حال و روز این روزهای مرا چه کسی مقصر است؟ خدا می داند و بس...

حال و روز این روزهای مرا چه کسی مقصر است؟ خدا می داند و بس...

نویسنده : h-hidarpoor

حال و روز این روزهای مرا چه کسی مقصر است؟ خدا می‌داند و بس...

 

*** از گراهام بل و ادیسون و این آخری... چی  بود اسمش؟ ... آهان نیوتن! از همه‌شان پرسیدم جواب درست و حسابی ندادند. گراهام بل خان! که فقط به فکر حرف زدن بود و این‌که کسی پیدا شود و حرف‌هایش را از راه دور بشنود! بنده خدا مثل این‌که در جریان نبود که این‌جا آدم‌ها حتی از دو قدمی هم، صدای یکدیگر را نمی‌شنوند و حرف هم را نمی‌فهمند... گفتمش کاش حالا که زحمت کشیده بودی حداقل تلفنی اختراع می‌کردی که آدم‌ها از پشت آن حرفِ هم را می‌فهمیدند... حرف قلب‌شان را! ... گوشی را گذاشت و چیزی نگفت!

 

*** ادیسون هم هرچند سرش شلوغ بود اما با روی خوش مرا به اتاقش که هزاران چلچراغ در آن روشن کرده بود ، بُرد و سینه اش را جلو داد و با غرور خاصی گفت: «چه طوره حسن؟!» و من هم جوری که بهش برنخورد، گفتم: «چی چه طوره؟!» با تعجب گفت: «چراغانی رو می‌گم دیگه! «گفتمش» خوبه ، بَدَک نیست! یک چیزی می‌شی!» و بعد ادامه دادم: «ادی جون! واسه قلب‌های تاریک‌مان چی داری؟! کلیدی هست که روشن‌اش کند؟! سیم کشی‌اش باید چه جوری باشه؟!» در را بست و اتاق تاریک شد... جوابی نداشت بنده خدا!

 

اما این آخری... چی بود اسمش؟!... آها نیوتن! همه‌اش از جاذبه ماذبه! حرف می‌زد و درخت سیبش! با همان زبان انگلیسی گفتمش: «اولا اگه تو می‌خواستی جاذبه را کشف کنی لازم نبود حتما زیر درخت سیب خوابت بگیره و اون ماجرا اتفاق بیفته، اگر از همان اول اشک‌های اون زنِ بدبختت را که از دست تو روي زمین می ریخت رو می دیدی زودتر کشفش می کردی جانم!» دوما: «گیریم حرف شما درست و زمین همه چیز را به خودش جذب می‌کند، اگر مرد بودی، "قوه جاذبه آسمان " را هم کشف می کردی و "قانون جاذبه آسمان" را می‌نوشتی! یا حالا آسمان نه، " قانون جاذبه قلب‌ها" را که می‌تونستی حساب کنی!» و او همان طوری که داشت با چند "اتم" یه قل دو قل بازی می‌کرد ، جوابی نداد و رفت...

 

حالا حسنی مانده بود و حوضش! من مانده بودم و خواجه حافظ! آن هم که بی "فاتحه" جواب آدم را نمی‌دهد! حمد و سوره‌ای را نثار روحش می‌کنم و دیوانش را باز می‌کنم: 

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم / به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم / به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم...»

وقبل از این‌که حرفش! را تمام کند می‌روم سراغ معنایش:

ای صاحب فال...

 

* منتظر بقیه مطلب نباشید،  فاتحه ای بخوانید و بروید سراغ دیوان خود خواجه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_etemadi
f_etemadi
٩١/٠٩/١٢
١
٠
سلام فوق العاده بود خسته نباشيددوست عزيز
(D-mehraboon)
(D-mehraboon)
٩١/١٠/٢٩
١
٠
مثل همیشه عالی بود عالی... دلم میسوزه برای کسانی که خوندن این مطالب ناب رو از دست دادند... یا حق...
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠٣
٠
٠
خیلیییییییییییییییییی عالی
پری
پری
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
عالییییی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات