غربتی خفته پشت چشمانش
تقدیم به کودکان کار

غربتی خفته پشت چشمانش

نویسنده : ahmad.sedaghat

غربتی خفته پشت چشمانش

و غمی در نگاه  حیرانش

نخریده کسی و  امروزم

نشده کم گلی ز گلدانش

این همه رهگذر نمی‌بینند

لرزش گونه و دو دستانش

شب شد و دسته گل پلاسیده

می‌رود خانه؟ نه؛ به زندانش

احتمالا یکی دو تا سیلی

می‌خورد امشب از پدرجانش

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/١٠
٢
٠
مرسی...خیلی قشتگ بود...خدا همشونو حفظ کنه . امیدوارم همشون یه روز از این وضعیت خارج شن...
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٥/١٠
٢
٠
الهی بگردم......دست اون بابا بشکنه
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٥/١٠
٢
٠
خیلی دلم برا بچه های کار میسوزه...هعـــــــِ...ممنون...
میلاد
میلاد
٩٢/٠٥/١٠
١
٠
زیبا بود
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٥/١٠
١
٠
جالب بود...............
sir.1364@gmail.com
sir.1364@gmail.com
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
از لطف دوستان ممنونم تا جایی که می تونید به کودکان کار کمک کنید دوستان
یه آدم
یه آدم
٩٢/٠٥/١٠
١
٠
قشنگ بود ممنونم
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٥/١١
١
٠
آخیییییییییی
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/١١
١
٠
ممنون
maede
maede
٩٢/٠٥/١١
٢
٠
واقعن چقدر به اینجور بچه ها ظلم میکنن خانواده هاشون!به جای اینکه درس بخونن.......بچگیشون که این شد..کاش آینده ای داشته باشن.
s-zahra
s-zahra
٩٢/٠٥/١١
١
٠
من امسال مسیر سرویس مدرسه ام طوری بود که از چهار راهی رد می شدیم که همیشه تو سرمای بهمن ماه وگرمای خرداد ماه چند تا بچه اون جا روزنامه می فروختند.هر روز با دیدن شون دپرس می شدم.ممنون از شعر قشنگتون.
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١١
١
٠
وای
amin20
amin20
٩٢/٠٥/١١
١
٠
هعی
ati200
ati200
٩٢/٠٥/١١
١
٠
وای خدای من..چه گناهی دارن اینا اخه
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠٥/١١
١
٠
سپاس
sanjaghak
sanjaghak
٩٢/٠٥/١١
١
٠
الهی بمیرم...آخه یکی نیست به داد اینا برسه؟؟؟طفلکی ها...
سارا
سارا
٩٢/٠٥/١١
١
٠
ممنون..
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٥/١١
١
٠
سپاس
پسر ایرونی
پسر ایرونی
٩٢/٠٥/١١
١
٠
سپاس
mahshid
mahshid
٩٢/٠٥/١١
١
٠
ههههه مغسی
wolf
wolf
٩٢/٠٥/١١
١
٠
گل فروش تنها کسی است که اگر با گل خانه برود هیچ کس خوشحال نمیشود
وصال
وصال
٩٢/٠٥/١١
١
٠
ممنون
ghazale
ghazale
٩٢/٠٥/١٢
١
٠
:(( هعی
سردار
سردار
٩٢/٠٥/١٢
١
٠
مر30
m-maral
m-maral
٩٢/٠٥/١٢
١
٠
احتمالا یکی دو تا سیلی می‌خورد امشب از پدرجانش خیلی خیلی خیلی عالی بود . . .
shanba
shanba
٩٢/٠٥/١٢
١
٠
خیلی قشنگ بیان کردید
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٥/١٣
١
٠
...............واقعاعالی بود.نمیشه چیزی گفت.......
fahim_mim
fahim_mim
٩٢/٠٧/١١
١
٠
بازم قشنگ بود...مثل بقیه
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
خیلی خوب بود. خیلی لذت می برم از شعراتون . ساده ، روان ، بی تکلف و با نگاه از یه زاویه ی متفاوت و زیبا . :)
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
نظر لطفتونه خانم عارفی
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠