کلاهبردارهای پر انرژی!
روایت گزارشگر سایت جیم از حضورش در جلسه انرژی درمانی

کلاهبردارهای پر انرژی!

نویسنده : مریم شیعه زاده

شياتسو، هميوپاتي، مغناطيس درماني، روش‌هاي الكساندر، كاپروپرانيك، هاله درماني، چاكرا درماني، يوگا درماني، شفاي لمسي، شفاي كوانتومي، این اسم‌های باکلاس و خوش تلفظ که خواندید، آن قدیم‌ترها عمرا کسی جز در مقالات و جزوات علمی جایی می‌دید و آن قدیم‌تر‌ترها اگر به کسی می‌گفتی، زارت می‌خواباند پای گوش‌ات تا دیگر بد و بیراه خارجکی ندهی!

اما این روزها که علم پله‌های ترقی را دو تا یکی طی می‌کند و سطح اطلاعات مردم همین‌طور نجومی کنتور می‌اندازد، شنیدن و بکار بردن این کلمات کاملا طبیعی است و هیچ‌گونه خطر جانی و مالی و ... برای فرد ندارد (اصلا اگر داشت ما خودمان گردن می‌گیریم!). از آن جایی که ما شما را این‌قدر (دست‌های خود را کاملا از هم باز کنید!) دوست می‌داریم و به فکر خودتان و احساسات‌تان و البته جیب‌تان هستیم و حواس‌مان هست تا با سر در چاه نیافتید، بر آن شدیم که با تهیه این گزارش، چشم و گوش‌تان را این‌قدر (یک گردالی وسط انگشت سبابه و شصت‌تان ایجاد کنید!) بازکنیم تا اگر دلتان خواست بروید سراغ این متودهای درمانی، در دام افراد کلاه‌بردار و شیاد گرفتار نشوید .

 

** آقا اجازه! ما استرس اعلام نتیجه داریم!

دور تا دور نشسته بودند. از هر رده سن و از هر قشری که بخواهید. از دکتر و مهندس بگیرید تا مترجم و مدیر و فروشنده. بعضی‌ها اولین جلسه بود که در مراسم انرژی درمانی شرکت می‌کردند، این را می‌شد از چهره‌های شبیه علامت سوال‌شان فهمید و بعضی‌ها هم پیشکسوت محسوب می‌شدند. سر تا پا سفید پوشیده بودند. از لا‌به‌لای حرف‌های‌شان می‌شد فهمید که چرا آمده‌اند، پا درد، کمردرد، وسواس و ... . البته عده‌ای هم محض کنجکاوی آمده بودند! (مدیون‌اید اگر فکر کنید خودم را می‌گویم!) .

به اجبار در آن ایام استرس اعلام نتایج کنکور گرفته بودم تا مجوز حضور داشته باشم! (سر جلسه کنکور هرچقدر به خودمان فشار آوردیم مثل بچه‌های نرمال، یک ذره، یک کوچولو، به اندازه سوراخ جوراب مورچه حتی، استرس داشته باشیم نشد که نشد، اعلام نتایج که جای خود دارد) .

 

** رو در روی هری پاتر!

بالاخره بعد از نیم ساعت سیر و سلوک ما در در و دیوار و گه‌گاه فرش زیر پای‌مان، دکتر (این طور صدایش می‌زنند) نزول اجلاس فرمود و چشم‌مان به جمالش روشن شد! سرتا پا سفید پوشیده بود. سریعا کورترین نقطه ممکن را برای تماشای این سناریو انتخاب کردم که دست برقضا همان اول گفت همه دورتا دور بنشینند و کسی در اتاق‌ها یا هرجای دیگر نباشد.

وقتی اکراه من را برای ورود به جمع‌شان دید، چند باری من را «دخترم» خطاب کرد و فورا اشاره کرد تا نزدیک‌ترین جا به خودش بنشینم، بعد هم گفت: اول از خودت شروع می‌کنم که مشخص است به این چیزها اعتقاد نداری. در همان گیر و دار که منتظر بودم چوب دستی هری پاترش را دربیاورد و شروع کند به ورد خواندن، یک دستمال خواست تا چشم‌های مرا ببندد و همین کار را هم کرد .

 

** جلسه رسمی است! لطفا سکوت کنید!

دیگر نه کسی حرف می‌زد، نه کسی از جایش تکان می‌خورد و حتم داشتم همه نگاه‌ها سمت من بود. گفت دست راست‌ات را تا پایان کار، روی قلبت بگذار و سه مرتبه با صدای بلند صلوات بفرست و بعد بگو پیش روی‌ات ساعت حرم امام رضا را می‌بینی یا گنبدش را؟ گفتم: اگر هیچ کدام را ندیدم چه؟ گفت: سعی کن، می‌بینی. تمرکز کن. صلوات بفرست! پرسیدم: حالا نمی‌شود ساعت و گنبد یک حرم دیگر را تجسم کرد؟ گفت: اهل مشهدی، آن وقت می‌خواهی یک حرم دیگر را ببینی! گفتم: خب شاید کسی تا حالا حرم را ندیده باشد که بخواهد آن را تجسم کند! آن وقت تکلیف چیست؟ (کلافه شده بود!) گفت: ربطی ندارد حرم می‌آید جلو چشمانش! انگار که همان لحظه، همان جا ایستاده!

 

بعد از سلام و صلوات فورا گفتم گنبدش! گفت: برو داخل حرم، به کفش داری که رسیدی کفش‌هایت را بده. چند دقیقه‌ای مکث کردم، انگار کرکره چشم‌هایم را کشیده بودند! جز تاریکی چیزی نبود! گفتم: کفش‌ها را دادم. گفت: خب! حالا به تو یک شماره دادند، شماره‌ای که گرفتی چه رنگی است؟ سبز است یا قرمز؟ چه شماره‌ای؟

 

چند لحظه ای سکوت کردم (دقیقا داشتم به این فکر می‌کردم که شماره‌های حرم مثلثی شکل بود یا مربعی؟!)  و بعد هم گفتم نارنجی! گفت : یا قرمز است یا سبز؛ دقت کن دخترم. گفتم: مطمئنم نارنجی است! گفت: باشد! عیبی ندارد. ولی قرمز تعبیر می‌کنیم. عدد را بخوان! (عدد مورد علاقه عالم و آدم از یک تا 10 است ولی من از زمانی‌که یادم می‌آید عاشق 64 بودم!) گفتم: 64!

 

** سه ، دو ، یک ... تمام!

بعد گفت حرکت کن. برو به سمت ضریح و هر وقت ضریح را دیدی به من بگو. گفتم: تعبیر شماره نارنجی یا همان قرمزم چه می‌شود؟ گفت: نشانه خوبی نیست! کمی مکث کردم. (دقیقا یادم است آن لحظه داشتم به مستند شوک فکر می‌کردم) گفت: رسیدی؟ گفتم: نه! جمعیت زیاد است! گفت: عجله نکن! (خنده‌ام را به سختی کنترل می‌کردم!) بعد از چند ثانیه گفتم: ضریح را دیدم! گفت: مردم راه را برایت بازکردند یا به زیارتشان ادامه دادند؟ من هم گفتم: هرکسی مشغول کار خودش است. بعد گفت: تمرکز کن و بلند بگو آقا لطفا خودتان را به من نشان دهید! همه چیز به نظرم مزحک بود. کدام گنبد؟ کدام ضریح؟ و همین جا همه چیز تمام شد!

 

 ** دکتر قلابی پای میز محاکمه جیمی!

جای مسئولان شهرداری بودم از این آدم یک تندیس خوشگل می‌ساختم و می‌گذاشتم وسط یکی از میدان‌های اصلی شهر. اسم میدان را هم می‌گذاشتم اعتماد به نفس، تا آیندگان با موجودی که ادعا می‌کرد ارواح مطهر ائمه را احضار می‌کند، بیشتر آشنا شوند! گفتم: دیگر چیزی نمی‌بینم (می‌خواستم ببینم واکنش‌اش چیست) گفت: مگر می‌شود!؟ هیچی نمی‌بینی؟ گفتم: سیاهی مطلق! از اول هم چیزی نمی‌دیدم! تمام این تصاویر ساخته تخیل خودم بود و بس. آلان هم می‌خواهم چشم هایم را باز کنم!

 

کارش را بلد بود . اصلا کم نمی‌آورد. گفت: دستت را از روی قلبت بردار. من هم فورا این کار را کردم. گفت:  ارتباط تو با ارواح مقدس برقرار نشده وگرنه نمی‌توانستی دستت را از روی قلبت برداری. چشم‌هایم را باز کردم و گفتم: ادعا می‌کنید افرادی که انرژی درمانی می‌شوند اراده خود را از دست می‌دهند؟ یک چشمش به من بود، یک چشمش به واکنش حضار. گفت: من ادعا نمی‌کنم، این اتفاق واقعا می‌افتد.

دستمال را از من گرفت و سریع به سراغ شخص دیگری رفت و تا آخر مراسم تحت هیچ شرایطی نگذاشت من حرف بزنم .

 

** مریم شیعه زاده؛ صدا و سیمای آخرت؛ جهنم!

از این زاویه همه چیز بهتر بود. وقتی چشمانت بسته نباشد، دیدن واکنش حضار خالی از لطف نیست. حدودا 23 ساله بود و مادرش می‌گفت: کمی وسواس دارد. اسمش مژگان بود. چشم‌هایش را بست و تمام مراحلی که قبلا آورده بودم را انجام داد تا نوبت به ضریح رسید .

کمی منتظر ماندیم. نه مژگان حرفی می‌زد و نه او و نه هیچ‌کس دیگر. دکتر گفت: اتصال به امام معصوم کمی دیر صورت می‌گیرد ، این‌جا انرژی‌های منفی زیاد است و من حرارت آن‌ها را احساس می‌کنم. یک نفر این‌جا حضور دارد که به این کار اعتقاد ندارد و این تاخیر به خاطر همین است.

از بچه سه ساله هم می‌پرسیدی چه کسی را می‌گوید؟ فورا من را نشان می‌داد!

 

چند دقیقه‌ای گذشت. جالب بود. مژگان یک فرد را دید که از ضریح بیرون می‌آید. دکترگفت: صورت آقا را می‌بینی؟ مژگان گفت: خیر! فقط نور است. ادامه داد: نامشان روی لباس‌شان است، آن را بخوان. مژگان با کمی تاخیر گفت: نام زین العابدین روی لباسش حک شده بود. در این لحظه تمام تلاشش را کرد تا با احساسات جمع بازی کند. انگار روضه می‌خواند تا هرطور شده اشک بقیه را دربیاورد و بگوید کار من درست است و حال و هوای خوب‌تان فقط و فقط به خاطر انرژی درمانی من است! قدم به قدم را به مخاطب ش تلقین می‌کرد و بعد ادعا می‌کرد او هیچ کاره است و فرد خودش همه این‌ها را می‌بیند.

از مژگان خواست تا خطاب به آن مرد بگوید: اجازه دهید تا ... (فامیلش را گفت) این‌جا حاضر شود. مژگان بلند این حرف را تکرار کرد. دکتر گفت: من را می‌بینی؟ من آمدم؟ بعد از مکثی کوتاه مژگان گفت بله. باز پرسید: چه لباسی پوشیدم؟ جواب داد: یک کت و شلوار مشکی! فورا گفت: پس درست است! چند وقتی است که با کت و شلوار مشکی بیمارانم را وزیت می‌کنم!

همین‌جا بود که یکی از خانم‌ها گفت: مژگان دختر مومنی است و قلب پاکی دارد! برای همین این‌قدر راحت پیش می‌رود! (فهمیدم قلبم پاک نبود. احساس کردم از موتورخانه جهنم برای تهیه گزارش اعزام شدم! مریم شیعه زاده؛ صدا و سیمای آخرت؛ جهنم!)

 

** سفر به دور شهرهای زیارتی در 8 دقیقه!

حرم امام رضا(ع) کم بود که سر از مکه و کربلا و ... هم درآوردند. یک شخص دیگر هم احضار کرد. جای‌تان خالی این وسط اشک ملت را هم تا می‌توانست درآورد. اگر تا به حال کربلا را از نزدیک ندیده باشید، وقتی اسمش را می‌آورند چه چیزی در نظرتان نقش می‌بندد؟ نزدیک‌ترین صحنه‌ها به آن‌چه در عاشورا و تاسوعا اتفاق افتاده است و برای‌تان به تصویر کشیده‌اند. شاید چیزی مانند بیابان! وقتی به مژگان گفت بخواه تا کربلا را به تو نشان دهند. تصویری که مژگان دید (یا بهتر بگویم تصور کرد) همان بیابان بود. در حالی که اگر آن‌جا را از نزدیک دیده باشید این تصویر 180 درجه فرق می‌کند!

 

مشکل مژگان وسواس بود. وسواس به داستان سرایی چه ربطی داشت؟ سوالی بود که وقتی داشت می‌رفت از او پرسیدم، گفت: من روح را را پاک می‌کنم. شیاطین که از روح دور شوند هر بیماری‌ای خوب می‌شود!

کمی این پا و آن پا کرد و گفت: دیرم شده! و هر چه سعی کردم جوابش را بشنوم و به حرف بیاورمش فقط می‌گفت: ببخشید، خیلی دیر شده!

(با گذشت چند روز با مادر مژگان صحبت می‌کنم. می‌گوید: هیچ تغییری نکرده است! و به همین جمله در مورد او بسنده می‌کند.)

 

** مراسم جن کُشون!

به خواهر کوچک‌ترم که کنار من نشسته است اشاره می‌کند و می‌گوید: بچه‌ها قلب پاکی دارند. دستمال را می‌گیرد و چشم‌هایش را می‌بندد. می‌گوید : دستت را روی قلبت بگذار و ... . خواهرم می‌گوید: چیزی نمی‌بینم. از او می خواهد دوباره سعی کند اما نتیجه نمی‌گیرد. به من نگاه می‌کند و می‌گوید با هم نسبتی دارید. خواهرم به جای من جواب می‌دهد: خواهریم. خیره خیره نگاهم می‌کند و می‌گوید: حدس می‌زدم توسط شیاطین احاطه شده باشی اما حالا مطمئنم که مشکل از خانه‌تان است و آن‌جا رفت و آمد دارند! (از همین تریبون به اجنه و شیاطین خانه‌مان اخطار می‌دهم این ماه اجاره‌تان را مثل بچه‌های خوب ندهید، اسباب‌تان را می‌ریزم وسط کوچه! تا چند هفته پیش قایمکی زندگی می‌کردید ولی از این ماه باید اجاره بدهید!)

 

می‌گوید: کار سختی است ولی شاید بتوانم آن‌ها را از شما دور کنم. از روی مبل بلند می‌شود و سه قدمی خواهرم می‌ایستد. می‌گوید دهانت را باز کن! مکث کرد. داشتم به این فکر می‌کردم که آلان یک عدد از همان چوب بستنی‌هایی که بچه بودیم و دکترها چپ و راست می‌کردند در حلق‌مان و آخرش هم کلی به حال کسی که قبلا بستنی‌هایش را بلعیده بود، غبطه می‌خوردیم! از جیب‌اش در می‌آورد. دیدیم سکوت کرد و درست مثل بازیگران پانتومیم شروع کرد به شکلک درآوردن. بعد با کمی دقت فهمیدم بنده خدا لطف کرده و اجنه را از حلق خواهرمان بیرون می‌کشد! لابد بعدش هم نوبت من بود! به سمت خواهرم ایستاده بود. انگار چیزی مانند طناب را می‌کشید سمت خودش. زیر لب چیزهایی می‌گفت. واضح نبود. این یکی دیگر واقعا نوبر بود! یک دقیقه‌ای طول کشید. به سمتش آمد. دست‌هایش را گرفت روی سر خواهرم و باز هم زیر لب چیزی گفت. این بار نزدیک‌تر بود. عربی حرف می‌زد! اما قابل فهم نبود. بعد از چند دقیقه خودش چشم‌های خواهرم را باز کرد و رفت نشست سرجایش. گفت: انرژی‌های منفی و اجنه را از وجودش بیرون کردم!

 

من  :O

خواهرم  :O

اجنه بی‌سر پناه! :|

دکتر :)

 

** انرژی درمانی به اصرار دوست!

جلسه تمام شد . من دوست داشتم زودتر بروم سراغ دیگران و ببینم نظرشان چیست. دو نفر در این جلسه حضور داشتند که فقط گفتند چیزی نمی‌بینیم. اول از همه می‌روم سراغ یکی از آن‌ها. می‌گوید به اصرار دوستش آمده و به این چیزها اعتقاد ندارد. می‌گویم: خیلی‌ها هستند که از انرژی درمانی این آقا نتیجه گرفته‌اند. می‌گوید: نتیجه را خدا داده، نه این آقا ... کلاه بردار!

 

** این آقا کارش را بلد است!

می‌گفت: «پسرم در تهران زندگی می‌کند و چند ماه پیش پایش شکست و مدت زیادی خانه نشین شد. یکی از دوستانم این آقا را معرفی کرد و گفت می‌تواند مشکل پسرت را با انرژی درمانی حل کند.» می‌پرسم مشکل پسرتان حل شد؟ سریع جواب می‌دهد: بله، دیگر خبری از درد پا نبود! این آقا کارش را بلد است و الان برای بیماری‌های مختلف ایشان را به دوستانم معرفی می‌کنم و همه راضی بودند. از او می‌خواهم تا بگوید برای مشکل پسرش چقدر هزینه کرد که پاسخ می‌دهد: برای این آقا بلیت هواپیما رفت و برگشت تهران را گرفتم و 400 هزار تومان در اختیارش قرار دادم همین.

 

** رفع پوکی استخوان با انرژی درمانی؛ البته برای دو روز! 

سن و سالش بالاست. بعد از جلسه انرژی درمانی به دخترش می‌گوید: احساس می‌کنم درد پایم بهتر شده است. به نظر خیلی راضی می‌آمد. چند روز بعد کنجکاوی امانم نمی‌داد. هر طور بود دخترش را پیدا کردم. از درد پای مادرش پرسیدم، گفت: هنوز هم درد دارند. گفتم: بعد از جلسه انرژی درمانی که احساس بهتری داشتند؟ خندید و گفت: خودت که می‌دانی، همه این‌ها تلقین است وگرنه پوکی استخوان با این چیزها که خوب نمی‌شود. تا یکی، دو روزی فرد با آن تلقین‌ها دردش را تسکین می‌دهد ولی بعد دوباره همان آش و همان کاسه!من که به این چیزها اعتقاد ندارم.

جالب بود که خودش هم اعتقاد نداشت. فورا پرسیدم: چرا مادرت را به جلسه بردی؟ با افسوس گفت: وقتی اطرافیان مدام در گوشش می‌خوانند که فلانی با انرژی درمانی معجزه می‌کند، دلش می‌خواهد تست کند و من هم می‌گویم چشم!

 

** تا سه می‌شمارم! دست‌ها روی قلب!

اسمش ملیحه است. 28 ساله. طی مراحل انرژی درمانی وقتی دکتر گفت: دستت را می‌توانی از روی قلبت برداری؟ گفت: نه! گفت: سعی کن. باز هم گفت: نه! نمی‌شود. بعد از جلسه می‌روم سراغش، می‌گویم: نتوانستی دستت را برداری؟ گفت: نه، نمی‌شد. پرسیدم چرا؟ گفت: یک نیروی عجیبی بود! نمی‌توانستم دستم را از روی قلبم بردارم. گفتم: تلقین؟ گفت: شاید! نمی‌دانم، هرچه بود نمی‌توانستم دستم را تکان دهم!

 

*لازم به ذکر است که تا آخر جلسه اندر کف این ماندیم که آن شماره و رنگش در کفش داری حرم به چه درد خورد دقیقا؟!

 

==================================

 

** اما نظر قانون درباره این افراد چیست؟

کسی از نظر علمی منکر انرژی درمانی نمی‌شود اما اگر شخصی به دروغ ادعای انرژی درمانی کند تکلیف چیست؟ برای دریافت پاسخ گفت‌وگوی جیم با قاضی غلامحسین کمالی‌نیا رئیس شعبه 135 دادگاه سرقت مشهد را بخوانید:

 

+ آیا انرژی درمانی از نظر قانون جرم محسوب می‌شود؟

- در خصوص انرژی درمانی با توجه به خلع قانونی موجود، نمی‌توان اظهار داشت که این کار توسط قانون منع شده است و یا درصورت تخلف پیرامون بحث انرژی درمانی، مجازات و جریمه‌ای در بردارد. توصیه ما به مردم این است که خودشان سمت این افراد نروند و قبل از مراجعه به آن‌ها از دارا بودن تخصص افراد مطمئن شوند .

 

+ اگر کسی به دروغ چنین ادعایی داشته باشد تکلیف چیست؟

- اگر کسی ادعای دارا بودن توانایی و قدرتی را داشته باشد و نتواند آن را انجام دهد به آن کلاهبرداری می‌گویند و قانون می‌تواند با او برخورد کند، مثلا اگر شخصی ادعای پزشکی دارد، باید بتواند از عهده انجام آن برآید. اما در خصوص انرژی درمانی این راهکار صحت ندارد، چرا که قانون نمی‌تواند خودش وارد عمل شده و در مورد این ادعا که غیر قابل لمس است تحقیق کند و در آخر حکم دهد. فعالیت‌هایی مانند رمالی، دعا نویسی، انرژی درمانی و باقی فعالیت‌ها از این قبیل، از نظر قانون جرم محسوب نمی‌شود و قانون برای برخورد با آن‌ها مجازاتی پیش‌بینی نکرده است .

 

+ اگر شخصی در مراجعه به این افراد ضرری متحمل شود، قانون چه تدبیری اندیشیده است؟

- اگر فردی که ادعای انرژی درمانی دارد به مراجعین خود ضرر جانی یا مالی بزند به طوری که فرد در این ماجرا صدمه ببیند، برای مثال دارویی تجویز کند که فرد با مصرف آن دچار مشکل شود، قاضی می‌تواند بنا به برداشت شخصی خود این عمل را کلاهبرداری اعلام کند و به طور قانونی با او برخورد کند. 

 

+ اگر شخص در طول مراجعه ضرری نبیند اما نتیجه هم نگیرد چه می‌شود؟

- اتفاقا راه دیگر شکایت از این افراد، رجوع دادستان و مدعی العمومی است که به دفعات به وی مراجعه کرده و هیچ تاثیر مثبتی مشاهده نکرده است. اگر این شکایات از طریق افراد زیادی صورت گیرد و همه در عدم نتیجه مثبت این عمل اتفاق نظر داشته باشند، باز هم قاضی می‌تواند بنا به نظر شخصی خود، این کار را جرم اعلام کند.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٥/٢٤
٠
٠
هر که اسرار حق آموختند؛ مهر کردند دهانش دوختند !!!!
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٢٤
٠
٠
دهانش مهر کردند و زبانش دوختند:|
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
:| دیگه به من که نمی خاد بگی :| اونی که من نوشتم درسته، لااقل قبلش یک سرچی تو اینترنت بکن !!!!
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
حب حالا! دعوا نکنین! ... :)
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٥/٢٤
٠
٠
یه بار زن عموم رفته بود این جور جاها ولی خب ازش کلاه برداری کردن...ولی خیلی گزارش جالبی بود دریا جووون....مرسی عزیزم...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
تا دلت بخواد کلاهبرداری میکنن!به یکی یه دعا داده بودن و به عنوان ذکاتش ازش 2تا یخچال گرفته بودن!!!آخه آدم اینقدر احمق باید باشه
tanha
tanha
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
دوتا یخچال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :|
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
دو تا!؟ ... :| :| :| چ خبره باوا! یه یخچال مسافرتی ماشین ب من بدین خودم هر دعایی ک بخاین بهتون میدم! خخخ :))))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
آره بجان خودم!از حماقت یه عده نهایت استفاده رو میبرن
s.a
s.a
٩٢/٠٥/٢٤
١
٠
من میترسم ازینجور جاها :| چه جوری جرئت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :| یعنی واقعا افرادی هستن که اعتقاد داشته باشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :| :| :| خیلی جالب حوابشو داده بودیاااااااااااااااااا :)))))))) خوشم اومد......... نارنجی خخخخخ حیف که قانون............. :|
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
پس واجب شد دفعه بعد دوتایی بریم! خخخ :)) دوسواری نداره ک! خعلی هم خوش میگذره! / اینقد هستن ک میرن پیش اینجور آدما!! من زیاد دیدم!
mr.hamed
mr.hamed
٩٢/٠٥/٢٤
٠
٠
مممنون ، کگزارش کاملی بود
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
خاهش میشه :)
باران
باران
٩٢/٠٥/٢٤
٠
٠
هه چه جالب این شیادا نون جهل مردمو میخورن ممنون مریمی خیلی جالب بود :)
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
مام نون انعکاس کلاهبرداری اینا رو .... خخخ :))) خاهش عزیزم
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
ممنون
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
:)))
ati200
ati200
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
خیلی ممنون ..
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
خیلی خاهش
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
خیلی گزارش جالب و طولانی بود من تیکه تیکه کردم از دیروز شروع کردم به خوندن:))البته چاکرا داریم کلا ولی چاکرا درمانی که مثه باقی چیزای دیگه شده وسیله ی پول جمع کردن...فک کنم شما به اینطور موضوعات خیلی علاقه دارینا این دومین گزارشتون در این مورد هست البته به مراتب کامل تره از یکی قبلی و اینکه اخرش نظر قانون رو هم آوردین خیلی کامل ترش کرده ولی با همه ی اینا من این اجازه رو به خودم میدم که یه انتقاد بکنم....اینکه قسمتایی از مطلبمون طنز باشه که خواننده رو خسته نکنه خیلی خوبه اما خب زیبایی و شان متن رو هم باید در نظر گرفت...این نظر شخصی منه که فکر می کنم خیلی جالب نیست از این مدل جک ها تقلید کردن که من:o،خواهرم:) یا امثال اینا...این صرفا یه انتقاد بود بازم شرمنده دخالت کردم ولی غیر از همین یه تیکه خیلی عالی و خوندنی بود...در خوندنی بودنش همین بس که دو روزه خوندمش:)))
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
معلومه واسه این گزارش خیلی وقت گذاشتین و خیلی زحمت کشیدین....کاش قدرشو بدونن و بخوننش....:)
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
بکار بردن طنز توی این متن فقط و فقط ب خاطر اینکه برای جیم نوشته شده! سبک نگارش جیم تقریبا توی تمام صفحاتش همینه . درمورد اینکه نباید خیلی جلف (!) باشه واقعا شکی نیس + مصاحبه با قاضی هم پیشنهاد آقای فروزان بود که دستشون درد نکنه . / بابت نقدتون + دقتتون خیلی مرسی / حتما توی گزارش های بعدی لحاظ میکنم :)))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
دم شما رو گرم خانوم شیعه زاده عجب گزارشی کاملی بود...
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
خیلی خیلی مچکر!
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
من هی دلم میخواد نظر بدم ولی نمیدونم چی بگم فقط اینو بگم نخونین بی انصافی کردین اونم نه فقط در حق صاحب اثر بلکه در حق خودتون هم!!!
ghazale
ghazale
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
عاوره خیلی خوب بود :))
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
عاره باوا! منم میگم حق من نوشتن توی نیویورک تایمزه .... اینا میگن بشین سرجات! خخخ :))) / شما بیاین با اینا یه حرفی بزنین! / مرسی
ghazale
ghazale
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
عه چه بااااااااااحاااااااااااال بوووووووووده :)) بریم بخندیم یکم :دی ولی جدا اونی که میگفت دستمو نمی تونم بردا تلقین بوده یا داشتن ادا در میاوردن یا ک از خود اونا بودن ؟
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
نه! از خود اونا نبود ... آدمی هم نبود ک بخاد فیلم بازی کنه! .... برای خودمم جالبه دلیلشو دقیق بفهمم! :))) / مرسی عزیزم
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
خیلی جالب بود.مخصوصا قسمت کشیدن جن از تو حلق خواهرتون:)))) . یارو روی اکبر عبدی رو هم کم کرده بوده با این بازیش:))).یارو استاد تلقین بوده.باید ذن کار میکرده:)) .البته این افراد معمولا همیشه بین افراد حاضر چند نفرو دارن که به خودشونو قاطی داوطلبا جا میکنن و میرن زیر دست این دکترا و با فیلم بازی کردن ذهنیت بقیه رو نسبت به خودشون مثبت میکنن و اونام که آمادگی پیدا کردن منتظر کوچکترین تلقینن تا قبول کنن.آنتونی رابینز توی بعضی از جلساتش یقدری روی حاضرین تاثیر میذاره که باعث میشه اونا از روی زغالهای داغ پابرهنه راه برن!همه چی برمیگرده به ذهن در مورد کار اینا.آدم اگه یاد بگیره خودش میتونه ذهنشو جوری تربیت کنه که بهتر از اینام بتونه به خودش تلقین کنه.
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
بنده خدا این قدر زحمت کشید اجنه رو از توی حلق خواهرمون کشید بیرون ولی فِک میکنم ی جن هنو لای دندونش گیر کرده! خخخ احصاب نداره ، همه اش غر میزنه!! :)))) کاره جن اس! خخخ می دونم/ احتمال اینم ک نفوذی داشته باشن ، مبافقم! زیاده! ... / آنتونی رابینز رو دقیقا نمی شناسم ولی رد شدن از روی ذغال داغ رو همه می تونن انجام بدن ، خیلی کار عجیب و غریبی نیست . دلیل علمی هم داره ک اینجا جاش نیس . فقط خاستم بدونین . / بابت توضیحاتتون خیلی ممنون . لطف کردین سید :)))))))
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
خب منم همون دلیل علمیشو دارم میگم دیگه!من الان مطمئنا یه متر ذغال داغ بذارن جلوم مطمئنا نمیتونم از روش رد شم.چون نه جرئتشو دارم نه دلشو که برام پا نمونه:))) قضیه همون قضیه یخه که با تلقین میذارن رو پوست و میسوزونه پوستو!
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
بههههله!
سارا
سارا
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
چه طولانی بود:))))))
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
:| نقد مطلب ب این میگن! یاد بگیرین!
fahime.n
fahime.n
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
ممنون...خیلی جالب بود:)
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
مچکرم
tanha
tanha
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
منم یه بار از روی کنجکاوی رفتم اینجور جاها...یارو اول نوحه میخوند میگفت گریه کنین تا بتونین امام رضا رو ببینین...بعد یکم نخود مشهد آوردن گفتن بخورین...بعد گفت چشماتونو ببندین و به هیچ وجه باز نکنین...موقعی چشامون بسته بود گف امام رضا الان کنار من نشسته ولی چشماتونو باز نکنین که غضب آقا شمارو میگیره! منم سریع چشامو واز کردم امام رضا رو ببینم ولی دیدم همه عین خُلا چشاشونو بستن و دارن ادا اطوار در میارن! این قضیه مال 5سال پیش بود نمدونم الان غضب آقا منو گرفته یا نه؟! :))
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
دقیقـــــــــا! فِک کنم خوب بفهمین من چی میگم! ... این جور جاها خیلی جالب از اعتقادات مردم سو استفاده میکنن! ... / حالا واقعا چرا چشماتونو واز کردین؟! / نمیگین غضب آقا بگیرتون معتاد شین بیَوفتین تو جوووف! خخ :)) / راسی گفتین اسمتون چیه؟! خخخخخ :))))
tanha
tanha
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
دریـــــــــــــــــــــــــــا تو افتخار جیمی :)) عالی بود! فوق العاده!...فقط اینجور جاها میری مواظب خودت باش بعضن هستن که بری رو اعصابشون درستت میکنن :|
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
مرسی امـــــــــــــــــــــــــــــــــــیرحسین :)) / چشوووم / روی حرف ولیعهد نِمشه حرف زد! / :))))))))
tanha
tanha
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
بعله! انقلت هم نمیتونی بیای :))))
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
آدمو می ذارن تو آمپاس خجالتم نمیکشن! خخخ :))))))
زهره
زهره
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
ممنون
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٥/٢٥
٠
٠
خــــــــــــــــــــــــــيلي هم عالي (^_^) كيف كردم:) از اون كاراست كه من عاشقشم :))))) خدا خودش ماروببخشه! من يه چندباري از اين كاراكردم:) البته كتكشم خوردم ها (^_^) كلا بگم اصلن آخروعاقبت نداره! تشكر بابت گزارش جذابت (ه_ه) مرســـــــــــي.
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
احضار روح میکنی؟! :| / خاهش
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
با طنز موافقم...با اون شکلا مخالفم:)))
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
:| :| :|
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
:)))
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
یا ابوالفضل....
jalal
jalal
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
از این نوع موارد زیاد دیدم متاسفانه.ادعای پیغمبری،ادعای ارتباط با امام زمان،ادعای پیش بینی آینده و ...
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
خانم شیعه زاده واقعا کارش درسته......تو محققی کم میارم در مقابلش.....و همچنین سر تعظیم فرود می آورم
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
:| دقیقا کدوم شیعه زاده؟؟!! خخخ :)) / لطف دارین
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
دمتون.....گرم.....ایول......آفرین............کلا قیژژژژژژژژژ:))
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
خانم شیعه زاده....کاش میگفتید چند نفر حرفه ای رو بهتون معرفی میکردم........میدونید....آدم تا.........
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
ایمیل کنین مرسی
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
هر خطی که جلو میرم.....بیشتر تحسینتون میکنم:))
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
:)
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
ولی خانم شیعه زاده...شما باید یک نمونه واقعی اش رو هم ببینید......واقعا حیفه
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
انشالله ...
آروشا
آروشا
٩٢/٠٥/٢٦
٠
٠
انگشت به دهان موندم از استعداد گزارشگریت----ممنون
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/٢٧
٠
٠
لطف داری عزیزم
sun
sun
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
ایول ابجی
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٥/٢٨
٠
٠
هاااااااااااااااا ؟؟؟ فک کنم هنگیدم ... دمتوووووووووووووون قیییییییژ ممنونم .
روح انگیز
روح انگیز
٩٢/٠٥/٢٩
٠
٠
تو رو خدا نیگا کن....مردم چه زود باورن....دستت درد نکنه مریم جان...من به شجاعت تو ایمان دارم....باور کن...خیلی دل میخواد...
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٢/٠٦/١٣
٠
٠
دکتر :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤