شهر باران
حکایت غریبی دارید این واژه «قریب»

شهر باران

نویسنده : h-hidarpoor

حکایت غریبی دارید این واژه «قریب» ... مِن حَبل الوَرید... غریب‌تر از آن اما حکایت «ما»یی است که «قریب» نیست و نمی‌شود!

دوباره ذکرش را باز می‌کنم. دوباره روبه‌رویم می‌نشیند و پاسخم را می‌دهد. خطاب به پیامبرش می‌گوید: «و اِذا سألَکَ عِبادی عَنّی ..» «وقتی بندگانم درباره من از تو پرسیدند...» همین جا نگه‌اش می‌دارم. من را می‌گوید! یادم می‌آید از این‌که اجازه پرسیدن دارم. از این‌که «سأَلَ سأَلَ» کردن بد نیست. یادم می‌آید از سوالم. از «سید» می‌پرسم: سید چگونه بخوانمش؟ سر به آسمان بلند کنم و فریاد بزنم تا صدایم را بشنود یا این‌که ...  «یا اینکه» را که می‌گویم به سیدش سفارش می‌کند که بگو «فاِنّی قَریب» ... «من نزدیکم» ... نمی‌خواهد سر به آسمان بلند کند و فریاد بزند... من «قریب»ام!

 

این‌هایی که با هم دعوا می‌کنند را دیده‌اید؟ دیدید چه جوری سر هم داد می‌زنند؟ به هم نزدیک‌اند اما انگاری صدای‌شان به هم نمی‌رسد. فقط سر هم داد می‌زنند.

یا برعکس دیدید آن‌هایی را که سر یک میز نشسته‌اند و لام تا کام با هم حرف نمی‌زنند؟! دیدید که فقط به هم نگاه می‌کنند؟! نیازی به قلم و واژه و این جور چیزها هم ندارند. می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد؟ این‌ها قلب‌شان به هم نزدیک است! به قول معروف دلشان به هم راه دارد. همین هم می‌شود که با «قلب»شان با هم حرف می‌زنند. حالا «قریبِ» خدایی هم این جوری است... یعنی نزدیک، نزدیک قلب ... «یَحولُ بینَ المرء و قَلبِه... [1] » حائل است بین شخص و قلبش ... «قریب» یعنی این ...

 

به این‌جا که می‌رسد نفس راحتی می‌کشم و با خودم می‌گویم؛ «نزدیک خودم که شوم کار تمام است و تماس بر قرار می‌‌شود!» می‌روم که نزدیک شوم؛ نمی‌شود. یعنی این دوده‌ها و سیاهی‌ها نمی‌گذارد. بدجوری هوایش را آلوده کرده و جلوی دیدم را گرفته. هوای دلم مثل زمانی شده که اتوبوس خط واحد با تمام مسافرانش از جلویت رد شود و تمام دوده‌ها از سر و رویت بالا برود و بعد هم سر دلت بنشیند. هوای دلم این جوری است.

خب انتظار ندارید که در این هوای آلوده بروم و خبر دلم را بگیرم؟! این جور وقت‌ها باید منتظر بود، منتظر یک باران درست و حسابی. از همان‌هایی که غسلت می‌دهد و سرِ دلت را باز می‌کند. از همان‌هایی که هنگامی که بخوانیش «اُجیبُ» را بگیری! از همان‌هایی که «فلیستجبوا لی...» همان باران‌هایی که «ولیومنوا بی»! همان باران‌هایی که فقط در «شهر» خودش می‌بارد... شهر باران ...

«لعلهُم یرشدون»...

باشد  که راه یابیم ...

اگر «دوده»‌های خطوط‌مان که این روزها از «واحد» بودن خارج شده بگذارد.

این‌جا «شهر باران» صدای ما را از عمق دل‌های‌مان می‌شنوید.

==============

[1] - 24/ انفال

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mina1369
mina1369
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلاام... خيلي زيبا و عالي بود...ممنون...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ لطف داريد...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
فوق العاه زیبا بود ممنون خیلی به دلم نشست
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از لطف تان/ دقيقا کودم بخش به دلتون بيشتر چسبيد!!
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
اونجایی که باید منتظر باران بود و..
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
ممنون ممنون خیلی ممنون.....چقد من نوشته هاتونو دوست دارم....گاهی آرومم میکنه....گاهی تلنگره....گاهی میرم تو فکر... خیلی ممنونم
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ متشکر... متشکر ... متشکر .... چه قدر اين لطف شما به ما انژزي ميده ...
sorme
sorme
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
«من نزدیکم» ... نمی‌خواهد سر به آسمان بلند کند و فریاد بزند...ممنونم.خیلی زیبا بود.
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون که قسمت موردپسندتان را مشخص کرديد...
faeze
faeze
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
باشد که راه یابیم ...فوق العاده بود خیلی ممنونم :)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگذاریم سلام بزرگوار/ ممنون که بخش مورد پسندتان را مشخص کرديد... متشکر
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون که بخش مورد پسندتان را مشخص کرديد... متشکر
Paeez
Paeez
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
به رسم خودتان اول سلام!:)این هایی که بلند فریاد می زنند ، چیزی برای گفتن ندارند،قاف قلب انسان همان قاف قریب "حبل الورید "و"فانی قریب"است ، نه غاف غریب، می بینید خدا چه خوب واج و واژه می شناسد؟برای دلتآن هم ،شاید ایستگاه را اشتباه می ایستیم ، آلاینده ها سببش تک سرنشینی انسان هاست برای نرسیدن، الان دلتان دچار وارونگی دما شده، متوجهید که؟:)مرسی بند به بند این برداشت ها چند بار خوندن دارن:)مرسی
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ اوتل های تک سرنشین زیاد شده اند... طرح زوج و فرد هم دیگر جواب نمی دهد... خدا خودش به خیر کند... / ممنون از دقت نظر همیشگی تان...
maede
maede
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
چه واژه قشنگی..شهر باران..امیدوارم که بخوانیمش و اجیب را بگیریم...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ آمین...
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
متشکر مستر حیدرپور...اگه بخوام بخش موردپسند مشخص کنم نمیشه چون از خط اول تا آخر عالی بود و باید هزاران بار خوندشون...بازم ممنون
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ کتاب اصلیه رو هزار بار خواندن چیز دیگری است...
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام ... متشكرم و روزي تماس بر قرار می‌‌شود
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنونم... و روزی بار می یابیم...
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
ممنونم
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بززرگوار/ ... ایضا!!!
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
چه قدر آرامش بخش بود *:) ممنونم برادر عزیز و گرامی ...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ لطف دارید...
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سپاس ..نظرمو اگه بخوام بگم چند صفحه باید بگم ... پس حرفامو در یک کلمه جمع میکنمو میگم .....سپاس
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از لطف تان
mo_so
mo_so
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
پر از ترانه می شود واژه های خیس
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
سلام بزرگوار/ پر از بهار می شود ...
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
چه لذتی داره لحظه ای که "قریبی "خدا رو با عمق وجومون حس میکنیم...کاش این لحظه ناب همیشگی باشه...بسیار بسیار زیبا نوشتید،عــــــــــــــــالی/ممنون:)
باران
باران
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
چقد زیبا چقد عالی به امید این باران های درست و حسابی ممنون
admin
admin
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
این رو فکر کنم آقای حیدرپور قبلن هم توی سایت منتشر کرده بودیم؛ شاید هم مطلبی شبیه به این قبلن نوشته بودید!
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
سلام بزرگوار/ راستش اين مطلب رو واسه ماه رمضان کار کرده بودم،‌آيه هم از آياتي هست که زيز آيه 183 سوره بقره (آيه روزه) آمده است... ولي تا اونجايي که يادمه منشتر نشده بود!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
بدجوری هوای دلم گرفتست... خیلی قشنگ نوشتید ،انشاالله که همگی عاقبت بخیر بشیم.
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
خیلی زیبا بود......سپاس:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤