ایزد هر چه ریزد، لطف اوست!
یک لحظه با او

ایزد هر چه ریزد، لطف اوست!

نویسنده : افسانه بانو

لاحول و لاقوه الا بالله العلي العظيم

هیچ نیرو و حرکتی نیست، مگر از سوی خدای والا و بزرگ

خدایا، تازگی‌ها مدام می‌ترسم؛ از همه چیز و همه کس و همه‌ی اتفاقات دور و برم. حتی شب‌ها که به رختخواب می‌روم، آن‌قدر به اتفاقاتی که در طول روز رخ داده فکر می‌کنم و درباره‌شان (شاید) و (اگر) به هم می‌بافم که وقتی چشم باز می‌کنم، می‌بینم افتاده‌ام وسط چاله‌ی افکار منفی و پر شده‌ام از حس ناخوشایند ناامیدی‌هایم.

دیروز اتفاقی کتابی می‌خواندم که در آن نوشته بود همه‌ی ترس‌های بشر از بی ایمانی است، چون آدمی که مؤمن شده، می‌داند که «ایزد هر چه ریزد، لطف اوست!» آدم مؤمن به مهربانی خدا یقین دارد و می‌داند که هر آنچه بر سر راهش قرار گرفته و می‌گیرد، خواه با ظاهری دلپذیر باشد یا جلوه‌ای ناخوشایند، محال است خلاف صلاح و خیر او باشد و این یقین و ایمان به لطف همیشگی خداوند، به او آرامش می‌دهد. راستش با خواندن این مطلب دوباره ترسیدم؛ ترسیدم از ایمانم که آن را خلاصه در نماز و روزه دیده بودم.

خدایا شرمنده‌ام؛ بابت همه‌ی ترس‌هایم و بابت همه‌ی شب‌ها و روزها و لحظه‌هایی که مؤمن به درگاه تو بودم، اما با ترس خوابیدم. خدایا من کجای بندگیم ایستاده بودم؟

خدایا دستم را بگیر تا از یاد نبرم ریسمان محکم لطف و قدرت همواره‌ی تو را. خدایا یاری‌ام کن تا به یادم بماند که تکرار مداوم ذکر «لاحول و لاقوه الا بالله العلي العظيم‌»

یک چیز است و یقین به قدرت بی منتهای تو چیز دیگری! خدایا چه اهمیت دارد تعداد بارهایی که تو را به این ذکر می‌خوانم؟ مهم آن است که ایمان به سر انگشت قدرت تو در ذهنم جاری شود.

خوب لاینتهاهی من ... این بار که خواستم بترسم و دنبال افکار منفی که دلخواه تو نیست بدوم، با یادآوری قدرت و درایت و اراده‌ات به من آرامش ببخش.

 

پ ن : خلاصه شده از مطلب یک لحظه با او – مجله ی راز شماره ی 29 – کد مطلب 9229501

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/١٥
٠
٠
اول..مرسی ممنون افسانه بانو :)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
تبریک برای اول شدن .
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس ازشما
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/١٥
٠
٠
ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس مهناز
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٥/١٥
٠
٠
ازشماممنون ازمجله رازهم ممنون....مجله فوق العاده ایه.....
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس مهسا
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٥/١٥
٠
٠
بعضی اوقات لازمه با خودت خلوت کنی ... ببینی خدا کجای زندگیته! وقتی بتونی با خودت و این سوال کنار بیای ... همیشه خودتو تو آغوش خدا میبینی ... :)) مرسی بانو
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
دقیقا موافقم . سپاس از شما
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
خيلي هم خوب
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس برادر از شما
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سلام ممنون از یادآوری به جاتون... دعال آخرتون هم آمین...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
درود . سپاس از شما برای وقتی که گذاشتید .
amin20
amin20
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
مرسی و ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس از شما برادر
javad agha
javad agha
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
خیلیم عالی
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس برادر
neyosha
neyosha
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
تشكر
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس نیوشا
ati200
ati200
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس اتی
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
تشكر
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس مهدیه
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٦
٠
٠
سپاس محبوبه
shanba
shanba
٩٢/٠٥/١٨
٠
٠
بسیار زیبا ممنون از شما
سمیه
سمیه
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
حالم خیلی بد بود ممنون بابت این دلگرمی ها و امیدها
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥