دفترچه خاطرات سوم ابتدایی
خاطرات فراموش شده...

دفترچه خاطرات سوم ابتدایی

نویسنده : Mahnaz

چند وقت پیش دقیقا بعد از پایان امتحانات ترم و شروع تابستان تصمیم گرفتم دکوراسیون اتاقم را عوض کنم و یک سر و سامونی به وضع آشفته اتاقم بدهم تا حداقل بتوانم به آن نگاه کنم.

بعد از جمع و جور کردن کتاب‌های سال تحصیلی‌ای که گذشت و البته برایم خاطرات خوب و بد زیادی به جا گذاشته بود، یک اتاق تکانی حسابی انجام دادم و درِ کمدی که تقریبا دو، سه سالی می‌شد باز نشده بود و من به قول خودم با تمام وسایل داخلش خداحافظی کرده بودم و دیگر هم قصد نداشتم بازش کنم، باز کردم.

 

هدف از باز کردن در کمدم این بود که وسایل اضافی را از داخلش خارج کنم و از اتاق شوت‌شان کنم بیرون. بعد از باز کردن در کمد و روبه رو شدن با یک عالمه وسایل خاک گرفته و قدیمی که البته ارزش مادی زیادی هم نداشت با انبوهی از خاطراتی که فراموش کرده بودم روبه‌رو شدم.

 

اول از همه جعبه گوشی قبلی‌ام به من چشمک زد وقتی آوردمش بیرون و یک نیم نگاهی به گوشی انداختم، واقعا به پیشرفت سریع تکنولوژی ایمان آوردم. فقط دو یا سه سال پیش بود که من داشتم از آن گوشی استفاده می‌کردم ولی حالا واقعا گوشی به نظرم قدیمی شده بود و غیر قابل استفاده. البته نه از نظر کار کردن گوشی، بلکه از نظر کم امکانات بودنش.

 

چشمم که به دفتر خاطرات قدیمی‌ام افتاد، دیگر بقیه وسایل را همان طور داخل کمد به حال خودشان رها کردم و شروع کردم به خواندن خاطراتم، این دفتر خاطرات یکی از مهم‌ترین و سری‌ترین دفاتری بود که داشتم تا حدی که عمرا به هیچ کس اجازه نمی‌دادم بخواندش. بازش که می‌خواستم بکنم، تقریبا دو دقیقه داشتم با قفل کوچیکش ور می‌رفتم تا باز شود، واقعا کار سختی بود، کلید دفتره اندازه یک چهارم بند انگشت بود و من باید با آن، یک قفل بند انگشتی را باز می‌کردم. در هر صورت بگذریم...

قفل که باز شد صفحه اول دفتر جلوی چشمم آمد، یک خلاصه‌ای از خودم و خصوصیاتم با دست خطی بسیار بچگانه (قابل توجه؛ وقتی من دفتر را شروع کردم سوم دبستان بودم و تقریبا تا سوم راهنمایی ازش استفاده می‌کردم، بله همچین دختر صرفه جویی بودم من).

در صفحات بعدش دوستانم و معلم‌های مختلف سال‌های تحصیلی و حتی خانواده‌ام از جمله دایی‌ها و عموها و ... جملاتی کوتاه یا خاطره‌ای در حد چهار، پنج خط برایم نوشته بودند و جالب این‌جا بود که تقریبا نصفی از افرادی که برایم در اوایل دفتر خاطره نوشته بودند، چهره‌های‌شان یادم نبود. شاید فقط گاهی اسم‌شان برایم آشنایی کوتاهی می‌زد ولی هر چه به جلو می‌رفتم وضع حافظه‌ام بهتر می‌شد و تعداد بیشتری از افراد را به یاد می‌آوردم. بعد از تمام شدن دفتر در پایان سال تحصیلی سوم راهنمایی دفتر را باز هم با دست خط خودم تمام کرده بودم با جمله‌ای کوتاه که عجیب با حالم جور بود «میرن آدما...از اونا فقط خاطره هاشون بجا میمونه...»

 

وقتی دفتر را بستم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که هیچ کدام از این افرادی که من یادم نمی‌آیدشان هم من را یادشان نمی‌آید و چقدر از بابت این موضوع افسرده شدم. دوستایی که یک سال تحصیلی را با آن‌ها گذرانده بودم و الان فقط چند تا اسم ازشان داشتم و یا چند تا از معلم‌های ورزش و هنر و پرورشی و ... در دبستان به طور کل از حافظم رفته بودند و این شاید تا حدی، کوتاهی و سهل انگاری من را می‌رساند ولی از آن مهم‌تر این را به من یادآور شد که فراموش شدن و فراموش کردن جزئی از اخلاق ما آدم‌ها شده و گرفتاری‌ها در زندگی هر کس تا حدی بالا رفته که حتی فرصت فکر کردن به این موضوع را هم از ما گرفته است.

 

کلا این حس افسردگی باعث شد بیخیال دید زدن بقیه وسایل داخل کمد بشوم و همین دو قلمی را هم که از داخل کمد در آورده بودم برگردانم سر جای‌شان و دوباره قفل را به در کمد زدم. برای شاید بار دیگر باز شدن و تلنگری برای به یاد آوردن خاطرات و افرادی که زندگی گذشته من را ساختند و من آن‌ها را فراموش کردم.

 

در آخر این خاطره نه چندان کوتاه را با یک جمله تمام می‌کنم، آن هم این‌که، تک تک ما باید زمانی به گذشته‌مان برگردیم تا بفهمیم چقدر در زندگی جلو رفتیم و چقدر این جلو رفتن را فراموش کردیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
زندگی صحنه یکتای هنرمندی مایت ، هر کسی نغمه خود خواند و از صفحه رود ... صحنه پیوسته به جاست ، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ....
p.z
p.z
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
شما نظر دوس دارین نه؟جند تا نظر گذاشتید؟؟؟؟؟؟:)
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
سه هزار میلیارد تا .. مشکلی هست ؟؟؟؟
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
جمله ی زیبایی بود...ممنون...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
اتفاقا من همه دوستام رو به خاطر میارم و همچنین معلم هام ... مطمینم اونا هم منو یادشونه ... چه شیطنت هایی که نکردم ... یادش بخیر ...
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
منم به یادشون میارم....ولی اونا منو به خاطر درس خوندنم به یاد میارم...
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
واقعا یادش بخیر...ولی خوب من زیاد شیطون نبودم...برا همین فکر نکنم زیاد کسی منو یادش باشه...
sahar
sahar
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
آره...منم توی کمدم یه همچین وسایلی داشتم که مدت ها بهشون نگاه نکرده بودم..بعد از کنکورم که تصمیم گرفتم کمدم رو مرتب کنم...دوباره کلللی خاطره برام زنده شد....
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
هی...واقعا...ممنون از حضورت...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
راستی سن جیمی تون هم تو حلقم ... چقدر فعالن بچه های مردم ...
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
بعله والا...خجالتم نمیکشن
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
آخی :))))) آره خوندن دفتر خاطرات حس غریبی داره :) ولی نکته رو گرفتین ؟ اصن مرتب کردن کمد به هیچ دردی نمی خوره آدم سرییییییییع پشیمون میشه خخخ
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
مبافقم
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
هههههه...موافقم اساس...
جادوگر
جادوگر
٩٢/٠٤/٢٥
١
٠
عجب دفتر با برکتی بوده ! من هم از10 سالگی خاطره می نوشتم تا امروز ولی چون زیاد اسباب کشی داشتیم اولین دفترم گم شد! حالا قدر بقیه دفترامو می دونم ولی بازم عجب دفتر با برکتی که از سوم ابتدایی تا سوم راهنمایی نوشتی خیلی با ارزشه !
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
آره والا واقعا با برکت بود...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
جمله ی اخر عالی بود .سپاس
Zari 20
Zari 20
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
از کل متن حتما جمله ی اخرشو خوندی
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
:-)
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
سپاس از شما...
neyosha
neyosha
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
واقعا قشنگ بود....تشكر
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
خواهش...ممنون از حضورت...
Zari 20
Zari 20
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
حوصله ندارم این همه بخونم
پسر ایرونی
پسر ایرونی
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
جالب بود.
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
ممنون از حضورتون...
ساحل مهربانی
ساحل مهربانی
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
بیان خیلی خوبی دارین. و نتیجه گیری ازین ماجرا هم جالب بود / بله گاهی باید فراموش کنیم تا به سمت جلو و آینده بریم :)
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
امیدوارم کردی واقعا...این اولین متنی بود که بعد از پایان راهنمایی که انشا داشتیم تا الان نوشتم امیدوارم بتونم بازم بهتر بنویسم...مرسی از حضورت...
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
من از این دفاتر زیاد داریم اما اصل موضوع این نیست...فراموش کردن کار خیلی سختیه چون به هر حال تا زمانی که زنده باشی یه عده ای بودن که بخشی از زندگیت رو تشکیل دادن....نمیتونی قسمتی از زندگیت رو پاک کنی...
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
موافقم...ممنون از حضورتون...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
اره تو دفترخاطرات چیزای میخونی که یادت رفته..خیلی لذت بخشه خوندنش
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
آره واقعا...یه حس عجیبی به آدم میده...
maede
maede
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
آره نوشتن خاطرات حتی خاطرات غم انگیز کار قشنگ و خوبیه.
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
مرسی از حضورت...
p.z
p.z
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
من اگه ه دفتر خاطره داشتم کلی بهش می خندیدم:) :)
باران
باران
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
ممنون
blue girl
blue girl
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
مممنون
mo_so
mo_so
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
هیچ گاه دفترچه خاطرات نداشته ام
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
نمیدونم...ولی به نظر من بد نیست هر کسی حداقل یک دفترچه خاطرات داشته باشه...
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
متشکرم
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
هییییییییییییییییییییییی
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
ممنون منم گاهی اوقات میخونم خاطرات دوستای کودکیمو خیلی خوبه
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
آره...مرسی از حضورت...
a_davoodi
a_davoodi
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
چند باری عزم کردم برای نوشتن خاطرات اما من آدم این کار نبودم....با جمله آخر موافقم...
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
مرسی از حضورتون...منم خیلی وقته خاطره نویسی رو ترک کردم...
هورام
هورام
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
منم یکی عین اینو دارم به خطش که نیگا میکنم یه جوری میشم ولی چه میشه کرد...:0 مچکّرم..:)
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
مرسی از حضورت...آره واقعا دفتر خاطرات جالبه....
وصال
وصال
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
دفتر خاطرات دارم از سالهای پیش با این نوشته به سرم زد برم یه نگاهی بهش بندازم/مرسی
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/٢٦
٠
٠
خوبه موثر واقع شد...ممنون از حضورت...
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤