خاطرات یک در به در، بعد روز سیزده بدر!
به حال من نخندید، عبرت بگیرید!

خاطرات یک در به در، بعد روز سیزده بدر!

نویسنده : چراغعلی

به جان شما که نه به جان همان دو تا پسته‌ای که گذاشتم برای روز مبادا تا همین دوازده فروردین اصلا و ابدا من به چیزی که باعث نحسی باشد یا بدبختی بیاورد اعتقادی نداشتم. تا این‌که این ماجراها برایم پیش آمد. البته ماجرا که نگویم؛ فاجعه!

همه چیز از همان روز نحس سیزده شروع شد، روزی که کل اقوام در باغ دایی محترمم حضور به هم رساندیم و بسی جوج زدیم و سیب زمینی کیلویی 1700تومان بر زیر زغال‌ها انداختیم! جای شما خالی چقدر خوش گذشت ولی به قول بابام بعد هر خنده‌ای یک گریه‌ای هم هست دیگر؛ اما من غفلت کردم و این اصل مهم را نادیده گرفتم.

 

روز 14 مثل همیشه یک تیپ حسابی زدم (به قول مامانم تیپ دخترکش!) کت و شلوار نو، و راه افتادم، از همان اول صبح آسمان یک جورهایی گرفته بود، غیر از چند تا گربه که روی دیوار بودند، تقریبا کوچه خالی خالی بود، اصلا یک حالی...

هیچی دیگر؛ رفتیم به زور سوار اتوبوس شدیم (من و کیفم). به جان شما که نه ولی به جان همان پسته‌ها وقتی پیاده شدم چند کیلو کم کرده بودم از بس اتوبوس شلوغ بود؛ دیگر این‌قدر اتوبوس دیر می‌آید که اگر امکانش باشد تا سقفشم مسافر سوار می‌کنند! اتفاقا دوستم هم توی همان اتوبوس بود و با من پیاده شد. بعد از تبریک گفتن عید، داشتیم می‌رفتیم سمت مدرسه که دیدم کنار خیابان را شستند و اتفاقا جلوی من یک گودال پر از آب بود؛ آقا ما را هم جو گرفت، گفتیم بگزار روز 14 کمی متفاوت باشیم، برای همین پایم را گذاشتم لب جوی آب که از بالایش رد شوم اما همین که پای دیگر را هم از روی زمین برداشتم؛ چشمت روز بد نبیند! با آن همه دک و پز و قیافه  شیتان پیتان کرده مثل کتلت پخش زمین شدم، این قدر هم سریع اتفاق افتاد که حتی آخ هم نتوانستم بگویم.

 

و این شد مقدمه بلاهایی که در این روز مبارک بر کله بنده نازل شد. بعد این ماجرا خواستم بلند شوم، نبودید ببینید چه آبروریزی بود! کت و شلوار نو ام هم گلی شده بود، داشت اشکم در می‌آمد که دیدم دوستم دارد خیره خیره نگاهم می‌کند و رنگش از رنگ پیراهن سفیدش هم کم رنگ‌تر شده بود. یکهو احساس کردم دهنم از یک چیزی پر شده، فکر کردم خاک است اما تا دهنم را باز کردم، مثل گوسفندی که سر می‌برند خون می‌ریخت بیرون! هیچی دیگر عینکم را برداشتم و زیر بغل دوستم را گرفتم(!)، با هم داشتیم می‌رفتیم مدرسه که دیدم چشمم دارد تار می‌بیند. اولش خیلی ترسیدم با خودم گفتم دیدی آخر یک بلایی سر خودت آوردی! اما کمی که دقت کردم دیدم یکی از شیشه‌های عینکم نیست، حالا کی می‌خواست برگردد این همه راه را؟! بیچاره دوستم داشت از ترس غش می‌کرد! سریع کیفم را بهش دادم و رفتم و عینکم را درست کردم، حالا کاری ندارم چه شکلی رفتم و آمدم ولی وقتی رسیدم داخل وضوخانه مدرسه تازه فهمیدم دلیل این همه ترس دوستم را!

 

از لبم که چیزی نمانده بود، چانه‌ام هم پر از خون؛ هیچی دیگر حالا بایست یک نفر زیر بغل من را می‌گرفت! با هر زوری بود رفتم توی دفتر مدیر، جای‌تان خالی آن‌جا حسابی غش و ضعف کردم! حالا برایم آب قند آوردند، لبم پاره است، نمی‌توانم بخورم! اصلا یک وضعی ...

هر چه مدیر بیچاره می‌گفت: یک نی بیارید! هیچکسی گوش نمی‌داد. می‌خواستم خودم پاشم، اما همچی داشتم عرق می‌ریختم و بدنم سرد شده بود که دیگر حتی سرم هم سنگینی می‌کرد. به هر زوری که بود چشم‌هایم را باز کردم تا ببینم چه خبر است؛ داشتم با خودم فکر می‌کردم نکند بمیرم!؟ ولی به خودم دلداری می‌دادم؛ جای شما خالی، شده بودم مثل تابلوهای لئوناردو داوینچی! هر کسی می‌رسید چند دقیقه خیره خیره نگاهم می‌کرد و می‌رفت، تا این‌که بالاخره والدین محترم رسیدند و رفتیم بیمارستان. توی ماشین که بودم حالم بهتر شد و خودم توی بیمارستان راه می‌رفتم، بالاخره پایم به اتاق جراحی باز شد.

 

عین غسال خانه، کاشی‌های یکدست آبی و چند تا زنجیر آویزون از سقف که من را بیشتر یاد سلاخی می‌انداخت تا جراحی! درست عین بیمارستان امام رضا(ع) که در سالن انتظارش این‌قدر بوی کافور می‌آمد که نذر کردم اگر سالم رفتم بیرون یک پولی صدقه بدهم! دور تخت پر بود از روپوش و این‌طور چیزها؛ داشتم با خودم فکر می‌کردم که یکهو یکی آمد، معلوم بود پرستار است (مرد بود فکر بد نکنید!)؛ آمد و لبم را شست و دکتر را صدا زد، بعد، از این روپوش آبی‌ها رویم انداخت؛ قلبم این‌قدر تند تند می‌زد که پرستاره گفت: می‌ترسی؟ ضربان قلبت روی هزاره! من هم گفتم: نه یکم اظطراب دارم، فقط مونده یه ساطور بزاری کنار تخت تا دیگه باور کنم اومدم قصابی!

 

پرستاره خنده‌اش گرفت و ادامه داد؛ اسم، فامیل، سن؟ البته جوابش را دادم، این را هم بگویم این سوال‌ها برای تعیین میزان هوشیاری است؛ ولی یک سوالی کرد تا عمق وجودم سوخت! گفت: آدرس؟ یعنی می‌خواستم پاشم حالیش کنم با لب پاره من نمی‌توانم آخ بگویم تو داری از من آدرس می‌پرسی؟!

با عصبانیت گفتم؛ چرا سوال‌های سخت می‌پرسی؟ لبم پاره شده سرم که به جایی نخورده! پرستاره دوباره خندید و من را آتش زد! در همین حین، دکتر هم آمد و به لبم نگاه کرد و به پرستاره گفت، یک چیزی بهش بزن! من هم که داشتم جان می‌دادم، بهش گفتم: دکتر گفت چیو بزنین؟!

او هم که دیده بود من عصبانیم برداشت گفت: دکتر گفت یه چماق میارم با هم بزنیمش! یعنی آن لحظه اگر افق اختراع شده بود، جا داشت هفت، هشت بار بروم در افق نابود شوم!

 

بالاخره دکتر آمد، با آن سوزن بزرگش، بهش گفتم: جون هر کی دوست داری یه جوری کوک بگیر، زیاد ضایع نباشه بریم توی خیابون با اراذل ما رو دستگیر کنن! دکتر یه «باشه» سرد و خنک گفت و شروع کرد به دوخت و دوز!

از گفتن احساسم موقع خیاطی دکتر همین بس، که با هر بار درآوردن سوزن می‌خواستم بالا بیاورم! کارم که تمام شد، آمدم بیرون، یکهو دیدم یک فرشته دارد با تکدانه می‌آید، دقت کردم دیدم بابام است؛ دویدم و بغلش کردم و گفتم: بابا خیلی دوست دارم فقط نی که داره!! آره؟

 

هر طوری بود آمدم خانه و استراحت می‌کردم که صدای تلفن بلند شد؛ مامانم برداشت، داییش بود، مثل این‌که با بابام کار داشت، اولش همه چیز آرام بود که یکدفعه بابام بلند گفت: حاج آقا باور کن من منظوری نداشتم اگر چیزی گفتم.

شستم خبردار شد ماجرای روز عید دیدنی است که بابا به دایی می‌گفت: «شما که بچه ندارین دیگه خیلی راحت‌تر از ما با چندتا بچه می‌تونین برین مسافرت.» و در طی آن چند بار زن دایی مامانم تغییر رنگ داده است!

حالا بیا و درستش کن زن دایی مامانم گوشی را گرفته بود و بلند بلند گریه می‌کرد و نفرین می‌کرد: الهی به تیر غیب گرفتار شین و از این خزعبلات! شاید هم همین نفرین‌ها من را عین لواشک پخش زمین کرد؟! کار ندارم، موقع نهار شد اولین لقمه را که خوردم اشکم در آمد! مثل این‌که همان دندانی که رفته بود توی لبم ریشه‌اش لق شده بود و چه دردی هم می‌کرد. اما هر طور بود آن روز را شب کردم.

البته تمام حوادث همین نبود، اما قلم قاصر است از بیان کلمات! پس به همین اکتفا می‌کنم و از همین جا اعلام می‌کنم در روز سیزده زیاد نخندید! باور کنید من داشتم این متن را می‌نوشتم، یک جوک آمد کلی خندیدم مامانم گفت برو از حمام یک چیزی بیاور. همچین محکم سرم خورد به در حمام که تا نیم ساعت خونش بند نمی‌آمد!

راستی معجزه ی اعداد را فراموش نکنید و عدد سیزده را هیچ‌وقت این شکلی ننویسید 13. (بــــــــــــــوم){صدای ترکیدن این فرد}

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
t.m
t.m
٩٢/٠٥/٠١
١
٠
:| چقده طولانی بود :| سلامتی خانندش صلوات ! ولی واقن جالب بود :)
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
نظر لطفتونه.
neyosha
neyosha
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
اول
miss bm
miss bm
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
فک میکنم دوم شدی!
7 مقدس
7 مقدس
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
چه علاقه ای داری به اول شدن!
neyosha
neyosha
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
من چيكار كنم تو نظرات 0 تا بود گفتم حتما اولم ديگه.خخخخخخخخخخخخ
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
آخی دوست داره اول بشه دیگه!چی کارش دارین؟!؟!
neyosha
neyosha
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
ههههههههههههههههههه خيلي جالب بود........تشكر
neyosha
neyosha
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
فكر كنم اولن چيزي باشه كه اين قدر طولاني بوده من خوندمش ........... تشكر
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
سعادت از این بزرگتر چراغعلی؟!!!
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
ااا چه جالب منم دفعه ی اوله نظرتون رو میبینم.
miss bm
miss bm
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
خیلی زیاد بود اما چون اولش خوب شروع شده بود رغبت کردم که تا آخرشو بخونم. چقدر بت خوش گذشته ها!! 13-13-13 هنو سالمم! 13-13 13 -13 بازم سالمم
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
حتما کیبوردت خرابه برو به نزدیک ترین کافی نت یه چند بار بنویس،البته اگه با خلوص نیت باشی برات یه اتفاقایی ممکنه بیافته.
miss bm
miss bm
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
من هنوزم سالمم 13 13
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
مشکل از جای دیگه است الان ماه خداست و رحمت و مغفرت این کارو 15 روز دیگه تکرار کن.
miss bm
miss bm
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
اینم یه فرضیس خب. حالا تا 15 روز دیگه
mahshid
mahshid
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
چه همه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
neyosha
neyosha
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
بخون قشنگه
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
اين يكي رو خوندم خدا نگهت داشته فقط
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
خخخخخ...ممنون...بامزه نوشتید...
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
خواهش میکنم چشاتون نمکدونه ما رو بانمک میبینین.
shanba
shanba
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
جالب بود.شما که آخرش ترکیدی چه جوری ارسالش کردی؟
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
هان؟؟؟؟؟
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
اشتباه نکن صدای منفجر شدن کامپیوتر بود دیگه.
sanjaghak
sanjaghak
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
نچ نچ نچ...خب برادر من حواستو جمع کن سالم بمونی فقط خود خدا نجاتت داد
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
صد در صد.
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
با اینکه طولانی بود اما خوندمش . جالب بود . سپاس
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
نظر شما هم جالب بود،چهار پاس!!!!!
ati200
ati200
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
خیلی ممنون
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
دمت گرم حسابی خندوندی مارو ولی دلم برات سوخت...
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
قربونت آدرس میدم دلتو برام بفرست چند وقته دل نخوردم.
javad agha
javad agha
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
ممنون
یه آدم
یه آدم
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ جالبناک بود ممنونم
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
خواهش
سردار
سردار
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
پیشنهادم اینه یه صندوق صدقات به خودت آویزون کن ، هر کاری میکنی ، هرجایی میری ، یه سکه بنداز داخلش !!
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
دیگه صندوق صدقات جواب نمیده باید گونی صدقات به خودم آویزون کنم!
s.a
s.a
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
با وجود اینکه طولانی بود ولی خوندمش! :| جذب نوشته شده بودم خو......... عجیبههههههه! :))))))))
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
چیکار کنیم کنیم دیگه ما اینیم.
wolf
wolf
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
خیلی جالب بود ممنون عاااااااااااااالی:)
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
ممنون
باران
باران
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
ممنون
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
چقدر همه تاکید میکنن ممه شون نونه بابا مگه مابرنج میخوریم ؟! واقعا که!!!!
zza
zza
٩٢/٠٥/٠١
٠
٠
خیلی ممنون
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/٠٢
٠
٠
مرسی
عاطفه
عاطفه
٩٢/٠٥/٠٢
٠
٠
خخخخخ.البته شایدم چشت زدن چون به قول مامانت تیپ دخترکش زده بودی.ازاین به بعد هر وقت تیپ زدی یه اسپند دودکن.
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٥/٠٢
٠
٠
جالب بود...
n_parak
n_parak
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
این که بعدش رفتی مدرسه منطقی نیس با اون سر و وضع تر و کثیف منطقی این بود که یکی اژانس یا تاکسی دربست می گرفت میرسوندت اورژانس یا حداقل خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠١/٠٨
٠
٠
اونجایی كه خوردم زمین صد متر تا مدرسه فاصله داشت اگه میخواستم برم خونه نزدیك چهل دقیقه طول میكشید واقعا توی موقعیت كه قرار بگیری اون موقع اگه درست عمل كنی عجیبه ولی از همه منطقی تر اینه كه این مطلب كه خیلی وقته منتشر شده چجوری پیداش كردی؟؟
n_parak
n_parak
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
تصادفی پیداش کردم مثل خیلی چیزای دیگه که تصادفی پیدا میشن یا تصادفی گم میشن
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤