ماجرای آقا بزرگ من
عجب مرد بزرگی بود...

ماجرای آقا بزرگ من

نویسنده : Mahnaz

بزرگِ خاندان ما بود آقابزرگ. هیچ‌کس روی حرفش حرف نمی‌آورد و البته که حرفش یکی بود ولاغیر. گاهی البته خانم بزرگ هم که جایگاهی بسیار عزیز نزد آقابزرگ داشت، می‌توانست اندکی تصمیمات آقابزرگ را تغییر دهد ولی هیچ وقت اصل تصمیم تغییر نمی‌کرد و دیگر تقریبا همه فامیل می‌دانستند که او یک نظر دارد و بس.

خدایی‌اش هیچ‌کس از عمل کردن به تصمیمات آقابزرگ ضرر نمی‌کرد، شاید گاهی از روی نارضایتی کاری را انجام می‌دادند ولی در آخر راضی برمی‌گشتند. یک موقع فکر نکنید آقابزرگم خود رای بود، نه. بلکه تک رای بود و این باعث شده بود هر کسی از کوچک و بزرگ به حرف‌های او اعتماد داشته باشد و بداند اگر حرفی به آن‌ها می‌زند براساس تجربه است و خوب و بد زندگی را چشیدن. نه از روی غرور و خود را بزرگ خاندان دانستن و مرغ من یک پا دارد.

یکی از خصوصیات بسیار خوب آقابزرگم البته در کنار بقیه خصوصیات او این بود که در زندگی دیگران دخالت نمی‌کرد و هیچ وقت این تک رای بودنش باعث نشده بود حرف دیگران را نشنود. همیشه نظرش را آخر از همه می‌داد و چه بسا بهترین نظر همان بود.

خصوصیت دیگری که در آقابزرگم بسیار نمایان بود، داشتن روشی منحصر بفرد و البته شاید اندکی قدیمی برای تربیت فرزندان بود و به حق اگر بخواهم قضاوت کنم، بسیار در آن موفق بود.

شاید این فقط نظر من باشد، چون دومین نوه او بودم که دختر بود و البته آخرین آن‌ها و بسیار نازدانه برای آقابزرگم. اما نوه‌های پسر خیلی سازگار نبودند، چون آقابزرگ جدیتی بسیار سرسختانه در برابر آن‌ها داشت و سختگیر بود.

آقابزرگ یک حرف را همیشه می‌زد آن هم این بود که «پسر باید مرد بار بیاید برای زندگی و اما دختر باید دختر باشد.»

 

اوایل منظور او را از این حرف نمی‌فهمیدم اما اکنون کاملا آن را درک می‌کنم و با چشمان خودم شاهد آن هستم که دختران و پسران او تا چه حد در زندگی موفق هستند و حقیقتا که پسرانش را مرد بار آورد و دخترانش را با همه ظرافت‌های دخترانه، دختر.

خلاصه، نوه‌ها اما انگار با این روش تربیت موافق نبودند و هر کدام ساز خود را کوک می‌کردند و می‌زدند.

نوه ارشد، پسر بود و برای داشتن این سمت بسیار به خود مغرور ولی یکی از مخالفان صددرصد این‌گونه تربیت بود و همیشه با داشتن عده‌ای همراه با تصمیمات مخالفت می‌کرد. این عده همراه، دیگر پسران خاله‌ها و دایی‌هایم بودند که به طبع بزرگ‌ترشان که همان نوه ارشد باشد و آن موقع در اوج جوانی در دوران دبیرستان بود به مخالفت بر می‌خواستند.

تا این‌که یک روز آقابزرگم به طور ناگهانی کوتاه آمد و تعجب همه برانگیخته شد. من هم از این قاعده مستثنی نبودم و به شدت کنجکاو تا بفهمم چه شده است.

هیچ کس سر در نمی‌آورد آقابزرگ چه می‌کند ولی نوه‌های مخالف خوشحال بودند غافل از این‌که ضربه‌ای نهایی در راه است. تلنگری که گرچه دیر زده شد و بعد از آن از کسی کاری برنمی‌آمد ولی زده شد.

حالا دیگر من دبیرستانی بودم و یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم به موقع رفتن به مدرسه تلفن به صدا در آمد. دلشوره تمام وجودم را گرفت کسی این موقع صبح به خانه ما زنگ نمی‌زد مگر برای خبری ناگوار.

اما مثل این‌که اشتباه می‌کردم، چون وقتی گوشی را برداشتم صدای شاد آقابزرگ در گوشی پیچید و از من خواست که همان موقع به دیدنش بروم.

ناگفته نماند آقابزرگم حدود یک سال پیش دچار سرطان کبد شدند و از پا افتادند و از آن پس خیلی دوست نداشتند در جمع باشند و این از پا افتادگی نمایان شود.

بگذریم، وقتی به آقابزرگ گفتم الان که می‌خواهم بروم مدرسه بعدش می‌یم به‌تان سر می‌زنم؛ جوابم را این طوری داد که نه حالا که می‌ری مدرسه، دیگر بعدش لازم نیست بیای و سلام برسان خداحافظ!

با خودم فکر کردم شاید آقابزرگ کاری داشتند که می‌خواستن برای‌شان انجام بدهم و حالا که من گفتم نمی‌توانم لابد به کس دیگری زنگ می‌زند.

 

بعد از برگشت از مدرسه با یادداشتی به این مضمون روی در یخچال روبه‌رو شدم «ما می‌ریم خونه آقابزرگ، تو هم خودتو سریع برسون»

با تعجب به سرعت لباس عوض کردم و راهی خانه آقابزرگ شدم. وقتی رسیدم دیدم همه هستند و در حال جنب و جوش و تکاپو و گریان و سیاه پوش.

نزدیک‌ترین احتمالی را که می‌دادم، نمی‌خواستم باور کنم یعنی همه چیز تمام شد؟

به سرعت به سمت اتاق آقابزرگ رفتم که دیدم دخترانش و پسرانش دور تخت ایستاده‌اند و خاله‌هایم به همراه مادرم با صدای بلند و دایی‌هایم مردانه گریه می‌کنند. 

آقابزرگم روی تخت دراز کشیده بود، مثل همیشه که به او سر می‌زدم. اما این بار من را ندید و بلند نشد که به استقبالم بیاید. این بار اما با همیشه فرق می‌کرد، آقابزرگم نفس نمی‌کشید و دیگر نمی‌توانست ناراحت این باشد که جلوی بچه‌هایش دراز کشیده است.

آقابزرگم با همان اقتدارش حالا دراز کشیده روی تخت با لبخندی بر لب مرده بود. خانم بزرگ داشت دق می‌کرد، چهل سال با او زندگی کرده بود، سوخته بود و ساخته بود، عزیزش بود، حق می‌دادم داغ بزرگی دیده بود.

گریه و زاری‌ها تمام شد. راست می‌گویند خاک سردی می‌آورد، نامه‌ای از آقابزرگم دست دختر بزرگش بود، نامه همان تلنگر بود، برای همه ما که فکر می‌کردیم آقابزرگ کوتاه آمده است.

در نامه نوشته شده بود که او در تمام این مدت همه چیز را تحت کنترل داشته است و هیچ وقت نگذاشته است نوه‌های سرکشش از راه موفقیت دور بشوند ولی با یک روش دیگر، این‌که فهمیده بود نوه‌ها فقط برای‌شان مخالفت مهم است، پس او نیز شروع کرده بود به دادن نظراتی که هیچ وقت با آن‌ها موافق نبوده، پس نوه‌ها مخالفت کرده و راه مد نظر آقابزرگ را انتخاب می‌کردند.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم، آقابزرگ همچین کاری بکند ولی تازه می‌فهمیدم چه فرشته‌ای را از دست داده‌ام، کسی که همه فکر می‌کردند تک رای است، در اصل تک رای نبود، این هم روشی بود برای تربیت درست فرزندانش و خانم بزرگ این موضوع را از همه بهتر فهمیده بود که همیشه می‌گفت «حاج آقا واقعا برای خانواده‌اش ارزش قائله و با مهربانی هر چه تمام‌تر دارد از خودش مایه می‌گذارد تا اونا موفق باشند.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ati200
ati200
٩٢/٠٥/٢١
٠
٠
خیلی زیبا بود..یاد پدربزرگام افتادم
آبان
آبان
٩٢/٠٥/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ دم هر چی بابا بزرگ با مرام گرررررررررررررررررم!
sahar.j
sahar.j
٩٢/٠٥/٢١
٠
٠
قشنگه....ممنون!
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٥/٢١
٠
٠
خیلی خیلی ممنون...:)
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٥/٢١
٠
٠
جالب بود تنكس
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/٢١
٠
٠
چه زیبا ممنون
blue girl
blue girl
٩٢/٠٥/٢١
٠
٠
حوصله نیس
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٥/٢١
٠
٠
تشکر خوب بود....
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/٢٢
٠
٠
پدر بزرگ من الزایمر گرفته...دیگه حتی خودشم یادش نمیاد :((((...مرسی خیلی قشنگ بود
ghazale
ghazale
٩٢/٠٥/٢٢
٠
٠
خدا رحمتشون کنه :((
mahshid
mahshid
٩٢/٠٥/٢٢
٠
٠
خدا رحمتشون کنه
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٥/٢٢
٠
٠
خدا رحمتشون کنه:((( صلوات و فاتحه
mr.hamed
mr.hamed
٩٢/٠٥/٢٢
٠
٠
مممنون
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠٥/٢٢
٠
٠
meci
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/٢٢
٠
٠
منم یه نوشته عین همین دارم جالبه . سپاس
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩