عمو زنجیر باف!
خاطرات خوش سوم راهنمایی

عمو زنجیر باف!

نویسنده : هونام

پنج نفر بودیم. حوصله‌مان به طور مرموزی سر رفته بود(!)

دست یکدیگر را گرفتیم و دایره‌ای تشکیل دادیم. من شروع کردم:

- عمو زنجیر باف؟

- بله

....

به مرور زمان تعدادمان بیشتر و بیشتر شد، تا جایی که کل حیاط را گرفته بودیم. شاید نزدیک به صد نفری می‌شدیم. همچنان من با صدایی گرفته، بسیار بلندتر از قبل فریاد می‌زدم، عمو زنجیر باف....

 

داشت خوش می‌گذشت که ناگهان مدیر مدرسه از بلندگو اعلام کرد جناب بابایی (بنده) بفرما برو سر کلاست زنگ تفریح تمام شده است!

هیچی دیگر! بساط را جمع کردیم و به سر کلاس‌های‌مان بازگشتیم!

============================

پ.ن: خاطرات خوش سال سوم راهنمایی(!)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
terme
terme
٩٢/٠٥/١٣
١
٠
سال سوم راهنمایی عمو زنجیر باف بازی میکردین؟؟؟
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
واقعن؟!!!!!
amin20
amin20
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
سوم راهنمایی !!!! تعجب داره
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٥/١٣
١
٠
خخخخ ... سال سوم راهنمایی عمو زنجیر باف بازی می کردی ؟؟؟
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٣
١
٠
دقیقا سوال بالا برام سواله ؟
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
سوال بالا سوال منم هست...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
s-rastgoo
s-rastgoo
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
منم نیز؟؟؟؟؟؟؟
mahshid
mahshid
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
اره مگه شما بازی نکردین...ما امسال تو حیاط یه کوچولو بازی کردیم اما از ب از یه دبیر مردمون میترسیم ائومد دعوا مون کرد دیگه بازی نکردیم
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
خخخخخخخخخخ..بيكاريه ديگه....
کانگورو به تربیت فرزند خود اهمیت ده
کانگورو به تربیت فرزند خود اهمیت ده
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
احسنت :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
:/ من از 2و3 راهنمایی جز فرار از مدرسه :دی ! خاطره ای ندارم چکار کنم :))
sorme
sorme
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
چند بار فرار کردین؟
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٥/١٤
٠
٠
من سال 1 و 2 دبیرستان خیلی فرار می کردم ... این کلاسای چرت و پرت کامپیوتر ...
باران
باران
٩٢/٠٥/١٤
٠
٠
نگاه کن جوونای مارو فرار از مدرسه :)
نسل چهارم
نسل چهارم
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
قابل توجه دوستانی که سوال داشتن...بلــــــه که بازی میکردیم:))....البته فقط همون یه بار بود اما در کل خیییییییلی حال داد:)
sanjaghak
sanjaghak
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
بابا دست کم نگیرید من چهارم دبیرستان که بودم (همین چندوقت پیش :)))) ) با دبیر زیستمون عمو زنجیرباف بازی کردیم تازه خیلی بازی های دیگه....آخ که مدرسه چه دورانی واقعا حیف تموم شد....
wolf
wolf
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
ممنون
میلاد
میلاد
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
یاد آوری خاطرات کار خیلی خوبیه.....آورین
کیوکو1
کیوکو1
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
عموزنجیرباف ک مال دوره پیش دبستانیه
ati200
ati200
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
اخی من دوره دبستان بازی میکردم ....
یه آدم
یه آدم
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
وای چه فازی میده وقتی بزرگتریم بازی های بچه گیمونو بلزی کنیم ماهم از این کارا زیاد میکنیم
sorme
sorme
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
دستتون درد نکنه
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٥/١٤
٠
٠
مانيز يخ آب بازي ميكرديم :)))))))))) يه چيزي درحد لاليگا (^_^)
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/١٤
٠
٠
عموزنجیر باف و من همون بچگی هم یادم نمیاد بازی کرده باشم
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٥/١٤
٠
٠
من عموزنجیرباف و تو5 سالگی میکردما!!هه نه سوم راهنمایی!!
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٥/١٤
٠
٠
ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام ... جناب بابايي زنگ خورد چند بار متذكر شويم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات