رفیق اعلا!
کوتاه از سبک زندگی امام علی (ع)

رفیق اعلا!

نویسنده : اعظم عامل نیک

وقتی کسی را دوست داری، دلت می‌خواهد از همه کارهایش خبر داشته باشی. همه عادت‌ها و خلق و خویش را بدانی. وقتی آن کس بزرگ باشد وسوسه‌ات بیشتر می‌شود و وقتی آن بزرگ امامت باشد موضوع برایت خیلی جدی می‌شود. جدی به  اندازه یاد گرفتن قدم برداشتن در کودکی، کارهایش، رفتارش، خلق و خو و سبک زندگی‌اش تا اندازه دانستن همه قدم‌هایی که در زندگی برداشته مهم می‌شود. باید تا می‌توانی خبر از جاپایش بگیری، چون قرار است توی زندگی پا جای پای امامت بگذاری و شبیه او شدن را امتحان کنی.

 

- کودک شجاعی بود. با هر کس کشتی می‌گرفت، برنده میدان بود. 

- سریع می‌دوید. در حال دویدن به اسب‌های تندرو می‌رسید و بر آن‌ها سوار می‌شد.

- همیشه در خط مقدم بود. می‌گفت: «سوگند به خدا اگر تمامي عرب رو در روي من قرارگيرند، فرارنمي‌كنم».

- زخم‌های بسیاری داشت. اما همه آن‌ها در قسمت جلوی بدن او بودند. او هرگز پشت به دشمن نمی‌کرد.

- در نماز بسیار گریه می‌کرد. یک بار او را بی‌هوش در نخلستان پیدا کردند. خبر که به فاطمه رسید،گفت: در حال نماز     بی‌هوش شده‌است.

- کشاورزی می‌کرد. خوراک خانواده‌اش را از این راه تامین می‌کرد. مانند یک کارگرساده کار می‌کرد و مزد می‌گرفت. گاهی مزدش مشتی خرما بود.

- کار کردن را دوست داشت. همه را به کار و تجارت تشویق می‌کرد. می‌گفت: «تجارت كنيد و به كار و توليد بپردازید تا از آن‌چه در دست ديگران است بي نياز شويد.»

- هیج کس ناامید از در خانه‌اش باز نمی‌گشت. حتی اگر خودش و زن و فرزندش در حال روزه سه روز بی‌غذا می‌ماندند.

- روز و شب مشغول بود. باغ‌های زیادی را آباد کرده بود. باغ که آباد می‌شد آن را می‌فروخت و درآمدش را بین نیازمندان تقسیم می‌کرد. 

- بی اندازه می‌خشید. چیزی برای خود نگه نمی‌داشت. معاویه درباره‌اش گفته بود: «اگر او خانه‌اي از طلا داشته باشد و خانه‌اي از كاه، طلاي خود را پيش از كاه انفاق خواهد كرد.»

- برای فقرا خانه می‌ساخت. برای ازدواج جوانان پیش قدم بود.

- در زمان خلافتش ساده می‌پوشید. یک لباس کوتاه که همیشه تمیز و مرتب بود.

- نان سبوس دار و ماست و خرما را دوست داشت.

- جو  را خودش آرد می‌کرد و خودش نان می‌پخت. نانی که می‌خورد گاه آن قدر سفت بود که آن را به روی زانویش می‌گذاشت و می‌شکست.

- خلیفه بود اما اجازه نمی‌داد کسی کارهای او را انجام دهد. کفش‌ش را خودش تعمیر می‌کرد.

- بارش را خودش به خانه می‌برد. با همان لباس به مسجد بازمی‌گشت و امام جماعت می‌شد.

- لباس نرم نمی‌پوشید، به این خاطر که بین مردم تحت خلافتش کسانی بودند که لباس مناسب نداشتند.

- سیر نمی‌خورد، به این خاطر که بین مردم تحت خلافتش کسانی بودند که گرسنه می‌خوابیدند.

- براي کارکنان حکومت مي‌نوشت كه قلم‌ها را كوتاه بگيريد، خط‌ها را نزديك هم قرار دهيد، حرف و سخن‌هاي اضافي را حذف كنيد، جداً مواظب باشيد كه در استفاده از بيت المال مسلمين زياده روي نكنيد.

- شب و تاریکی را دوست داشت. در شب نماز می‌خواند و بسیار گریه می‌کرد.

- در میان مردم مانند یکی از آن‌ها بود. به محض این‌که صدایش می‌زدند، پاسخ مثبت می‌داد.

- وقتی می‌خندید. دندان‌هایش دیده می‌شد.

- خود را پدر یتیمان می‌دانست. برای‌شان لقمه می‌گرفت. غذا در دهانشان می‌گذاشت.

- حاجت مردم را پیش از آنکه بگویند، برطرف می‌کرد. در برابر آن‌چه می‌بخشید، منت نمی‌گذاشت. اجازه نمی‌داد، نیازمندی نیازش را بر زبان بیاورد، می‌گفت نیازش را روی زمین بنویسد.

- مهمان نواز بود. دیده بودند که غمگین است. علتش را که پرسیدند گفت: هفت روز است که مهمانی به خانه‌مان نیامده-است.

- خودش به استقبال مهمان می‌رفت. مهمان را به بالای اتاق می‌نشاند و خودش روبه‌روی مهمان می‌نشست.

- لباسی که برای غلامش می‌خرید، از لباس خودش گران‌تر بود.

- خوش خلقی را بهترین نعمت جهان می‌دانست.

- از بدی‌هی دیگران چشم پوشی می‌کرد. می‌گفت: عالی‌ترین کار مرد بزرگوار! چشم پوشیدن از چیزی‌های است که می‌داند.

- مثبت اندیش بود. می‌گفت: در آن سخن که می‌توانی احتمال خوب بدهی، گمان بد مبر!

- به او توهین می‌کردند. خودش را به نشنیدن می‌زد. می‌گفت: «شاید به علی دیگری بد می‌گفته است. »

- طرفدار صلح و آشتی بود. می‌گفت: با آن کس که از تو بریده‌است، پیوند برقرار کن و با کسی که با تو خشمگین است، با خشونت برخورد نکن.

- با گذشت بود. درباره قاتلش توصیه کرد: اگر از او درگذرید، به شایستگی نزدیکتر است!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٥/٠٩
٠
٠
بسیار زیبا...ممنون...
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٥/٠٩
٠
٠
يعني ما هم ميتونيم مثل ايشون باشيم....ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/٠٩
٠
٠
واقعا میتونیم ؟
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
به نظرم اصلا...
ati200
ati200
٩٢/٠٥/٠٩
٠
٠
دیگر همچون علی نخواهد بود
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
بعله
mhv
mhv
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
خیلی خوب بود، حس خوبی پیدا کردم بعد از خوندن این متن ، بعضی وقتا تلاش در راه قدم گذاشتن جای بزرگان خودش واقعا زیباست و لذت وصف ناپذیری رو پدید میاره
maede
maede
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
بیخود نیست که حدیث داریم که اگه چوب تمام درختا بشه قلم و آب تمام دریاها و اقیانوس ها بشه مرکب واسه نوشتن صفات حضرت علی بازم کافی نیست.ممنون از مطلب عالیتون.
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
ممنون...عالی بود
میثم
میثم
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
متشکر از تهیه این متن
amin20
amin20
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
زیبا
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام ... چند روز ديگر به پا بوست خواهم آمد
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥