خالی از هرچه حرف که هست

خالی از هرچه حرف که هست

نویسنده : sam.ariyaee

خالی‌ام از جمله خالیه خالی ... سکوتی مرا در خود غرق کرده که انگاری اصلا متولد نشدم
رسید شام غریبان حسین(ع) ، رسید غم انگیزترین شام‌گاه زمین و آسمان، رسید زمان آن که ...
واقعا دستم خالیست از جمله ... چی بنویسم از کی؟ از چی؟ برای کی؟ ... دیگر مگر قلم می‌نویسد؟
قلم هم از تلخی این روز قهر کرده با خودش، با من، با همه، هر چه می‌نویسم جز خون، چیزی نیست. جز غریبی و غربت
جز بوی ظلم، کاش یادمان نرود که حسین(ع) کیست و برای چه به شهادت رسید...

در مجلسی نشسته بودم پیر مردی سالخورده بر روی منبر تکیه داده بود، می‌گفتنش حاجی آقا. شب عاشورا داد زد و گفت: بروید، بروید حسین(ع) هم کشته شد، سال بعد که بیایید دوباره کشته خواهد شد، منتظر چیستید؟
بروید، راحت زندگی کنید، به کار و تحصیل خود برسید دیگر حسین(ع) جان داد تا ...
فقط یادمان باشد که دروغ نگوییم، فقط یادمان باشد که حرام نخوریم، یادمان باشد نمازی و سجاده خاک خورده‌ای هم هست.
نگاهی هر از چند گاهی به دست یتیمی بياندازیم، یادمان باشد نگاه‌مان را بشوییم، یادمان باشد که باشد که باشد و دیگر هیچ.


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
alish
alish
٩١/٠٩/٠٦
٢
٠
besyar ziba
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/٠٩/٠٦
١
٠
زیبایی در چشمان شماست حرف ها تنها به هم می چسبند نگاه شماست که به آنها معنا می دهد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨