میهمانی خوش بگذرد...
یادش بخیر آن رمضان های بیاد ماندنی

میهمانی خوش بگذرد...

نویسنده : h-hidarpoor

یادش به خیر رمضان‌های بچگی! چه قدر صاف و ساده بود، مادرمان را وادار می‌کردیم که سحری حتما من رو بیدار کن! قبول نمی‌کرد که نمی‌کرد! می گفت:«تو هنوز بچه ای بگذار بزرگ بشی بعد بگیر!» با کلی امید و آرزو می‌خوابیدیم و یواشکی هم دعا می‌کردیم که خدایا واسه سحری فرشته‌هات را بفرست تا من را بیدار کنند! نه از ترس اینکه غذا تموم می‌شه، نه، فقط واسه خودِ سحری... اما صبح که پا می‌شدیم! می دیدیم که ای دل غافل باز هم خواب ماندیم! مادرمان را دعوا می‌کردیم که چرا من رو بیدار نکردی؟ حالا که این طور شد بدون سحر روزه می‌گیرم. و غذا نمی‌خوردیم! اما هنوز به ظهر نرسیده ضعف می‌کردیم و می زدیم زیر حرفمان! ظهرمان می‌شد افطار و برای دل خوشی‌مان می گفتند روزه کله گنجشکی گرفته پسرم/دخترم

یادش به خیر آن قدیما ماه رمضان که می‌شد محله‌ها یک جور دیگه بود! کیفور می‌شدیم از به هم ریختن برنامه غذایی روزمره صبحانه، نهار، شام... یادش به خیر سحرهای قدیم! آدم را سِحر می کرد! سحرهایی که با دعای سحرِ رادیو بلند می‌شدیم... سحرهایی که با طعم غذای ساده مادر جان می‌گرفت و ریه هایمان پر می‌شد از بوی غذای سحر... یادش به خیر سحر خوانی‌های مُلآ علی!  در زدن‌های زن همسایه موقع سحر! یادش به خیر سحر‌هایی که خواب می‌ماندیم و وقتی بلند می‌شدیم که اذان را باد برده بود سر گلدسته سرو...!!! یادش به خیر سحری خوردن تا لحظات پایانی و «... شنوندگان عزیز ! تنها 3 دقیقه تا اذان  صبح باقی است...» و از اینجا تازه امتحان شروع می‌شد... لب بستن و ننوشیدن و نخوردن... که به حساب ما هم بزرگ شده ایم!

ظهر که می شد مادر اصرار می کرد که : «همین قدر هم که گرفتی خدا قبول می کنه، بیا روزه ات را افطار کن!! »  و ما هرچند دلمان برای غذا آب می‌رفت، اما نه می گفتیم و می رفتیم بیرون پیش بچه ها! و اینجا بود که روز های روزه‌داری ملاک مرد بودنمان بود و سفیدی زبانمان ملاک روزه‌داری!

هر چی به عصر نزدیک‌تر می شدیم رنگمان زرد تر می‌شد! دیگر به نشان دادن زبان هم احتیاح نبود... منتطر می‌ماندیم تا افطار. صدای پای افطار که می آمد دوباره سفره بود که پهن می شد و ربّنا که دل را صفا می‌داد و جانمان را جلا!!

ما همین طور بزرگ شدیم... بزرگ و بزرگ تر...کسی به ما نگفت چرا باید سحری بیدار شویم؟ کسی نگفت چرا باید در این میهمانی باید لب ببندیم؟! کسی نگفت این همه مشقت وسختی برای چی؟ کسی نگفت رمضان یعنی چی! روزه برای کی؟؟ کسی نگفت... شاید خودشان هم نمی دانستند! شاید...

خلاصه ما با همان بچگی و فضای ناب سحری و ربنای شجریان بزرگ شدیم! دیگر به تکلیف رسیده بودیم(که این یکی را هم دُرُست به ما نفهماندند) حالا دیگر خواب بیش‌تر از سحری می چسبید! حالا دیگر از آن همه قربان صدقه رفتن‌های بزرگتر ها خبری نبود! دیگر بوی غذای مادر قِلقِلَکمان نمی داد آخر مجبور بودیم غذای آماده بخوریم!! رادیوی کوچک خانه هم به انباری رفته بود و دعای سحر پخش نمی‌کرد! دیگر مُلّا علی مُرده بود که سحر خوانی کند! ... همسایه ها هم که تا پاسی از شب پای ماهواره بودند، ماه را از یاد برده بودند ... و ما را !

دیگر سفید بودن زبانمان نشان مردانگی مان نبود! برعکس هرکس که سفید نبود مرد بود!!

دیگر ...

بگذریم! میهمانی خوش بگذرد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admin
admin
٩٢/٠٤/٢١
٣
٠
برای من که هنوز هم دلچسب است ... شب هایی که بیدار هستیم تا نیمه شب رد شود، برویم با آن لباس های ساده، توی صحن آزادی حرم، بنشینیم رو به گنبد آقا فقط و فقط نگاه کنیم، بعدش برگردیم و با هم سحری درست کنیم و بخوریم .... کسی به ما هم چیزی نگفت ولی خودمان آن آخری ها به این نتیجه رسیده بودیم که قرار نیست کسی در مورد چیزی به ما توضیح بدهد، خودمان باید دنبالش برویم ... جوینده یابنده بود ...
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/٢٢
١
٠
دعا کنین من تا حالا سحر نرفتم حرم :(((( میخوام یبار برم :( آخه من تنهایی نمی تونم که خانواده هم باید حالشو داشته باشن همه خستن :(((
Niva
Niva
٩٢/٠٤/٢٢
٠
٠
بنده هم موافقم ما به لقمه های آماده عادت کردیم
ati200
ati200
٩٢/٠٤/٢١
٢
٠
یادش به خیر
negin_z_sh
negin_z_sh
٩٢/٠٤/٢١
١
٠
یادش بخیر
Kale_namak
Kale_namak
٩٢/٠٤/٢١
١
٠
اون مـوقـه هـا حـسـم از یـه جـنـس دیـگـه ای بـود ....
m-ziya
m-ziya
٩٢/٠٤/٢١
١
٠
همیشه میشه ماه رمضونمون رو واسه خودمون قشنگ کنیم! به قول ادمین عزیز، حرم رفتن نزدیک صحر خیلی حال داره، خیلیییییی! از اینا که بگذریم واقعا قشنگ نوشته بودید! یه حس نوستالژی عجیبی داشت مطلبتون! یاعلی
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
ممنون از مطلبت
Paeez
Paeez
٩٢/٠٤/٢١
١
٠
یادمه قدیم ترا بابا از اول کوچه در خونه ها رو می زد تا آخر.. هنوزم یکی از همسایه هامون یه یه خانوم و اقای مسنن عادت دارن چند شب پیش اومدن در خونمون ،به داداشم گفتن سحری در خونشونو بزنه:)اون زمانا که سفیدی زبونمون غیرتمونو نشون می داد..دلا خیلی صیقلی تر بود..صاف بود..این تکالیفو کسی به ما نفهموند ما خودمون فهمیدیم...یادش به خیر مرسی از نوشته همیشه زیباتون...
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠٤/٢١
١
٠
دلی را گرفته بود گرفته تر کردید ..گرفتم به یاد ان روزها و گرفتم به یاد این روزها..این روزها که زورمان را میزنیم تا بیش از این دسته گل به اب ندهیم..دلمان به یاد ماه رمضان گرفت..از حالا غصه خوردم که 3 روزش گذشت . فقط 27 روز دیگه مانده تا تمام شدن این میهمانی و جمع شدن خوان نعمت..خدایا مگذار که دست خالی از این ماه رها شویم..خدایا حاجت تمام حاجت مندان را در این ماه رحمت روا بفرما ..الهی امین..
یه آدم
یه آدم
٩٢/٠٤/٢١
١
٠
هییییییییی یادش بخیر خیلی قشنگ نوشته بودید ممنونم
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
قشنگ نوشته بودید با نظر جناب نادری موافقم .سپاس
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٤/٢٢
١
٠
با اينكه برخي حس ها رفته براي خيلي ها (نمونه اش حتما دور و بر شما هم هست. كه آن سالها روزه ميگرفتند و الان نه! يا همين تلفن كردن به ديگري و بيدارش كردن يا ... ) . اما هنوز هم برايمان ماه عجيب و خاصي ست اين ماه ... ماه محبوب ِ من.
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٤/٢٢
١
٠
به شمام خوش بگذره :) خدا آخروعاقبت هممون رو به خير كنه :)
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/٢٢
٠
٠
این روزا خیلی چزا تغییر کرده...راتسش دل ادم میسوزه اما چاره ای هم نیست...یادمه من به مامانم میگفتم منو بیدار کنین واسه سحر اما مامانم منو بیدار نمیکرد....بارها شده بود که وقتی بیدار میشدم دیگه اذان داده بودن منم میزدم زیر گریه که چرا بیدارم نکردین.....با اینکه خیلی دور نیست از الان ولی واقعا یادش بخیر....خیلی کم پیش میاد این اتفاقات واسه بچه های امروزی
maede
maede
٩٢/٠٤/٢٢
١
٠
البته سن ما که به این خاطرات قد نمیده:)اما خب حال و هوای اون روزا درسته الان دیگه تغییر کرده و اون اتفاقات نیست اما یه احساس های خوبه درونی هست که هنوزم هست و اینه که خیلی مهمه.
Khal ghezi
Khal ghezi
٩٢/٠٤/٢٢
١
٠
یادش بخیر.....ولی هنوزم شیرین ودلچسب.....ایشاا... بخودمون بیایم قدرش بیشتر بدونیم ممنون از مطلب زیباتون
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/٢٢
١
٠
خیلی قشنگ بود مخصوصا «... شنوندگان عزیز ! تنها 3 دقیقه تا اذان صبح باقی است...» اون فقطش رو هم با لحن خاصی می گفت هعی تا سحر چقد مونده ؟ همین الان دلم واسش تنگ شد خیلی خوبه هنوزم :(
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/٢٢
١
٠
هیییییییییییییییی مغسی
Niva
Niva
٩٢/٠٤/٢٢
٠
٠
آره قبلنا خواب میموندیم ولی الان اینقدر موبال و تلوزیون و در و دیوار رو کوک میکنیم که خواب نمونیم.. ... تلفن زدن فک و فامیا به هم هم خنده دار بود.. این به اون زنگ میزد اون به این که یه وقت کسی خواب نمونه... ما هنوزم تا دم اذون و ثانیه های آخر در حال خوردن هستیم .... هنوز هم بچه ها روزه کله گنجشکی میگیرن ... هنوز هم مردانگی به همون روزه گرفتنه..با اینکه شاید بعضی ها اسمشو عوض کرده باشن :)
blue girl
blue girl
٩٢/٠٤/٢٢
٠
٠
یادش بخیر
blue girl
blue girl
٩٢/٠٤/٢٢
٠
٠
البته من نمیخوابم تا سحر بیدارم
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٣
٠
٠
مرسی...خیلی قشنگ بود...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٤/٢٤
٠
٠
تشکر از نظرات همه دوستان میهمانی تون خوش بگذره...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠