سرقت فرهنگی!
مدیونید اگر کار من را سرقت ادبی بدانید!

سرقت فرهنگی!

نویسنده : hadidehbashi

سرقت فرهنگی، کپی برداری، عدم توجه به حقوق مولفین و مصنفین و یا هر اسم دیگری که برای این عمل ناشایست، غیر اخلاقی و غیر انسانی به کار برده شود، بی‌گمان بیانگر اوج بی‌فرهنگی چنین افرادی است.

 

یک هنرمند واقعی، متکی بر قریحه و ذوق و استعداد خودش، دست به قلم می‌برد و یا فیلم می‌سازد. نمونه یک اثر عاری از این خصایل زشت، که اتفاقاً جزء نوشته‌های داستانی منِ کمترین است را، در دنباله بیان می‌کنم، باشد که مقبول افتد .

 

داستان کم خانمان !

دوران طفولیت من به تنهایی و بازی‌های کودکانه با راکون کوچکم که او را رامکال صدا می‌زدم گذشت. من او را در سوراخ تنه درختی در باغمان، نزدیک خانه آقای پتیول نگه می‌داشتم. پدر فقیرم کت و شلوارش را فروخت و با پولش کتاب خرید، تا من دروغگوی دماغ دراز درس بخوانم.

در مدرسه سر مرا تراشیدند. اما من به علت بد رفتاری استاد بزرگ و ناظم مدرسه‌مان ژنرال، که یک استوار بازنشسته بود و معماهای سخت می‌پرسید، از مدرسه فرار کردم. به توصیه مادرم که همیشه می‌گفت: وقتی من در خانه نیستم، در را محکم ببند و آن را روی کسی باز نکن، تا مبادا گرگ تو را بخورد، ناچار به یتیم‌خانه رفتم.

 

در آن‌جا مرا دیوید صدا می‌زدند، ولی سوپ اضافه نمی‌دادند. به همین خاطر باز هم فرار کردم و با مادرم یک گاری و الاغ خریدیم و با سگ پاکوتاه‌مان عکاس دوره گرد شدیم. ولی چون شهرداری به ما گیر می‌داد، خرمان را به بازار بردم و فروختم و به جای آن چند نخود سحرآمیز! گرفتم. نخودها را کاشتم و از بوته بسیار بزرگ آن بالا رفتم. در آن‌جا قول پیر و ضعیفی را دیدم که زیر گاری شکسته‌ای گیر کرده بود. بعد از خوردن یک شیشه عسل و بستن دستمال قدرتم، گاری را از روی پیر قول برداشتم.

 

 با چوب گاری شکسته، یک قایق کوچک (کرجی) ساختم و با یکی از رفقای سیاه پوست بندری‌ام به نام جیم، روی رودخانه می‌سی‌سی‌پی سفر کردم تا این‌که به شهری رسیدم و در آن‌جا کلانتر شدم. با خوش شانسی، چهار دزد را که اتفاقاً برادر هم بودند، دستگیر کردم. دزدها در زندان اعتراف کردند که رئیس‌شان مردی معروف به جبار سینگ است. من او را با اسب در میان کوه‌ها تعقیب کردم و درگیر شدیم، که ناگهان او را از روی ضخم جراحی آپاندیسش شناختم. او پدرم رستم بود! گفتم: پدر، چگونه مرا نشناختی؟! منم سهراب ، پسرت !

 

و بعد از ازدواج با دختری که لنگه کفش شیشه‌ای خود را گم کرده بود، سالیان سال به خوبی و خوشی زندگی کردم!  

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٥/١٠
١
٠
شما واقعا نویسنده ی فوق العاده ای میشی...معلومه همه ی اینا از سر قریحه ی خودت...باریک...
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
ممنون از نظرتون.لطف دارین.بازم تشریف بیارین.
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
الان این دقیقا چی بود؟!!
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
سلام.یه توصیه مودبانه که سرقت فرهنگی نکنین.کپی پیست تعطیل.
par!sa
par!sa
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
اصن نابغه فرهنگی هستی شما...
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
سلام.مگه شک داشتین؟
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
شما اخر نویسنده هستی
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
نه .ما همین اولاشیم.کوچه دوم پلاک 15
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
بـــــــــــــله............
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
نخیر .............!!!
رادیکال
رادیکال
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
قول؟ قــــــــول؟ همون قولی که به هم می دن، به عنوان مثال: من قول می دم... بعد ضخم؟ هعییی... آقای مسئول محتوا، طاعات و عبادات قبول :).
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
قول دادی ها!
ati200
ati200
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
مرسی
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
مرسی از مرسی
wolf
wolf
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
ممنون
کیوکو1
کیوکو1
٩٢/٠٥/١٠
٠
٠
عالی.واقعاخودت نوشتی؟
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
په نه په سرقت فرهنگی کردم!!! نظراتتون رو ببینم خوشحال میشم.
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٥/١٠
١
٠
اووووووووووووووووووووووووبس...واقعا چطوری سرهمشون کردی؟؟؟؟
امیرحسین
امیرحسین
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
:| hpskj
maede
maede
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
خلاقیت در عین سرقت!خوب بود:)
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
ممنون
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
از هر کدوم ی سرقت کردی!!!!
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
ممنون
چراغعلی
چراغعلی
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
با این کارت فرهنگ یعنی پوکید ، متلاشی شد!!! مخصوصا وقتی نوشتی ضخم دیگه فرهنگو قشنگ دار زدی!!!
amin20
amin20
٩٢/٠٥/١١
٠
٠
نابغه ای ها !!!!
mahshid
mahshid
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
مغسی خیلی باحال بود
سردار
سردار
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
یعنی کلا 24 ساعته پای TV نشستی هااااا !!!
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
به سختی!
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
ضخم یه جور زخم ضخیمه دیگه.نشنیدی؟نگو.!
hadidehbashi
hadidehbashi
٩٢/٠٥/١٢
٠
٠
تلویزیون یه دانشگاهه.شک نکنین.به شرطی که بلد باشی چه جوری نگاهش کنی.
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٥/١٣
٠
٠
خوبه آره نوینده بابا!1..............
blue girl
blue girl
٩٢/٠٦/١٩
٠
٠
اییییول
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام ... اين رو ميگويند ده 60تي
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣