پاشو خانم مهندس!
داستان بدترین روز

پاشو خانم مهندس!

نویسنده : ati

الهه دختر بسیار زیبا و شادی بود، خون گرم و مهربان، به راحتی به قلب‌ها نفوذ می‌کرد، 23سال داشت و دانشجوی رشته مهندسی مکانیک بود در یکی از دانشگاه‌های غرب کشور ترم آخر بود و باخوشحالی منتظر بود مدرکش را بگیرد  و بشود خانوم مهندس.

تعطیلات آخر ترم آمده بود خانه، به مامانش گفت: مامان این دفعه که بروم و برگردم دیگر لازم نیستم بروم. و مامان الهه خوشحال بود از این‌که دخترش دیگر از او دور نیست و بی‌صبرانه منتظر بود درس الهه تمام شود.

آن روز الهه لوازمش را جمع کرد و با شادی به پدرش زنگ زد تا بیاید و او را به ایستگاه قطار ببرد، مادر هم در آشپزخانه بود تا غذاهایی که برای الهه اماده کرده بود را بسته بندی کند. مادر سرگرم کارش بود که صدای الهه را شنید، مامان... مامان... کجایی... کمک کن سینه م می‌سوزه... مامان...

مادر با عجله به حیاط رفت و الهه را دید که کف حیاط افتاده، سینه‌اش را فشار می‌دهد. با وحشت گفت الهه مامان چی شده؟ الهه که به سختی حرف می‌زد گفت مامان سینه‌ام می‌سوزه... 

مادر نمی‌دانست باید چکار کند، فورا با اورژانس تماس گرفت: تو رو خدا کمک کنین، دخترم دخترم سینه‌ش می‌سوزه، حالش بده. تو رو خدا زودتر بیاین... 

مادر به سرعت آماده شد، تا دخترش را به بیمارستان برساند، اما هرچه منتظر شد، اورژانس نیامد و الهه جلوی او روی زمین افتاده بود. در حالی که گریه می‌کرد، به سمت تلفن دوید و دوباره تماس گرفت، به او گفتند اورژانس در راه است، 20 دقیقه بعد، آمبولانس رسید و الهه که دیگر حتی چشمانش را باز نمی‌کرد به بیمارستان منتقل شد. مادر به سرعت وارد بیمارستان شد و کمک خواست، تو را خدا یکی کمک کند، دخترم دخترم...

پزشک به سرعت به بالای سر الهه رفت. مادر پشت در انتظار کشید و لحظه‌ای بعد پزشک از اتاق بیرون آمد. مادر به دهان دکتر چشم دوخت. آقای دکتر دخترم چی شد؟ دکتر در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: متاسفم خانم، دختر شما قبل از رسیدن به بیمارستان به دلیل ایست قلبی فوت شده بود، شما دیر رسونده بودینش، کاری ازما ساخته نبود، اگر کمی زودتر می‌آوردین شاید می‌شد کاری کرد، تسلیت می‌گم....

 

بدترین روز، روز تشیع جنازه الهه بود و بدتر از آن فریاد پدرش بر سر خاک الهه در حالی که بلیط قطار هنوز در دستش بود. فریاد می‌زد الهه پاشو، بابا پاشو، باید بری امتحان داری، پاشو الهه، پاشو خانم مهندسم...

اما الهه برای همیشه به خواب رفته بود و مادر با خود فکر می‌کرد اگر آمبولانس کمی زودتر می‌رسید شاید الهه هنوزم زنده بود.

(این داستان کاملا واقعی است و الهه درخواجه ربیع به خاک سپرده شده  است)

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
fahime.n
fahime.n
٩٢/٠٤/١٢
٢
٠
:(((((((( من خیلی کم گریم میگیره اما الن واقعا دوست دارم گریه کنم حیف نمی شه مامانم اینجاس .... ممنون
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
معذرت میخوام اگه اشکتون و دراوردم..مرسی
دایی علی
دایی علی
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
تحت تاثیر قرار گرفتم خدا رحمتش کنه حیف ........................... خدا به پدرومادرش صبر بده
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خدا بیامرزه ایشون رو ...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
یه آدم
یه آدم
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
الهی بمیرم برا مامان وباباش خاک بر سر اون آمبولانسه همیشه دیر میرسن
ارام
ارام
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
اره همیشه دیر میرسن خدا رحمتش کنه
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
اره خاک برسرشون...مرسی
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/١٢
١
٠
یاد کیانا وحدتی افتادم...کیانا شاعر بود و شاعر خوبی هم بود موسیقی هم کار می کرده....تنها فرقش با این داستان اینه که کیانا وحدتی در راه برگشت به شهری که درس میخونده تصادف میکنه و فوت میشه....اگه زنده می موند پروین اعتصامی تازه ای میشد....
mo_so
mo_so
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
شهر اصفهان تحصیل می کرده
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
بله استاد....
sahar
sahar
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خدا رحمتشون کنه
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
کانگورو به تربیت فرزند خود اهمیت ده
کانگورو به تربیت فرزند خود اهمیت ده
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
:(
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
روحش شاد...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
امین
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
:( :( گریم گرفت...روحش شاد...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٤/١٢
١
٠
اين جمله ي" گاهي چقدر زود، دير مي شود‌" اين جاها نمود پيدا ميكنه ... خدا بيامرزدش و به خانواده اش بردباري عطا كنه
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
امین
fahime72
fahime72
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
وااااااای چه غمناک! کی باید جواب گو باشه؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا رحمتش کنه و به خانوادش صبر بده که خیلی سخته:(
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
بله خیلی
باران
باران
٩٢/٠٤/١٢
١
٠
خدایش بیامرزاد
i-azimi973
i-azimi973
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
نمیدونم چی باید بگم؟؟؟؟؟؟
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
........
Golbarg
Golbarg
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
روحش شاد و آرام...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
متشکرم
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
من خیلی متأثر شدم ولی قاعده ی این دنیا بر قطعیات است، نه شاید ها! با شاید همه ی انسان ها بهترین بودند!
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
الان بیخیال این حرفها شو.. ناراحت باش!
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی...اره برقطعیات هست..اما خوب دکتر گفت باید زودتر می رسوندین..حالا قسمتش بوده دیگه
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
طفلی چه قدر گناه داشته... خدا بیارمرزش .....هععععی روزگار
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
اره طفلی ..مرسی
m@rchan
m@rchan
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
انشاا... خدا به پدرو مادرش صبر وتحمل بده.
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خدا رحمتشون کنه:(((((((((
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خدایش رحمت کناد!
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
sanjaghak
sanjaghak
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
الهی بمیرم...یکی ازفامیلای ماهم همینطوری فوت شد خدارحمت کنه همه رفتگان رو
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
خدانکنه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
واقعا خیلی ناراحت شدم خدا رحمتش کنه
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٤/١٢
١
٠
وای خدای من......چقدر وحشتناک....خیلی سخت...وای.....خاک توسر اسن اورژانسا کنن.....دختر بیچاره ..چقدر آرزو داشته...خانودشو بگو..مرگ جوون ..وای...........خدا واسه هیچکس نیاره.....
mo_so
mo_so
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
از این تاخیرها زیاد اتقاف می افتد.جان انسان ها بی ارزش شده
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/١٢
١
٠
آمـــــــــیـــن :(((
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
امینوواینا چیزا تو کشور ما بی ارزشه ..احساس مسولیت
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
ببخشید ایشون کی فوت کردن؟
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
خیلی وقته..زمستان 82...ولی خب چندروز پیش رفتم خواجه ربیع سرخاکش ..تصمیم گرفتم درموردش بنویسم
mo_so
mo_so
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
فکر می کنم این خبر را قبلا در روزنامه خراسان خوانده بودم
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
نه فکر نکنم...چیزی تو روزنامه نوشته باشه
نگارا
نگارا
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
:(((( وااااااااااااي خيلي بد بود!!نميدونم قسمتش شايد بوده..
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
حتما
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
الهی .خدا بیامرزدش..........اما این عکس بیشتر خاطره تلخ تصادف بچه های راهیان نور رو تداعی میکنه
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی..عکس یه دختر جوونه خب
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
:(((((((((((( چقدر ناراحت کننده...... خدا رحمتش کنه...... :(((((((
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
متشکرم
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خدارحمتش کنه!!!!امو به تنم سیخ شد!
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
روبرت آرزومانیان
روبرت آرزومانیان
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
دردناک. همین .جز این نمی توانم بگویم
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
بله دردناک
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خدا بيامرزش. هركي به نحوي از اين دنيا ميكشه
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
بله
delneveshte
delneveshte
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
کاش کمی فرهنگ فوریت پزشکی و همکاری با اونها رو یاد میگرفتیم
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
کاش
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خیلی غم انگیز بود خدارحمتشون کنه
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
:((((((((((((((( میگن عمر دست خداست همینه :(((((((((((
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
بله همینه
ایران
ایران
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خدا می آمرزدش...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
سوال کردین
Shazdehpesar
Shazdehpesar
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
بسیار غم انگیز...خداوند قرین رحمتش بفرماید...یکی از اقوام بنده هم،که دختری شاد و مهربان بودند،همین شکل فوت کردند...واقعا پدر و مادران این افراد چه می کشند؟؟؟؟ انسان از یک ثانیه بعد خود،اطلاع ندارد!!!!کاش کمی عبرت بگیرم...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
کاش
Vania
Vania
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
روحش شاد
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
m-pich
m-pich
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
روحش شاد
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
امین
m-ziya
m-ziya
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
گریه ما رو درآوردید که!
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
عذرمیخوام
farzaneh.h
farzaneh.h
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
راحت شده...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
طفلی کلی ارزو داشت..جون مرگ شده
s.a
s.a
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
وای! تمام تنم لرزید! روحش شاد! بیچاره خونوادش.......
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
اره بیچاره خانوادش..مادر انگار یه هو پیر شد
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
هييييي روحش شاد...
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی
بامعرفت
بامعرفت
٩٢/٠٥/١٨
٠
٠
خدا رحمتش کنه ... البته این جریان هم غمناک بود و هم برای من یکی یه سوال پیش آورد ... اونم اینکه خیلی مطمئن نباشم که عمرم طولانی است ... صادق ... دوست عزیز بنده 19 ساله بود که در راه برگشت از دانشگاهشون تصادف کرد و سوخت . یک دوست دیگرم درسش تموم شده بود که در مسیر برگشت از دانشگاهی که فکر میکنم قوچان بود ، تصادف کرد . یکی از رفقای طلبه هم در کلاس درس بود که 24 سال بیشتر نداشت ... صبح معده اش درد می کرد و ظهر از دنیا رفت ... خدا همه شان را رحمت کناد و من رو از خواب غفلت بیدار کناد... بابت مطلبتون ممنون ... منو به فکر وادار کرد ...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤