و خدایی که درین نزدیکیست

و خدایی که درین نزدیکیست

نویسنده : h - razavi
چند وقت است كه با خدا قهرم. یعنی قهرِ قهر هم که نه. زیاد بهش فکر نمی‌کنم. شلوغی‌های دور و اطرافم و روزمرگی‌ام، حسابی حواسم را از خدا پرت کرده‌اند. حتی گاهی اوقات نمازهايم را درست و حسابی نخوانده‌ام.
چند شب قبل، پدربزرگم حالش خراب شده بود. خاله‌ام می‌گفت اگر چند دقیقه دیرتر رسانده بودیمش بیمارستان، تمام می‌کرد. البته در بیمارستان هم فرقی با مرده نداشت. برده بودنش تو آی‌سی‌یو، ملاقات ممنوع بود. فقط از طریق یک مانیتور آن هم نیم ساعت، می‌شد پدر بزرگم را دید. حالش خیلی وخیم بود. خاله‌ها و دایی‌هايم همه فکر می‌کردند تمام می‌کند و داشتند براي کفن و دفنش نقشه می‌کشیدند. یعنی دکتر به‌شان گفته بود. آخر دکترها قطع امید کرده بودند. می‌گفتند عفونت زده در خونش و دیگر دوام نمی‌آورد.
زیاد به پدربزرگم تعلق خاطر نداشتم. یعنی بودن و نبودنش برايم مهم نبود. دو روز قبل رفتم بیمارستان تا در مانیتور ببینمش. یکدفعه منقلب شدم. یعنی این پدربزرگ من بود. هر وقت می‌رفتیم خانه‌شان، مادربزرگم به مادرم می‌گفت: چرا پسرتو داماد نمی‌کنی؟» یک‌دفعه پدربرزگم از جايش بلند می‌شد و با مادربزرگم دعوا می‌کرد و می‌گفت: «زن بذار آزاد باشه، چه کارش داری؟ این همه آدم ازدواج کردن چی شد. بدبختش نکن!» خلاصه این‌که دلم براي غرغرهايش تنگ شد. در دلم غوغایی بود ولی در ظاهر می‌گفتم و می‌خندیدم.
فقط یک لحظه خیلی کوتاه از ته دلم گذشت و گفتم یعنی می‌شود یک‌بار دیگر چشمانش را باز کند. به برادرم بگويد یک وقت گول این زن‌ها را نخوری و ازدواج کنی. 
دیشب داییم آمد خانه‌مان و گفت حال پدربزرگم خوب شده است. آن‌قدر خوب که بردنش در بخش. هوشیاری‌اش را هم به دست آورده است. یکدفعه دلم هُری ریخت. یعنی چع؟ چع شده؟ من که به خدا هیچ توجهی نداشتم و دعوتش را لبیک نمی‌گفتم، من که آن‌قدر در کارهايم گیر کرده بودم که پاک خالقم را از یاد برده بودم، چه شد صدايم را شنید و مثل همیشه اجابت کرد. من فقط یک لحظه کوتاه از دلم رد شد که کاش پدربزرگم حالش خوب می‌شد و چشمانش را باز می‌کرد. باز هم خدا مثل همیشه شرمنده‌ام کرد. یک احساس عجیبی داشتم. نمی‌دانم چطوری توصیف کنم ولی آن‌قدر عجیب بود که برای اولین بار دستانم را رو به بالا گرفتم و احساس کردم خدا در دستان من است، آن وقت او را بوسیدم. به خاطر تمام مهربانی‌هايش.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kafshdozak
kafshdozak
٩١/٠٩/٣٠
٢
٠
خدا همه ی بنده هاشو دوست داره و همیشه به حرف ها و گله هاشون گوش میده !!! اما کی به گله های خدا گوش بده که بنده هاش ازش دورن ؟؟
m-nas
m-nas
٩١/٠٩/٣٠
٢
٠
هر دفعه ک خدارو از ته دل صدا کنی صدات و می شنوه وجوابت رو می ده.نگاه نمی کنه ک ادم بدی هستی یا خوب خدا می گه بنده ی من من رو صدا زده.خدا می گه جانم بگو ببینم بنده ی من چی می خوای بهت بدم.هر چی بخوای بهت می ده ولی ما چی هر دفعه نمک می خوریم ولی نمک دون رو میشکنیم.خدا یا دست مارو بگیر و ادممون کن گناه داریم طاقت اتیش عذابت رو نداریم خدا کمکمون کن
zendegitalabegi
zendegitalabegi
٩١/١٠/٢٧
٠
٠
ای نزدیک تر از من به من
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
تک جمله زیبایی که تکراری نمیشود" و خدا در این نزدیکی است"
پربازدیدتریـــن ها
تجربه اولین نمایشگاه کتاب

اردو در نمایشگاه

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

کافه

٩٦/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

نمی دانست هوای یار به سر داری

٩٦/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

عشق

٩٦/٠٢/٢٦
برای 30 سالگی ام

هوایی ام به هوای تو

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

رویای بیداری

٩٦/٠٢/٢٥
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
روزی که عاشقت شدم

چهارشنبه بیست اردیبهشت

٩٦/٠٢/٢٥
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
فیلتر دوستان

اندر مزایای انتخابات!

٩٦/٠٢/٢٨
این کار خطرناک

مردان شیشه ای

٩٦/٠٢/٢٨
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
لعنت به خاطرات

راننده تاکسی عاشق

٩٦/٠٢/٢٧
این کتاب ها را حتما بخوانید

سه کتاب دوست داشتنی

٩٦/٠٢/٢٥
گرمی دست هایت

کبریت می فروشم

٩٦/٠٢/٢٧
همه حرف ها را جدی نگیرید

التماس اطلاع!

٩٦/٠٢/٢٥
برنده مناظرات او بود

بهترین نامزد انتخابات

٩٦/٠٢/٢٧
این کتاب را حتما بخوانید

کتابی از آلبادسس بدس

٩٦/٠٢/٢٨
بینندگان عزیز با شما هستیم

یک داستان اخباری

٩٦/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
تبلیغات
تبلیغات