ایستگاه آخر؛ جوی آب!
داستانی کوتاه برای مسابقه روز جهانی جوان

ایستگاه آخر؛ جوی آب!

نویسنده : ati

ساعت 6 صبح بود که آمبولانس آژیرکشان وارد کوچه شد و همه همسایه‌ها بانگرانی ازخانه‌های‌شان بیرون آمدند تا علت حضور آمبولانس را در آن وقت صبح بفهمند. متاسفانه جوانی بیست و چند ساله به خاطر تزریق بیش ازحد مواد مخدر جان خود را ازدست داده بود. صحنه غم انگیزی بود، مرگ یک جوان روی آسفالت‌های خیابان درکنار یک سرنگ، جوانی که می‌توانست از بهترین جوانان شهرش باشد. در همین فکر بودم که نگاهم به سمت خانه مهدی کشیده شد. مهدی از بهترین جوانان روزگار بود. خاطره آن روزها باز به ذهنم دوید.

 

تازه به این محله آمده بودیم و منزل مهدی از ما یک چهارراه فاصله داشت. از همسایه‌ها تعریفش را بسیار شنیده بودیم. مهدی پسری جوان که مثل جوانان دیگر نبود و به جرات می‌توانم بگویم که من تا آن زمان  نظیرش را در اطراف خودم ندیده بودم. جوانی مذهبی مومن و سربه زیر و متعصب، متعصب نسبت به جوانان محل.

چند روز بعد از آمدن‌مان بود که فهمیدم مهدی امنیت را با خود به همراه دارد و با وجود او هیچ‌کس جرات ایجاد مزاحمت نداشت و حتی به خاطر مهدی سیگار نیز در سوپر مارکت محل فروخته نمی‌شد. همیشه حضور مهدی در همه جا احساس می‌شد و حتی جای خالی نبودنش.

زمانی که برای خدمت سربازی اعزام شد، همه منتظر بازگشت او بودند، بییشتر از همه پدر و مادرش. چند ماهی از رفتن مهدی گذشته بود که یک روز صبح برای رفتن به دانشگاه از خانه خارج شدم، هنوز چند قدمی نرفته بودم که چشمم به پرچم کشور افتاد که از بالای پشت بام خانه مهدی به سمت پایین آویزان بود و درسمت دیگر هم پارچه‌ای سیاه رنگ دیوار را پوشانده بود و دو جوان که انگار تابلویی را نصب می‌کردند. به سرعت خودم افزودم تا بدانم موضوع چیست، هنوز به خیابان نرسیده بودم که جوانان از جلو تابلو کنار رفتند. عکسی از مهدی بود که زیر آن نوشته شده بود، شهید مهدی احمدی.

متحیرانه چند بار نوشته را خواندم، شهید مهدی احمدی، باورم نمی‌شد که مهدی شهید شده باشد، چگونه ممکن بود؟ او که به میدان جنگ نرفته بود و مشغول گذراندن سربازیش بود. کم‌کم جمعیت بیشتر و بیشتر شد. دوستان، آشنایان و همسایگان همه آمدند و برای مهدی اشک می‌ریختند و درموردش صحبت می‌کردند. ازحرف‌های حاضرین فهمیدم  که مهدی در مرز شرقی کشور خدمت می‌کرده است و دو شب قبل با قاچاقچیان مسلح مواد مخدر درگیر شده و به درجه رفیع شهادت نائل می‌شود. مهدی جان خود را در راه دفاع از جوانان بی‌گناه کشورش داده بود تا مانع به منجلاب کشیده شدن جوانانش شود و چه بسیار مهدی‌هایی که در این راه درخون خود غلطیدند تا عزت جوانان و کشور عزیزشان را حفظ کنند.

 

و من آرزو می‌کنم  که کاش جوانان ما قبل از رفتن به سمت تباهی به یاد این خون‌های ریخته بیافتند و برای حفظ حرمت این خون‌ها از مواد مخدر دوری کنند و مثل مهدی‌ها برای عزت کشورشان تلاش کنند.

به امید روزی که دیگر جوانی درکوچه پس کوچه‌های شهر بر روی آسفالت خیابان و یا درون جوی آب به خاطر مصرف مواد مخدر جان خود را ازدست ندهد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
آفرین اتی خانوم به خاطر این متن جالبتون خیلی خوشم اومد...اولش فکر کردم از این متن های نا امیدی هست و واسه همین تصمیم گرفتم نخونم اما خوندم و دیدم که اینجوری نبود و زود قضاوت کردم...خیلی جالب بود
وصال
وصال
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
به امید روزی که دیگر جوانی درکوچه پس کوچه‌های شهر بر روی آسفالت خیابان و یا درون جوی آب به خاطر مصرف مواد مخدر جان خود را ازدست ندهد.. امیدوارم .مرسی آتی
sahar
sahar
٩٢/٠٦/٠٢
٢
٠
جوانی عرصه حرکت و تاختن است....گاهی به رو به جلو ...رو به افق....و گاهی به عقب...سقوط.........
neyosha
neyosha
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنونم اتي.......خيلي خوب بود........
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٦/٠٢
١
٠
يعني ميشه روزي برسه كه ديگه جووني روي كارتن، توي جو، توي مخروبه، كنار سطل آشغال، زيرپل ياهرجاي ديگه اي كنار سرنگ جون نده؟ ... / ممون بخاطر داستانت
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
ایشالله...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
واقعا مرسی..روح تمام این مهدی ها شاد...به امید همون روزایی که گفتی...ممنمون:)
s_a
s_a
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
وااااااااااای.......... خیلی وحشتنااااکه که یه جوون، مواد مخدر........ هعی....... منم اولش فکر کردم قراره مثلا زندگی اون جوون معتاد رو بخونم :)))))
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
چه تلخ...هــــــــــــــعـــــــــــــــــی...:|
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
داستان خیلی قشنگی بود...مرسی عزیزم
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
به امیداون روزای خوب.....بازم عالی.تشکر
باران
باران
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
خیلی خوب نوشته بودی به امید ان روز .....
آبان
آبان
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
بله داستان خوبی بود اول فک کردم تلخه ولی خب خوب بود امیدورام همنطور بشه اونوقت یکی از فاکتورهای جامعه آرمانی رو داریم!
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
آتی فوق العاده بود....فوق العاده...واقعا نمیتونم تو کلمات بیارم افکارمو....آتی عالی بود
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
داستان زیبایی بود، ترسو ها برای فرار از مشکلات به سمت مواد میروند/ خدا بیامرزتش !
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
وای اتی خیلی قشنگ نوشته بودی . سپاس خداوند روحش را قرین رحمت فرماید
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
به امید آن روز ... ممنونم جالب بود.
ghazale
ghazale
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
وااای خیلی خوب بود :( مواد مخدر :(( سیگار :(( اینم یه چیزیه که جوونا خیلی خوب میشه ازش دوری کنن .. مرسی آتی
reyhane_s
reyhane_s
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
خیلی خیلی قشنگ بود... متشکر!
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
زیبا نوشته بودین به امید آن روز.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٦/٠٢
٠
٠
زیبا بود .خدا کنه اول بشی........راستی 7101
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
بسیار زیبا بود و من رو به فکر فرو برد چه جوونهایی که برای رفاه وسلامت جامه جون عزیزشون رو از دست میدن .....
ati200
ati200
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
ممنونم ازنظرات همه دوستان..لطف دارید
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات