جزیره اسرار آمیز جوانی
یادداشت من برای مسابقه روز جهانی جوان

جزیره اسرار آمیز جوانی

نویسنده : باران

کودکی‌مان پر بود از ماجراجویی و کنجکاوی و کشف لحظه و شکافتن چیزهایی که اولین بار در عمر کوتاهت می‌دیدی با این پیش فرض که هر کار کودکانه‌مان باید از فیلتر آرای بزرگترها می‌گذشت. بزرگسالی و جوانی برای‌مان یک رویا بود. رویایی که با داشتن آن دیگر نیاز به مجوز نبود. می‌توانستی کفش بزرگ پا بپوشی و مثل بزرگترها در باب هر مساله‌ای در جمع اظهار نظر کنی و جدی گرفته شوی و دیگر در جواب همه دل مشغولی‌هایت جمله «وقتی بزرگ شدی می‌فهمی» را نشنوی. جوانی یک رویا بود، رویایی شیرین که مجبورت می‌کرد آرزو کنی زودتر بزرگ شوی!

 

از کودکی که به نوجوانی سُر خوردیم، وقتی که مزه استقلال و آزادی عمل زیر زبان‌مان مزه کرد، باز هوس کردیم که زودتر به رویای دست نیافتنی کودکی برسیم. جوانی حکم جزیره‌ای اسرار آمیز داشت که فانوس دریایی‌اش از دوردست‌ها برای‌مان علامت می‌داد. و ما حکم شناگری داشتیم که به هوای رسیدن به ساحل جزیره تا جایی که در توان‌مان بود، شنا می‌کردیم.

 

از لابلای هزار توی دبیرستان و معدل نهایی و کنکور و انتخاب رشته، ناگهان به فضای غریب دانشگاه پرت شدیم. هنوز حال‌مان سرجا نیامده بود که دیدیم این‌گونه مورد خطاب قرار می‌گیریم: «شما هنوز جوانید و اول راه» یا «قدر جوانی را بدان جوان» مایی که روزی جوانی جزیره‌ای دست نیافتنی برای‌مان جلوه می‌کرد به ناگاه خودمان را در میانه میدان جوانی یافتیم! جوانی پر است از دغدغه و هراس فردا، آشوب دیروز و دل مشغولی‌های امروز. جوانی پر است از نصیحت‌هایی که می‌گویند، بارت را همین حالا ببند و تو خواه ناخواه کمی می‌ترسی. به راستی که آدمی موجودی غریب است. زیرا هر از گاهی که این راه پرفراز و نشیب و پردغدغه جوانی امانت را می‌بُرد، آرزو می‌کنی که به همان روزهای بی‌دغدغه کودکی بازگردی. روزهایی که نهایت شکستت به یک زمین خوردن ساده ختم می‌شد.

 

حالا که خودت را در میانه همان جزیره اسرارآمیز می‌بینی از خودت می‌پرسی چند سال دیگر که این جزیره را باید به منزل بعدی ترک کنی، باز دلت برایش تنگ خواهد شد؟ و باز هم مثل سالمندان خواهی گفت جوانی کجایی که یادت به خیر؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
جوانی کجایی که هنو نرسیدی....ممنون باران...عالی بود
باران
باران
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
ایشالا میرسه جوانی :) تشکرات
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
"حالا که خودت را در میانه همان جزیره اسرارآمیز می‌بینی از خودت می‌پرسی چند سال دیگر که این جزیره را باید به منزل بعدی ترک کنی، باز دلت برایش تنگ خواهد شد؟ و باز هم مثل سالمندان خواهی گفت جوانی کجایی که یادت به خیر؟" نوشته ات خیییییییلی قشنگ ومنطقی بود مخصوصا این تیکه اش ... ممنون ، دستت درد نکنه ... دمت قییییییییییییییییییییییژ!!
باران
باران
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتی هم نام من :)
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنان باارااان ! اولش ک داشتم می خوندم گفتم دوران زندگیه :)) ولی خیلی خوب توصیف کرده بودی جوونی رو ! دارم ازش میترسم ! اینکه بارتو همینجا باید ببندی و اینا ! پس از نوجوونی لذت ببرم فعلا :)
باران
باران
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
اره خب ترس داره ولی خواه ناخواه میاد دیگه ممنون که خوندی :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
جوانی مثل دریایی، جوانی***جوانی اِندِ زیباییِ، جوانی/ ممنونم متن قابل تعمل و زیبایی بود.
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
تامل رو هم اشتپ نوشتم ! خخخخخخ :))
باران
باران
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتید / ترسیدین باز غلط املایی بگیرم خخخ
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
سلام/ ... و البته اگر قایق نجاتی هم برایمان بیاید می خواهیم خودمان به آن ساحل آرامش برسیم نه اینکه کسی دستمان را بگیرد... حس استقلال.../ زیبا و روان... خدا قوت
sahar
sahar
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
آره.درسته...آدم همیشه به چیزی که داره راضی نمیشه و قدرشو نمیدونه......ولی در حقیقت هر دوره زندگی خصوصیات خودشو داره.و مهم اینکه بیشترین استفاده رو ازش ببریم
ati200
ati200
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
اره واقعا مثل یه جزیره اسرارامیز ناشناخته س..کشف هرقسمتش کلی هیجان داره
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
مرسی...خییییلی قشنگ بود...امیدوارم که ما قدر این روزا رو بدونیم که بعدا افسوسشو نخوریم :)
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
واقعا متن جالب بود از دید یک جوان به اطراف! این تیکه اش خیلی قشنگ بود:جوانی حکم جزیره‌ای اسرار آمیز داشت که فانوس دریایی‌اش از دوردست‌ها برای‌مان علامت می‌داد. و ما حکم شناگری داشتیم که به هوای رسیدن به ساحل جزیره تا جایی که در توان‌مان بود شنا می‌کردیم.
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
بله همینطوره...الان دوست داری برگردی به کودکی........
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٦/٠٦
٠
٠
ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/١٦
٠
٠
سلام: سپاس
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦