کباب چنجه با طعم تاید
معرفی کتاب حکایت زمستان

کباب چنجه با طعم تاید

نویسنده : چراغعلی

اگر راستش را بخواهید، هدفم از نوشتن این مطلب بیشتر معرفی کردن یک کتاب خوب بود، اول از همه هم رفتم سراغ کتاب‌های ترجمه شده و دیدم که آن کتاب‌ها بیشتر از همه، دارند قهرمان‌ها و الگوهای غربی، که مورد نظر خودشان است را به ما تحمیل می‌کنند؛ برای همین رفتم سراغ کتاب‌هایی که بیشتر درباره دوران دفاع مقدس نوشته شده‌اند، این را هم بگم ما قهرمان کم نداریم اما پهلوان کم داریم. زیاد هستند کسانی که قدرتی ماورایی دارند اما کم هستند کسانی که بتوانند با قدرت معمولی کارهای بزرگ کنند و باید الگوی ما کسانی باشند که به ما نزدیکند.

کتاب «حکایت زمستان» خاطرات اسارت یک مرد بزرگ است، رزمنده‌ای که در صحنه‌های نبرد، می‌رود تا توسط دشمن در یک گور دسته جمعی دفن شود، در واپسین لحظات، به حضرت ابوالفضل العباس متوسل می‌شود و به طرز معجزه آسایی از مرگ حتمی نجات می‌یابد. پس از آن، در دل خاک دشمن و در میان اردوگاه‌های مخوف، چند بار دست به عملیات‌های شهادت طلبانه می‌زند و این‌قدر از خود مقاومت نشان می‌دهد که در میان عراقی‌ها به ابومشاکل معروف می‌شود، اما...

کتاب حکایت زمستان همان‌طور که گفته شد خاطرات مردی بزرگ به نام عباس حسین مردی و به قلم سعید عاکف است. امیدوارم این کتاب را تهیه کنید و ایشان را الگوی خود قرار دهید اما برای آشنایی بیشتر با او قسمتی از فصل 51 کتاب را برای‌تان می‌نویسم:

 

«رفتم سراغش؛ بهش خوش آمد گفتم و یک پیت برایش گذاشتم تا بنشیند. چون هیچوقت چنین برخوردی از من ندیده بود، کمی تعجب کرد. به گوشت‌ها اشاره کردم و گفتم: در خدمتم. با آن‌که او از آن عرب‌های گیج تمام بود و زبان خودش را هم به زور صحبت می‌کرد، ولی کلمه چنجه را یاد گرفته بود. گفت: چنجه درست کن. گفتم: به چشم؛ چنجه‌ای برات درست کنم که تو عمرت نخورده باشی. گفت: مرحبا مرحبا.

تکه نسبتا بزرگ و کم قطری را از یک راسته گوشت درآوردم. رفتم گوشه آشپزخانه. داشت نگاهم می‌کرد، آبلیمو را برداشتم و قدری از آن را روی گوشت ریختم. بعد هم با گوشتکوب مشغول کوبیدن و نرم کردنش شدم. جک بالانس انگار خیالش راحت شد. با یکی از بچه‌ها شروع کرد به حرف زدن. در یک لحظه که کسی متوجه من نبود، جعبه تاید را برداشتم و قدری از آن را ریختم روی گوشت. بعد با کف دست شروع کردم به مالیدنشان؛ آنقدر مالیدم تا خوب با گوشت ها قاطی شد.

تکه گوشت را به دو تا سیخ کشیدم و گرفتمش روی آتش . به زودی صدای جلیز و ولیزش بلند شد. همزمان با بلند شدن این صدا، کف تایدها شروع کرد به بالا آمدن. با یک چاقو آنها را صاف می‌کردم تا دوباره در سطح گوشت فرو بروند. در همین حین، جک بالانس یکدفعه بلند شد و آمد پیشم ببیند دارم چه کار می‌کنم . بین او و کباب‌ها حایل شدم و سعی کردم مخش را به کار بگیرم. می‌دانستم احمق‌هایی مثل او تشنه تعریف و تمجید هستند. به بازوهایش اشاره کردم و به عربی گفتم: معلوم میشه، خیلی قوی هستی.

با همین جمله رفت سر کار. بنا کرد به گفتن فضایل و خوبی‌های نداشته‌اش. همین طور که او وراجی می‌کرد و من هم آب در آسیابش می‌ریختم، هر از گاهی هم برمی‌گشتم به گوشتی که می‌خواست کباب بشود، ور می‌رفتم. وقتی سیخ‌ها را روی آتش برمی‌گرداندم، به جای آب خود گوشت، کف تاید از آن می‌ریخت! بالاخره با هر فیلمی بود، کباب چنجه درست شد. مخصوصا کمی هم آن را سوزاندم تا اثر کف‌های تاید از رویش محو شود. تا جایی هم که می‌شد، به اش نمک زدم.

بسم اللّهی گفتم و سیخ را دادم دست جک بالانس. مثل آدم های از قحطی در رفته، با یک دنیا حرص و ولع گاز بزرگ و محکمی به گوشت چنجه زد. خدا خدا می کردم مزه تاید را نفهمد. لقمه اول را که فرو داد، گفت: حلّو حلّو ابو مشاکل. یعنی خیلی خوب است. گفتم بخور نوش جانت. هر لقمه‌ای را که می‌بلعید، یک حلّو هم تحویل من می‌داد. وقتی هم که گوشت را خورد و تمام شد، از خوشحالی گفت: شکرا، شکرا ابو مشاکل.

 

گفتم ناچیز بود قابل شما رو نداشت. به خاطر این که تا به حال از این کارها برایش نکرده بودم، بیست تا شکرا شکرا گفت. آماده ی رفتن شد. می دانستم یکی از تاثیرات فوری تاید، گرفتار کردن فرد به اسهال است. خود عراقی ها بارها این بلا را سر بچه های ما درآورده بودند. اوایل که ناوارد بودیم، کپسول های پر از تاید را به جای کپسول دارویی به خورد اسرای مریض می دادند. هنوز از آشپزخانه بیرون نرفته بود تنگش را گرفت. آن‌ها توالت مخصوص به خود داشتند. برای همین هیچ وقت از توالت‌های ما، که اکثر وقت‌ها بند بود، استفاده نمی‌کردند. در آن لحظه ولی این‌قدر وضع او خراب شدکه نتوانست برود مقر خودشان. دوید سراغ توالت‌های ما.

جک بالانس به زودی گرفتار اسهال خونی شد. ولی چون کارش از لحاظ فرمانده اردوگاه غیر قانونی بود، جرات نکرد علیه من کاری بکند. فقط موضوع را را به مسئول آشپزخانه گفت. او خیلی سعی کرد ازم حرف بکشد و ببیند چه قاطی گوشت‌ها کرده‌ام، ولی نم پس ندادم. از همان گوشت کندم و جلوی چشمش سرخ کردم و خوردم. و گفتم حتما معده‌اش مشکلی داشته که این جوری شده.

بچه‌ها با بقیه هم این کار رو تکرار کردند، اما نتیجه این شد که همگی کسانی که به آشپزخانه تک می‌زدند دندان طمع‌شان را کشیدند و انداختند بیرون»

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
مرسی..هروقت وقت کنم میخرمش..ممنوووون
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
قول دادیاااا
ati200
ati200
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
خیلی خوب بود ..مرسی
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
ممنون ، اگه بتونم ، می خونمش
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
حتما میتونی.
sanjaghak
sanjaghak
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
خیلی خوب بود ممنون حتما اگه بتونم تهیه میکنم ومیخونم
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
ممنون
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
خواهش
پسر ایرونی
پسر ایرونی
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
ممنون
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
بنده هم تاکید میکنم ممه ی بنده هم نونه و تمام کسانی که قصد دارند من را برنج خور معرفی کنند شایعه درست کرده اند تافطریه بنده را افزایش دهند.
mahshid
mahshid
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
مغسی
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
ممنون
یه آدم
یه آدم
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
ممنونم
ghazale
ghazale
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
مرسی من کلی کتاب ریخته سرم :)
سردار
سردار
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
یه ذره خلاصه تر میگفتی پدر جان ... !!
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
اگه یکم توی این مملکت مردم حال و حوصله شون بیشتر بود و اینقدر دنبال هلو برو تو گلو نبودن الان وضع ما این نبود.
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
باشه ممنون.هه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣