برو یَره ما عصاب ندِرُم مزِنم...
باید بگذاریم به حساب پیشرفت تکنولوژی!

برو یَره ما عصاب ندِرُم مزِنم...

نویسنده : sUnBoY

چند روز پیش برایم کاری پیش آمد که باید می‌رفتم به قسمت‌های پایین شهر. رفتم؛ کارم و انجام دادم و موقع برگشتن به انتهای کوچه‌ای رسیدم. دیدم دوتا پسر بچه، قدشان با ارفاق تا کمرم می‌رسید. عین آب و آتیش! به جان هم افتادند.

رفتم پایین، خواستم جدای‌شان کنم. (دوستان مشهدی یا کسانی گذرشان این ورها افتاده، حتما مستحضر هستن که، شما اگر مشهد را یک سطح شیب‌دار در نظر بگیرید! هر چه از بالا به سمت پایین می‌آیید، لهجه شیرین مشهدی که علارغم این‌که من چند سالی این‌جا بودم متاسفانه یا خوشبختانه ازش بی‌بهره هستم! بسیار بسیار غلیظ می‌شود. به نحوی که بعضی اوقات واقعا برای من مفهوم نیست!)

 

خلاصه دیدم این دو تا آقا پسر که شاید به زور می‌شد گفت اول یا نهایتا دوم راهنمایی هستند، با عجیب‌ترین القاب و ناسزاها هم دیگر را مورد خطاب قرار می‌دادند!

این‌گونه... (بعضی از این القاب واقعا در این محفل نمی‌گنجد. یعنی در هیچ محفلی نمی‌گنجد! پس جهت سانسور از * استفاده می‌نماییم!)

یرک ** به جان مادرُم یک بار دیگه طِرَف خنه دوس دخترُم ببینمت

مزِنم **** ! 

***  بی*** چی مخی اونج..

**** مخی؟!

 

واقعا تعجب کردم، چرا آخر؟

رفتم جدای‌شان کنم. آن‌قدر زور داشت، نمی‌توانستم یقه آن یکی را از دست این یکی در بیاورم.

تازه، تهدیدم هم شدم، به این شرح.

بتچه یره؟ چی مخی**؟ بت ربطی ندِره خودت ر قاطی مکنی.

برو یَره ما عصاب ندِرُم مزِنم *** مکنم! 

 

خداییش خنده‌ام گرفته بود. بعد از کلی تمنا، جدا شدند و ما هم راه سرای‌مان در پیش گرفتیم. نمی‌دانم، زمانه ما... زمانه ما که می‌گویم، نه دهه شصت، نه پنجاه و پایین‌تر، همین چند قدم قبل‌تر، آن اول اول هفتاد. والا ازین خبرها نبود.

من خودم تا همین چند سال قبل فکر می‌کردم توی کوچه‌ها، مکان‌هایی هست به نام «بچه فروشی» ما را از آن‌جا خریدند! 

از این هم که بگذریم اسامی زیر، جهت ترساندن و فراری دادن از محل‌های پر خطر به کار می‌رفت.

یه سر و دو زانو! (شخصیتی وحشتناک که اگر نزدیک حوض خانه مادربزرگ می‌شدیم، می‌کشیدمان داخل حوض و خفه می‌کرد!)

لولو خرخره! (شخصی که ظاهرا در کوچه‌ها پرسه می‌زد و بچه‌هایی که ظهرها در کوچه بودند را می‌دزدید)

آقا موتوری (هر وقت زیاد نق و نوق می‌کردیم، می‌خواستند بدهند آقای موتوری ما را ببرد)

دل‌خوشی‌مان توپ پلاستیکی دو لایه بود و دوچرخه شماره بیست! نهایتا بعدها در اوج تکنولوژی «میکرو و ماریوی قارچ خور» به تفریحات‌مان اضافه شد. 

والا خبر از این القابی که این دوتا دوست کوچولو نثار هم می‌کردند نبود، نمی‌دانم، ما خیلی عقب بودیم، یا بچه‌های نسل ایکس باکس و پی‌اس‌پی و فیس‌بوک و... خیلی جلو هستند.

نمی‌دانم!

 

در سن 14، 15 سالگی رگ غیرتشان برای جنس مخالف قلمبه می‌شود ولی رنگ چشم‌های مامانش را نمی‌داند!

دل را با یک نگاه وامی‌دهد و عاشق می‌شود! آره. 14 ساله عاشق می‌شود!

شاید این پیشرفت را هم باید بگذاریم به حساب پیشرفت تکنولوژی و ...

از اینم باید بگذریم. خدا بخیر کند «چشم اندازِ ایران 1404» را. درست است انرژی هسته‌ای حق مسلم بچه‌ها و تازه نو رسیده‌ها وحتی ماست! اما یک چیزهای دیگری هم حق‌شان است والا ... 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
neyosha
neyosha
٩٢/٠٥/٢٧
١
٠
فكركنم اول
mr.hamed
mr.hamed
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
مممنون ، جالب بود
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
خخخخخخ...خیلی خوب بود...راست میگی بچه های گوچیک این روزا خیلی پررو و بی تربیت شدن...جای تاسف داره...!!
پری_شاهی
پری_شاهی
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
والا به خدا! من تا دبیرستان زنگ میزدم در خونه ها فرار میکردم اما حالا از تو دبستان دوس پسرو ازین حرفا دارن! خدا همه ی مان را به راست راست کج بفرماید..
ali a2
ali a2
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
دداش ای که لهجه ی قشنگیه یره...بره چی باید بزرم کنار.
neyosha
neyosha
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
چه دوره زمونه اي شده به خدا...............ممنون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
واقعا.......
ati200
ati200
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
والا...چندروز پیش داداشم به یه پسربچه گفت...ازخیابون رد میشی حواست و جمع کن..پسره یه دفعه چاقو کشید...بزرگ شه چی میشه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
:-0
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٢٧
١
٠
جانا سخن از زبان ما می گویی...یه جمله ای هست که اینجا نمیشه به همون شکل گفت اما شاید با کمی تغییذ تایید بشه...نه واقعا الان که فکر می کنم هیچ جوره تایید نمیشه اما مضمونش مثه همون جمله ای که شما نوشتین:رگ غیرتش برای ناموس باد می کند اما رنگ چشمان مادرش را نمی داند....به هرحال نسل ما نسلی بود که اوایل سعی می کرد حرف بزنه تا اینکه دعوا کنه ولی کم کم فهمیدن زور بازو کارساز تره و همون نسل حالا به نسل بعد آموزش میدن و این شده که برای اثبات برتری خودشون مثه حیوانات به جون هم میفتن و کار به جایی رسیده(خیلی عذر میخوام)که مثه همون حیوونا واسه جفت گیری هم به جون هم میفتن تا ببینن کی قوی تره.....اون مساله ی یک سر و دو زانو همیشه برام جالب بود اخه چه چیز ترسناکی داشت این موجود؟؟؟همه آدما یه سر دارن،دو تا هم زانو...
آبان
آبان
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
واقعا راس میگین ها! عجب بچه هایین بچه های نسل حاضر! چی بشن اینا در اینده(البته حرفم کلیت نداره!)
باران
باران
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
اوهوم
ghazale
ghazale
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
:)))))))))))))) نمکی رو جا انداختین :))))))) راستی بود این اتفاق ؟ :|
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
بنده خدا یک ساعت نوشته اونوقت تومیگی هنوز بود آیا؟؟!!هه آره فکرکنم راست بود
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
:-@@@@@@@@@@@@@
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
هعییییییی!!هه بچه های این دوروزمونه!به فکرخودشون خیلی بزرگن!مرسی
mahshid
mahshid
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
واقعا.ها
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
عجبا واقعا قراره اینا چی بشن ؟
sUnBoY
sUnBoY
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
ممنون و متشکر از نظرات همه ی دوستان...بله واقعیت بود با کمی اغراق..!
par!sa
par!sa
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
هههههههههههههه
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
اره واقعا
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨