‌تر شده‌ام و نهایتا تا چند ثانیه دیگر...

دردناک است، دیگر فرصتی ندارم. دلم نمی‌خواهد به رسیدن فکر کنم. این تنها وقتی است که رسیدن را دوست ندارم. رسیدن به زمین یعنی رسیدن به سوت پایان یک زندگی.

اوه... بالاخره می‌رسم. یک سقوط دردناک. فقط می‌فهمم که به پشت به زمین می‌خورم؛ یک درد وحشتناک و دیگر هیچ.

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
t.m
t.m
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
گاهی وقت ها با اینکه میدونیم یه مسیرو راه رو داریم اشتباه میریم ولی بازم پا فشاری میکنیم ... و نهایتش هم مثه همین داستان ، یه سقوط دردناکه ... یِ برداشت شخصیه ولی من خودم اوج گرفتنی که تهش یه سقوط دردناکه رو دوس ندارم...:) +++زیبا بود:)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
بله کاملا درسته...ممنونم:)
آبان
آبان
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
عجب سیری بود از آسمان تا زمین :)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
بله.....سعی کردم به جز اون حالت داستانی، یه حرفی هم واسه گفتن داشته باشه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
دقیقا مثل همین که نوشتی تجربه کردم .
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
یعنی چی؟؟رفتی بالای کوه....بعدشم سقوط کردی؟؟واقعا؟؟؟
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
خییییییییییییییلی دردناک بود من هم راه اشتباهی رو رفتم و تمام زندگی ام سقوط کرد ... دست نویسنده ی این مطلب قیییییییییییییییییییییییییژ ممنون
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
بله اشتباه کنی، سقوط می کنی...مگه یکی باشه و دستت رو بگیره..........خواهش می کنم:)
mahshid
mahshid
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
خیلی تاثیر گذار بود مغسی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
خواهش می کنم
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
ممنون خیلی خوب بود
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
مرسی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
مرسی...واقعا مطلب خوب و کاملی بود :)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
خواهش می کنم و ممنون از نظرت:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
حالا که فک میکنم میبینم واقعا قشنگ بود ها...:)...داستان خوبی بود
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
مگه شک داشتین؟؟؟
ghazale
ghazale
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
ممنون خیلی قشنگ بود
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
خواهش می کنم
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٢٨
١
٠
قنگ بود و از اخرش نتیجه این میشه که با اون زمین خوردن از همیشه به خدا نزدیک تر میشین...کاملا نزدیک تر و این اتفاق با زمین خوردن افتاد...خوب بود
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
آره...اینم یه نگاه دیگه ست...خودم به اینش فکر نکرده بودم....ممنون
khan
khan
٩٢/٠٥/٢٩
١
٠
خیلی درد کرد پشتت؟
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
١
٠
من الان روحم دیگه.....آره راستش خیلی درد گرفت:(
khan
khan
٩٢/٠٥/٣٠
٠
٠
مرسی از صداقتت خانم آسمانی...
shanba
shanba
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
بد نبود اگر بیشتر تمرین کنید حتما بهترهم میشه.اگر به داستان نویسی علاقه دارید مجله همشهری داستان رو بخرید.سایت هم داره اما بلد نیستم سایتش را.میتونید داستان ها تون رو براش بفرستید.
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
بعععله....ولی خب من بیشتر متن ادبی و شعر نو می نویسم......باشه اگه تونستم پیداش می کنم...ممنون از راهنمایی تون
shanba
shanba
٩٢/٠٥/٣٠
٠
٠
خواهش میکنم عزیزم.اکثر روزنامه فروشی های سطح شهر دارن.خواستی بخری اول ماه برو زود هم برو که زود تمام میشه.
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
خیلی قشنگ بود :(
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
میدونم........
ati200
ati200
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
وای چه سقوطی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی درد داشت......شما که نمی دونین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧